<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[شهر گناه]]></title>
		<link>http://sin-city.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[دست نوشته های یک ابلیس]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[گمشده...]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/06/24/post-42/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></strong><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;</span></strong><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<img alt="عروس گمشده" hspace="0" src="http://i37.tinypic.com/29xykow.jpg" align="baseline" border="0" /></span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></strong><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#ff0000">ساعت دوازده و 10 دقیقه شب...</font></span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">دختری تنها در پیاده روی تاریک ایستاده...قیافه اش بهم ریخته است...هوا دم دارد...قطرات درشت عرق از سر رو رویش می چکد...گنگ به اطرافش نگاه می کند...انگار هنوز نمی داند چگونه به اینجا آمده...کمی اطراف را نگاه می کند...اسم کوچه را نگاه می کند...سیزدهم!؟</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">نه باز یادش نمی آید...کمی به مغز فشار می آورد...نه!به خاطر نمی آورد اینجا کجاست... فکر می کند شاید راه را گم کرده است...کمی که می گذرد به این نتیجه می رسد یادش نمی آید از کجا به اینجا آمده است...بدتر از آن حتی یادش نمی آید کیست!یادش می آید برای پختن کیک اسفنجی چقدر تخم مرغ لازم است...اما یادش نمی آید خود کیست...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">کوچه خلوت است...نگاهی به اطرافش می اندازد...متوجه می شود کیف دستی همراهش است...مانند کسانی که گنج کشف کرده اند لبخند می زند...خودش را تشویق می کند...فقط باید درش را باز کند آنوقت...دستانش می لرزند...زیپ کیف را باز می کند و دستانش را با عجله در کیف کوچک مشکی می گرداند...</span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: center" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font color="#ff0000">ساعت دوازده و 10دقیقه شب...</font></span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مردی روی صندلی نشسته است...چشمان منتظرش ثانیه شمار ساعت دیواری خیره مانده است...نگاهش را به پنجره می دوزد...به سختی از جا بر می خیزد و به سمت پنجره گام بر می دارد...از پنجره کوچک اتاق به بیرون نگاه می کند...زنی در کنار پیاده رو ایستاده است...قلبش فرو میریزد...از شباهت او با کسی....چهره ی زن زیاد مشخص نیست...به نظر هراسان می آید...خودش را با عجله به سمت در می کشاند و خارج می شود...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">دستش به جسمی چرمی بر خورد می کند...لبخند می زند...جسم را بیرون می کشد...کیف پول مارکداری بیرون می آید...با عجله درش را باز می کند...گواهینامه ای را بیرون می کشد...چشمش را روی عکس و مشخصات می گرداند...از خوش می پرسد یعنی این منم؟ ...جوابش را نمی داند...دوباره دست در کیفش می کند...شیئی زیر دستانش می لغزد ...آنرا بیرون می کشد...یک آینه ی کوچک است...باترس نگاهش را به دختر توی آینه می دوزد...کمی نگاه می کند...یک جفت چشم روشن در آینه پدیدار می شود...چشمانی پر از ترس...صدایی او را به خود می آورد...می چرخد...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مرد در را باز می کند و قدمی به بیرون می گذارد...زن پشتش به اوست...پاهای ناتوانش را روی زمین می کشد...زن ناگهان می چرخد و به او زل می زند...مرد مات چشمان ترسان زن می شود...مرد با ناتوانی قدمی دیگر به سمت زن بر می دارد...زن قدمی به عقب بر می دارد...مرد ترس و استیصال زن را حس می کند...آرام می گوید:تو کی هستی؟</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">لبان زن تکان می خورد اما صدایی از آن خارج نمی شود...مرد باز هم گامی به جلو برمیدارد و چهره ی زن واضحتر می شود...مرد مات نگاهش را به زن می دوزد...زن می لرزد...مرد می خواهد حرف بزند...اما تلاشش بی فایده است...مغزش کار نمی کند...قدمی دیگر بر میدارد...زن بیشتر می لرزد...مرد به سختی می گوید:تو...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">و زن از حال می رود...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">تنش خسته است...معده اش می سوزد...چشمانش را به سختی می گشاید...آفتاب روی چهره ی خسته اش افتاده است...به زور خودش را بالا می کشد و به اطراف نگاه می کند... کسی در اتاق نیست...اتاق زیبا و راحتیست...از خود می پرسد اینجا کجاست؟...به مغزش فشار می آورد...یادش نمی آید...نگاهش به عکس میخکوب می شود...عکس زنی در لباس عروسی...به سختی بلند می شود و به طرف عکس می رود...چهره ی درون عکس آشناست...یادش می آید...دختر توی آینه...با عجله به طرف آینه می رود...دختر توی آینه غریبه است...زل می زند و نگاهش می کند...غریبه موهای بلند دارد...خیلی بلند و بهم ریخته...از روی میز برس را بر می دارد و موهایش را شانه می زند...دوباره نگاه می کند...به نظر می رسد همان زن توی عکس است...نا خود آگاه لبخند می زند...کسی نامی را بر زبان می آورد...نام ناآشناییست...با دقت گوش می دهد...مردی می گوید:</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">-رها جان؟رها جان بیدار شدی؟</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">کسی جواب نمی گوید...با خودش فکر می کند لابد با من است...سعی می کند پاسخ بگوید...آرام می گوید :بله بیدار شدم...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">صدایش برای خودش هم نا شناخته است...مرد دوباره می گوید:رها جااااان؟</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">سینه اش را صاف می کند و بلند می گوید : بله بیدار شدم...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">طنین صدایش درون فضا می پیچد...اینبار زیاد صدایش غریبه نیست...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مرد میز صبحانه را چیده است...همان طور که در طی چند سال اخیر میچیده است... همانطور که سالهاست میز را برای دو نفر میچید...صدای لطیفی از پشت سرش می گوید: -صبح بخیر</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><span>&nbsp;</span>می چرخد و نگاهش می کند...از روز اول هیچ فرقی نکرده است...همانطور معصوم...همانطور شاداب...سالها از روز اول می گذرد...سالها از روز عروسی می گذرد...از همان موقع که گم شده بود...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">با خودش فکر می کند...او چقدر پیر شده و این زن چقدر شاداب مانده...</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">فنجانها را از چای پر می کند و جلویش می گذارد...می پرسد:</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">-چای با شکر؟</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">او لبخند می زند و می گوید:بعله با شیر!</span></strong></p><p dir="rtl" align="right"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مرد فکر می کند هنوز هم مثل همان موقع هاست...لبخندش را روی زن می پاشد...زن هم معصومانه لبخند می زند...</span></strong></p><p align="justify"></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 16:21:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=42</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/06/24/post-42/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گناه دختر حوا...]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/05/28/post-41/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt="گناه" hspace="0" src="http://i34.tinypic.com/24cy0ap.jpg" align="baseline" border="0" /></span></strong></p><p dir="rtl" align="justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">روی کاناپه ی چرمی دراز کشیده ام...پنجره ها باز است...هوای داغ مرداد ماه توی اتاق میخزد...همه جا تاریک است...هوا دم دارد...شمع رو به رویم تحلیل می رود...آخرین تلاشش را برای اثبات عاشقی به رخ میکشد...روی پهلو می چرخم...نگاهم را به آخرین قوای شمع می دوزم...آهسته خاموش می شود...دستانی آرام روی تنم میخزد...و دور کمرم حلقه می زند...کسی مرا به خودش می فشارد...نفسهای گرمش به گردنم می خورد...دستان نیرو مندش مرا بیشتر در خود میفشارد...نفسم حبس میشود...لبهای گرمش روی گونه های عریانم مینشیند...لبخند می زنم...سرم میچرخد...لبهایش داغ است...مثل آهن گداخته...گر میگیرم...حسی در من متولد میشود...آمیخته ام با گناه و لذت...آهی از لذت می کشم و بیشتر غرق گناه می شود...نفسهایش تنم را می سوزاند...چشمانم را می بندم...حس کودکی را دارم که با لباسهای عاریه ی مادرش به مهمانی میرود...حس پرنده ای بدون بال که می خواهد برای اولین بار پرواز کند...حس کودکی که پای تخته میرود اما چیزی به خاطر نمی آورد...دستهایی تنم را کشف می کند...عریان می کند...روحم هم عریان میشود...آرام آرام و با لذت...تنم خیس از عرق است...چشمانم را بیشتر می فشارم... دستهایش روی موهای بلندم میلغزد...آه...حس زیبای زن بودن تسخیرم می کند...لبهایش جای جای تن سردم را میسوزاند... زیبایی را حس می کنم...زیبا شده ام...فشاری به تنم می آید...کامل میشوم...مثل هر چیز کامل دنیا...نفسهایمان بیشتر در هم گره میخورد...صدایش سکوت را می شکند...نامم را زمزمه می کند...مانند خادم پرستشگاه که نام الهه ی پرستشگاه را با عجز و نیاز زمزمه میکند...چشمانم را نیمه باز می کنم...نگاهش را در چشمانم میریزد...پر از لذت و نیاز است...تنم در تنش میپیچد...چرخ و فلک تندتر می شود...می چرخد و می چرخد...به اوج میرسد...ناگهان خاموش می شود...همه چیز متوقف می شود...حتی زمان...و من پرواز می کنم...اشکهای نامرعیم رو صورتم سر می خورد...مرا به خودش می فشارد و آرام در گوشم زمزمه می کند:<font color="#cc0000">دوستت دارم</font>...حس رخوت درونم رخنه می کند...نگاهم را به شمع خاموش می دوزم....بوسه هایش را روی موهایم می کارد...حس تکامل می کنم...من فرزند حوا هستم...عریان و رها...من متولد شده ام...هوا گرم است...تنم خیس...روحم آرام...ناگهان همه جا روشن میشود...صدای کولر در سکوت میپیچد...بیرون را مینگرم...شب است...چشمانم را میبندم...من هستم و شب...لبخند میزنم...می خندم آزادانه و <font color="#cc0000">بدون ف-ی-ل-تر</font> و پر گناه...<font color="#cc0000">گناه زن بودن</font>...</span></strong></p><p dir="rtl"></p><p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 05:05:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=41</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/05/28/post-41/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بازی تمام شد!]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/05/17/post-40/</link>
					<description><![CDATA[<p><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt="تمام " hspace="0" src="http://i33.tinypic.com/30csxmd.jpg" align="baseline" border="0" /></strong></p><p><strong>زندگی یه ریسک بزرگه...شایدم یه بازی...قوانینشم ما درست می کنیم...ما باید و نباید رو به وجود می یاریم...خودمون کابوس می سازیم...و خودمون زندگی می بخشیم...من ابلیس این منطقه ام!به خواست خودم ابلیس شدم!اینجارو ساختم...توی اینجا راهت دادم و توی افکارم شریکت کردم...اما حالا این بازی تمام شد!پایان تو!پایان عشقت!پایان راه!</strong></p><p><strong>تو هرگز نفهمیدی من قلبی ندارم!پس از ذهنم هم حذفت میکنم!</strong></p><p><strong>پایان تو!</strong></p><p><strong>کوچولوی من!</strong></p><p><strong>پایان!</strong></p><p><strong>تو هم ابلیس شدی!<br />باختی!<br />پایان بازی!</strong></p><p><strong>بازیگر خوبی نبودی!<br /><br />--------------------------------------------------------------------------------------</strong></p><p><strong><font color="#cc0000">این وبلاگ همچنان باز است!<br />دوباره آپ می شود!<br />فعلا</font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 7 Aug 2008 02:16:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=40</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/05/17/post-40/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[لبه ی تیغ]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/03/02/post-37/</link>
					<description><![CDATA[<p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt="لبه ی تیغ" hspace="0" src="http://i36.tinypic.com/2e67hjl.jpg" align="baseline" border="0" /></strong></span></p><p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"><strong>حس می کنم روی لبه ی تیغ پا گذاشته ام...من در اینسو و تو در آنسو...هم سخت است...هم آسان...میان ما چند قدم فاصله است؟...می دانی؟...چند قدم مانده تا رسیدن؟...اما صدای قلبت در فضای ساکن طنین می اندازد...و حس زندگی را درون من جاری می کند...آسان است...باید آسان باشد...قدمی به جلو بر میدارم...نگاهم را به تو میدوزم...تو آنجایی چند قدم جلوتر از من ایستاده ای...متکی به خودت...دست به سینه...نگاهم می کنی...ساکت و آرام و مصمم...پاهایم می سوزد...قدمی دیگر بر می دارم...همه جا تاریک است...پاهایم بیشتر می سوزد...خیلی سخت است...نگاهم را در چشمانت می دوزم...دریچه ی چشمانت باز است...در نگاهت چیزی مانند بی نهایت موج می زند...بی نهایت...برای رسیدن به بی نهایت فقط چند قدم باقیست...چند قدم کوتاه...قدمی لرزان به جلو بر می دارم...لبه ی تیغ سرد است...سرد و برنده...و پاهای ناتوان من از درد داغ...سکون فضا حس انجماد را در من بیدار می کند...کم کم از سرما می لرزم...برای لحظه ای احساس می کنم هر آن ممکن است سقوط کنم...سقوط به عمق نیستی...دستانم را دراز می کنم...اما به تو نمی رسد...نگاهم را به چشمانت می دوزم...بی پرده و عریان...در نگاهت آتش داری...افکارم را به آتش می کشی...تنم داغ می شود...باید بتوانم...باید برسم...دوباره تلاشم را از سر می گیرم...تاریک تاریک است...پاهایم مجروح شده...تنم یخ کرده...و تو میدانی فقط آغوش توست که مرا به زندگی باز می گرداند...قدمی دیگر در اوج ناتوانی و نامتعادلی...از پاهایم خون می چکد...تنم می لرزد... فضا خالی تر از همیشه است...به دنبال نگاهت می گردم...صاف در چشمانم نگاه می کنی و لبخند می زنی... دستانم را دراز می کنم...باز هم به تو نمی رسد...یک قدم...آه فقط یک قدم دیگر باقی مانده...نفسم را حبس می کنم و با شجاعت قدمی دیگر بر می دارم...یک آن مثل کودکی سر مست تاب می خورم...پاهایم تحمل وزنم را ندارد...تنم کرخت تر از همیشه است...دستانم را صلیب وار باز می کنم و می گذارم به پرواز در بیایم...در فضای خالی و تاریک...از سر تیغ به چپ متمایل می شوم...به سمت ته دره سر می خورم...آه به پرواز در می آیم...می ترسم...سرد است...پاهایم می سوزد...تاریک است...خسته ام...دست گرمی بازوان سردم را می گیرد...به پایین نگاه می کنم...خلا و تاریکی...از پاهایم خون می چکد...و به اعماق می ریزد...لباس سفیدم توی فضا تاب می خورد...جراتی به خودم می دهم و سرم را می چرخانم...آه...تویی؟!آهسته مرا بالا می کشی...و آرام در آغوشت فرو می روم...مثل پرنده ای کوچک و بی پناه در آغوشت می لرزم...نگاهم را به صورتت می دوزم...مرا نگاه نمی کنی...خط نگاهت را دنبال می کنم...به نقطه ای روشن نگاه می کنی...خواه نا خواه به آن زل می زنم...در نگاهمان بی نهایت موج می زند...با هم به اوج می رسیم...</strong></span> </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 22 May 2008 20:43:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=37</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/03/02/post-37/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شاه مات]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/02/16/post-36/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <IMG alt="شاه مات" hspace=0 src="http://i28.tinypic.com/2uhmm4i.jpg" align=baseline border=0></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG>صفحه ی سیاه و سفید...خانه های سیاه و سفید...مهره های سیاه و سفید...مهره های سفید مال تو...حرکت اول مال تو...یک قدم یا دو قدم؟...فرقی نمی کند مهم اول بودن توست...و دل سفیدت...مهره های سیاه مال من...سیاه مثل دلم...بگذار همین اول بازی بگویم برد و باختت مهم نیست...برای من تو برنده ای...من مدتهاست مات نگاهت شده ام...نگاه جادویی ات...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG>نگاهت را قبل از قدم اول به من می اندازی...دلم می لرزد...یک قدم به جلو...نفسم حبس می شود...نوبت من است...دو قدم بر می دارم...نگاهم را به چشمان جادویی ات می اندازم...نگاهت روی صفحه شطرنج است...ذهنت را می خوانم...دستت روی مهره می رود...اینبار دو قدم به جلو...نفسم را بیرون می دهم...من هم دو قدم به جلو... می دانم این بازی هم مثل بازی قبل ساعتها به طول می انجامد...مثل قبلاها...یکی از تو...یکی از من...کم کم دارد روی پیشانی بلندت عرق می نشیند...نگاهم روی پیشانی ات می خشکد...اسبت سربازم را می زند...نگاهم به صفحه دوخته می شود...ناخودآگاه لبخندی روی لبم می نشیند...اولین برد از آن توست...یاد حرف عزیزی می افتم که در گوشم آهسته می گفت: مهم این نیست که چند مهره روی صفحه از آن توست مهم این است که با همان چند مهره ی کم چگونه بازی می کنی، طوری بازی کن که برنده باشی...اگر هم باختی مردانه بباز!<o:p></o:p></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG>امشب می خواهم مردانه بازی کنم...مردانه...زنانه یا مردانه چه فرقی دارد؟!...مهره را حرکت می دهم سربازت را با سربازم می زنم...آهسته زمزمه می کنی...گوش تیز می کنم اما نمی شنوم...شانه ام را بالا می اندازم...یعنی مهم نیست...از آن مهم نیستهایی که خیلی هم مهم است...زمان روی دور تندش می افتد...مثل اینکه پشت ماشین زمان نشسته ای...مهرهایمان یکی یکی می روند...خانه های سیاه و سفید کم کم خالی می شوند...11 مهره روی صفحه می ماند...فضا خالی از هر صداییست...فقط صدای نفسهای تو و من سکوت را می شکند...4مهره مال توست...7مهره مال من...صورتت عرق کرده...صورت من گل انداخته...داغ شده ام...دستت را حساب شده روی مهره ی وزیرت می گذاری دو قدم به راست...من محو نگاه جستجو گرت می شوم...محو اخم ریزت...زمزمه می کنم ...فیل را به چپ حرکت می دهم و اسبت را می زنم...حالا شد 3مهره از تو...7مهره از من...صورتت را با دستان نرمت پاک می کنی...دستمالی به سمتت می گیرم...لبخند محوی می زنی...دلم می لرزد...نگاهت دوباره روی صفحه ی بازی خیره می شود...نمی دانم چرا یاد شعری می افتم...<o:p></o:p></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>دارم از نفس می افتم...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>لحظه های واپسینه...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>رو به روم راه نرفته...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>آخر قصه همینه...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>همدم تنهایی من...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>ای تو راه بی نهایت...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>با سلامت جان گرفتم...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG><EM><FONT color=#ff0000>می روم با خنده هایت...<o:p></o:p></FONT></EM></STRONG></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right" align=right><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"><STRONG>صدایت رویایم را می شکند...بلند می گویی:<FONT color=#ff0000>شاه مات!<o:p></o:p></FONT></STRONG></SPAN></P><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US"><STRONG>نگاهم روی صفحه ی سفید و مشکی می خشکد...آه من باختم... صدایی در گوشم می گوید:بازنده ی خوبی باش... نگاهم را به چشمانت می دوزم...چشمانت برق میزند ....برق غرور..مثل دو ستاره ی سوزان...لبخند محوی می زنم و می گویم:<FONT color=#ff0000>شاه مات!</FONT>...صدای خنده ات توی فضا می پیچد...آزاد و رها...آری من شاه مات شدم...هم در بازی...هم در دلم...بلند می خندم...آزاد و رها...</STRONG></SPAN> ]]></description>
					<pubDate>Mon, 5 May 2008 02:40:12 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=36</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/02/16/post-36/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[رویای خیس]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/02/02/post-35/</link>
					<description><![CDATA[<P><STRONG></STRONG></P>
<P><STRONG><IMG alt="رویای خیس" hspace=0 src="http://i25.tinypic.com/2z4crj6.jpg" align=baseline border=0></STRONG></P>
<P><STRONG>هوا ابریست...سرد است...کتم را دورم می پیچم و به سمت خانه ی عزیزی به را می افتم... مدتهاست می خواستم بیایم اما هر بار به بهانه ای نمی شد...آری به بهانه ای راستش می ترسیدم...ترس که نه...نمی خواستم باور کنم...به سمتش روانه می شوم...دلم هوای عطر نفسهایش را می کند...هوای دستهایش...حضورش را کم دارم...به قبرش می رسم...در می زنم...او اینجاست...گل را روی خانه اش می گذارم...</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; **************</STRONG></P>
<P><STRONG>روی خاک سرد گورستان راه میروم...راهی که بی اتنها به نظر می رسد...بالای قبری می ایستم&nbsp;...نگاهش می کنم...آه پس تو اینجایی...آهسته کنارت می نشینم...دسته ی گل نرگس را روی خانه ی تنت می گذارم...۳روز است که پرواز کرده ای...دست روی سنگ می کشم...آسمان ابری تر از همیشه است...بهار دارد نمودپیدا می کند...می بینی؟...سوز ملایمی می وزد...مچاله میشوم و سر را روی زانوانم می گذارم...</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; **************</STRONG></P>
<P><STRONG>از دور دختر جوانی را می بینم...تنهای تنهاست...دسته ی گل نرگس دردست دارد...آهسته قدم زنان به سمتی می رود نمی دانم چرا ناخودآگاه به دنبالش روانه می شوم...حرکاتش در آرامش تمام است...انگار پرواز می کند...برخلاف اکثریت مردمان در اینجا لباسی یک دست سفید به تن دارد...کنار قبری می ایستد...نگاهش را به آن می دوزد...آهسته کنار قبر می نشیند...دسته گل را روی قبر می گذارد...قبر را نوازش می کند و آهسته نجوا می کند...سرش را روز زانوانش می گذارد...نمی دانم چرا حس می کنم سردش است...می ایستم و نگاهش می کنم...سرش را بلند می کند...به سمت می می چرخد...نگاهش در نگاهم گره می خورد...</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; **************</STRONG></P>
<P><STRONG>حس می کنم کسی نگاهش را به من دوخته است...سرم را می چرخانم چشمم به مردی جوان می افتد...خشکش زده...مثل اینکه از خواب پریده باشد...از خودم می پرسم او اینجا چه می کند؟گنگم...ناخودآگاه از جا بلند می شوم با دقت نگاهش می کنم...به سمتش می روم...باور نمی کنم مثل رویاست...</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; **************</STRONG></P>
<P><STRONG>آه...اوست...اینجا چه می کند؟زیباتر از همیشه...رویایی تر از همیشه...مات هم شده ایم...بلند می شود و به سمتم می آید...یک قدم مانده که به من برسد...دستم را به سمتش دراز می کنم ...می خواهم لمسش کنم...دستم خیس می شود...آه باران!باران می آید...نگاهش به سمت آسمان می رود و زمزمه اش را می شنوم<EM>...((<FONT color=#cc0000>به خاطر بیاور زمانی که باران می بارد من نامت را تکرار می کنم</FONT>))...</EM>باران شدت می گیرد...خیس&nbsp;شده است...انگار باران جای اشکهایمان می بارد...بوی خاک می پیچد...</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ***************</STRONG></P>
<P><STRONG>زن و مردی که رو در روی هم در گورستان زیر باران ایستاده اند...خیس خیس...مثل اینکه حضور هم را باور ندارند...همزمان فکر می کنند که تنها سه روز از پروازشان گذشته...آری تنها سه روز...باران شدت می گیرد زمین و درختان را می شوید...نقش شان کمرنگ می شود...انقدر که گویی از روز عزل نبوده اند...</STRONG></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 00:53:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=35</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/02/02/post-35/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[جمعه ی سرد]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/30/post-34/</link>
					<description><![CDATA[<P><STRONG><FONT color=#cc3300>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <IMG alt="جمعه ی سرد" hspace=0 src="http://i25.tinypic.com/eur5ag.jpg" align=baseline border=0></FONT></STRONG></P>
<P><STRONG><FONT color=#cc3300>جعمه</FONT> رسیده...امروز همان روزیست که یک هفته ی تمام در انتظارش بود...صبح بیدار شد...دیشب کابوس ندیده بود...شاد و راضی بود...چای خوشرنگی ریخت و همانطور داغ داغ نوشید...بعد هم یک نخ سیگار...در فکر بود...نگاهش یک جا بند نمی شد...سی دی مورد علاقه اش را گذاشت...صدای خواننده توی اتاق پیچید...</STRONG></P>
<P><STRONG>&nbsp;<EM>سر به روی شانه های مهربانت می گذارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>عقده ی دل می گشایم...گریه ی بی اختیارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG>صدای خواننده آرامش می کند...بلند می شود و جلوی آینه می رود...نگاهش را به زن توی آینه می دوزد...می داند که زیباست...موهای بلندش را شانه میزند...بغضش را قورت می دهد...</STRONG></P>
<P><STRONG><EM>از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG>نگاهش بعد از مدتی رنگ زندگی گرفته...رنگ شوق...شانه را کناری می گذارد و دوباره نگاهش را روی آینه می دوزد...به چشمهایش نگاه می کند که بعد از مدتها در ته اش نگاه شوق آلود موج می زند...به طرف کمد می رود و لباس مورد علاقه اش را بر می دارد...</STRONG></P>
<P><STRONG><EM>شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG>لباس روی تن سفیدش می لغزد...احساس می کند حالا بهتر شده...باز جلوی آینه می رود... نه مثل این که&nbsp;واقعا زیبا به نظر می رسد...چرخی می زند...مثل رقص...</STRONG></P>
<P><STRONG><EM>خالی از خودخواهی من...برتر از آلایش تن...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG>عطرش را بر می دارد و روی تنش می پاشد...همان عطری که <FONT color=#cc0000>او</FONT> دوست دارد...بوی عطرش توی فضای خالی اتاق موج می زند...حس لطیف زن بودن به سراغش می آید...</STRONG></P>
<P><STRONG><EM>عشق صدها چهره دارد...عشق تو آینه دارش...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>عشق را در چهره ی آینه دیدن دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG>آهسته لبخند می زند...لبخندی کمرنگ...سیگاری آتش می زند...روی تخت می نشیند...چای نیم خورده اش را سر می کشد...</STRONG></P>
<P><STRONG><EM>در خموشی چشم ما را...قصه هاست...گفتگوهاست...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>من تو را برجسته ی محراب دیدن دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>بغض سرگردان ابرم...قله ی آرامشم تو...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG><EM>شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...</EM></STRONG></P>
<P><STRONG>ساعتی بعد جلوی آینه بار دیگر می ایستد و حس می کند پیر شده...چروک هایی ناخواسته روی صورتش می نشیند...عصر جمعه رسیده...همان جمعه ای که از روزها پیش...ساعتها پیش منتظرش بود...همان جمعه ای که برایش هزاران نقشه ی رنگی داشت...اما نشد...<FONT color=#cc3300>او</FONT> نیامد... حتی شانه هایش هم نبود...دخترکی تنها بود و کلی غم و درد و دلتنگیهای خاکستری...دخترک تنها ماند در غروب سرد جمعه...با خودش فکر کرد عجب جمعه ای...دلش شانه هایی می خواست...دستهایش در حسرت دستهایی سوخت...نگاهش به در خشکید... نگاهش یخ زد...دخترک سالها بود که مرده بود...</STRONG></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 17:16:04 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=34</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/30/post-34/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شب دردناک]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/27/post-33/</link>
					<description><![CDATA[<P><STRONG>&nbsp;<IMG alt=دردناک hspace=0 src="http://i25.tinypic.com/4h714w.jpg" align=baseline border=0></STRONG></P>
<P><STRONG>گاهی اوقات از شب متنفر می شوم...شاید چون از افکار شبانه ام میترسم و ترس مرا از پای در می آورد و رنگ تفر روی واژه های بی تقصیرم می پاشد...نمی توانم سرم را تکان بدهم... با هر تکان سنگینی افکار تلخم را بیشتر حس می کنم...بغض گلویم را می فشارد...دیوان حافظ را به سینه ام می فشارم...دعا می کنم زودتر روشنی صبح بدمد تا من کابوس نبینم...در تاریکی صدای نفس های می پیچد...نفسهایی نامرتب بدنم عرق کرده است...عرق سرد...پاهایم می لرزد...ناخودآگاه بدنم را جمع می کنم...سینه ام از فشار کتاب درد می گیرد...بغضم هر لحظه سنگینتر می شود...اشکهایم خشک شده اند...نمی آیند...صدای تیک تیک ساعت مژده ی گذر دقایق را می دهند...تصاویری از گناهانم جلوی چشمانم شکل می گیرد...شاید خاصیت وجدان خفته ی شبانگاهیست...</STRONG></P>
<P><STRONG>گناهانم زشتند...زشت تر از خودم...همه ی گناهانم دور سرم می چرخند...می خواهم پاکشان کنم...نمی شود...ابلیس خفته ام بیدار شده و تنم را پاره پاره می کند و ذهنم را از هم میدرد... درد دارد...حتی توصیفش تلخ است...تلخ مثل زهر ...ماری دور تن دردناکم می پیچد و استخوانهای مفلوکم و سردم را درهم می فشارد...</STRONG></P>
<P><STRONG>نفسم حبس می شود...</STRONG></P>
<P><STRONG>یک...دو...سه...چهار...</STRONG></P>
<P><STRONG>نمی دانم چند ثانیه...</STRONG></P>
<P><STRONG>فقط خدا می داند چقدر...</STRONG></P>
<P><STRONG>خدایا نجاتم ده...</STRONG></P>
<P><STRONG>خدای بزرگ من...</STRONG></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 17:30:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=33</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/27/post-33/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چشمهایش]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/25/post-32/</link>
					<description><![CDATA[<p><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt="چشمهایش" hspace="0" src="http://i38.tinypic.com/258pe7p.jpg" align="baseline" border="0" /></strong></p><p><strong>نگاهت را روی سقف میچرخانی...کم کم سقف محو می شود و تو می مانی و چشمهایش... چشمان سیاه و پر از اشکش... طاقت نمی آوری...دلت می خواهد دست دراز کنی و اشکهایش را بزدایی...اما تصویرش محو می شود...دلت برایش پر می کشد...لحظه ها کند می شود...سالها طول می کشد که جمعه برسد...هزاران سال طول می کشد تا تلفن زنگ بزند...احساس خفگی می کنی...دلت هوای شبانگاه بهاری را می خواهد و یک آسمان پر از ستاره...و یک مشت رویای رنگین...اما نه رنگین نه...رویایی رنگ چشمانش...چشمانت را باز می کنی...سستی...خودت را تا بالکن کوچکت می کشانی...آسمان پر ستاره است...دستانت را دراز می کنی تا ستاره بچینی...ستاره هایی زیبا...اما نه ستاره به چه دردت می خورد؟...یاد اشکهایش می افتی... دست دراز می کنی تا ماه را بچینی...اما امشب ماه هلال است...نه ماه نیمه نمی خواهی...یک کاملش را می خواهی...یک جوری که نو و تازه باشد...اما فکری می کنی و در دلت می گویی ماه باید از صورت لطیفش شرم کند...پس ماه هم کافی نیست...روی لبه ی بالکن می نشینی...سرد است...یاد آغوش گرمش دیوانه ات می کند...چیزی درونت فرو می ریزد...حسی شیرین و رخوت آور درونت جوانه می زند...غوطه ور از حس لطیفی...مستی از یاد کسی که چشمانش عطف تو شد با دنیای تاریکت...</strong></p><p><strong>دلم هوای سازم را می کند...دستانم دردناک است...اما نتها درونم می رقصند...زمزمه می کنم... تمام توان باقی مانده ام را جمع می کنم...برمیخیزم...در دلم صد بار با چشمهایش قهر می کنم... اما باز یک قدم نرفته حسش می کنم...تو اینجایی در بطن وجود من...گیتارم را بدست می گیرم...</strong></p><p><strong><em>((تمام می شوم شبی از این همه رها شدن...</em></strong></p><p><strong><em>از این همه سکوت تن شکن...اسیر گریه ها شدن...</em></strong></p><p><strong><em>ببین برای موندنت مرگ رو بهونه می کنم...</em></strong></p><p><strong><em>پای پیاده یک نفس کوچ شبونه می کنم...</em></strong></p><p><strong><em>بگو که گم نکرده ام یک آسمون نشونه ات رو...</em></strong></p><p><strong><em>سکوت خورشید رو ببین...نیمه شبی بدون تو...</em></strong></p><p><strong><em>بغض گلو بریده ام...مدام می شوم شبی...</em></strong></p><p><strong><em>&nbsp;فقط به من اشاره کن تمام می شوم شبی...</em></strong></p><p><strong><em>بگو که با منی هنوز...اشاره ای دوباره کن...</em></strong></p><p><strong><em>بمون کنار حادثه که با تو تازه تر بشوم...</em></strong></p><p><strong><em>سخته بدون تو دلم بگو که ساده تر بشم...</em></strong></p><p><strong><em>اشاره ای دوباره کن...))</em></strong></p><p><strong>دستانم می سوزد...نگاهشان می کنم غرق به خون شده اند...می خندم...بلند و دیوانه وار...گیتارم خیس است از خون...چه باک...حالا که اشک نمی ریزم...دستانم به جای چشمان درمانده ام اشک میریزند...اشکی&nbsp; از جنس خون...اشکهای زنی از جنس آتش...</strong></p><p><strong>چشمانت در خاطرم حک می شوند...سیاه و زلال...و من با نگاهی از جنس انتظار چشم به ضریح نگاهت می دوزم...</strong></p><p><strong>.من در تاریخ حک می شوم...فرزند حوا با اشکی از جنس خون...</strong></p><p><strong>خدایا...دریاب مرا...پناهم ده...</strong></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 02:30:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=32</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/25/post-32/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گناه و هذیان]]></title>
					<link>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/23/post-31/</link>
					<description><![CDATA[<p><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt="هذیان" hspace="0" src="http://i38.tinypic.com/334hfg6.jpg" align="baseline" border="0" /></strong></p><p><strong>به دستهایت نگاه می کنی...جای بخیه هایت می سوزد مثل همان قسمت از وجودت که مدتهاست گمش کرده ای...درد داری...زجر می کشی و زیر لب با خدایت می گویی:(خدایا به کدامین گناه...)</strong></p><p><strong>احساس می کنی دنیا وارونه شده...شعرهایت...نوشته هایت را در گرد و غبار گم کرده ای...</strong></p><p><strong>دلت هوای کسی را می کند...کسی که آخرین قطعه ی معصومانه ی روحت را دزدید...آخرین ذرات انسانیتت را...و باز تو ماندی و تمام حرفهای نگفته ات...تو ماندی و انتظار...</strong></p><p><strong>لبهایت می سوزد...مثل آهن گداخته...هذیان می گویی...تب داری...نگاهی به صفحه ی موبایلت می اندازی...ترس...می لرزی...نامش را زمزمه می کنی...در اتاق خالیت می پیچد...چشمانت می سوزد...دعا می کنی...خدایا...اشکهایم کو؟ چرا آرامم نمی کند...دلت مرگ می خواهد... خدای من به کدامین گناه؟</strong></p><p><strong>زمزمه می کنی:</strong></p><p><strong>مرا ببخش!دستهایم را بگیر...نجاتم بده...حتی خط زمین و آسمان را گم کرده ام...شعرهایم را... نوشته هایم را...روحم را...حتی نفسهایم را...کمکم کن...یکبار برای همیشه...بمان...</strong></p><p><strong>رو به آسمان می کنی و با بغضی دردناکتر از همیشه و زجر آور می گویی...</strong></p><p><strong>خدایا دستهایم نیازمند یاریست...</strong></p><p><strong>لبهایم در تمنایی می سوزد...</strong></p><p><strong>خدایا یاریم ده...</strong></p><p><strong>خدایا...</strong></p><p><strong>دریابم...</strong></p><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 17:33:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://sin-city.blogsky.com/Comments.bs?PostID=31</comments>
          <guid>http://sin-city.blogsky.com/1387/01/23/post-31/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
