شب دردناک

 دردناک

گاهی اوقات از شب متنفر می شوم...شاید چون از افکار شبانه ام میترسم و ترس مرا از پای در می آورد و رنگ تفر روی واژه های بی تقصیرم می پاشد...نمی توانم سرم را تکان بدهم... با هر تکان سنگینی افکار تلخم را بیشتر حس می کنم...بغض گلویم را می فشارد...دیوان حافظ را به سینه ام می فشارم...دعا می کنم زودتر روشنی صبح بدمد تا من کابوس نبینم...در تاریکی صدای نفس های می پیچد...نفسهایی نامرتب بدنم عرق کرده است...عرق سرد...پاهایم می لرزد...ناخودآگاه بدنم را جمع می کنم...سینه ام از فشار کتاب درد می گیرد...بغضم هر لحظه سنگینتر می شود...اشکهایم خشک شده اند...نمی آیند...صدای تیک تیک ساعت مژده ی گذر دقایق را می دهند...تصاویری از گناهانم جلوی چشمانم شکل می گیرد...شاید خاصیت وجدان خفته ی شبانگاهیست...

گناهانم زشتند...زشت تر از خودم...همه ی گناهانم دور سرم می چرخند...می خواهم پاکشان کنم...نمی شود...ابلیس خفته ام بیدار شده و تنم را پاره پاره می کند و ذهنم را از هم میدرد... درد دارد...حتی توصیفش تلخ است...تلخ مثل زهر ...ماری دور تن دردناکم می پیچد و استخوانهای مفلوکم و سردم را درهم می فشارد...

نفسم حبس می شود...

یک...دو...سه...چهار...

نمی دانم چند ثانیه...

فقط خدا می داند چقدر...

خدایا نجاتم ده...

خدای بزرگ من...