گناه و هذیان

            هذیان

به دستهایت نگاه می کنی...جای بخیه هایت می سوزد مثل همان قسمت از وجودت که مدتهاست گمش کرده ای...درد داری...زجر می کشی و زیر لب با خدایت می گویی:(خدایا به کدامین گناه...)

احساس می کنی دنیا وارونه شده...شعرهایت...نوشته هایت را در گرد و غبار گم کرده ای...

دلت هوای کسی را می کند...کسی که آخرین قطعه ی معصومانه ی روحت را دزدید...آخرین ذرات انسانیتت را...و باز تو ماندی و تمام حرفهای نگفته ات...تو ماندی و انتظار...

لبهایت می سوزد...مثل آهن گداخته...هذیان می گویی...تب داری...نگاهی به صفحه ی موبایلت می اندازی...ترس...می لرزی...نامش را زمزمه می کنی...در اتاق خالیت می پیچد...چشمانت می سوزد...دعا می کنی...خدایا...اشکهایم کو؟ چرا آرامم نمی کند...دلت مرگ می خواهد... خدای من به کدامین گناه؟

زمزمه می کنی:

مرا ببخش!دستهایم را بگیر...نجاتم بده...حتی خط زمین و آسمان را گم کرده ام...شعرهایم را... نوشته هایم را...روحم را...حتی نفسهایم را...کمکم کن...یکبار برای همیشه...بمان...

رو به آسمان می کنی و با بغضی دردناکتر از همیشه و زجر آور می گویی...

خدایا دستهایم نیازمند یاریست...

لبهایم در تمنایی می سوزد...

خدایا یاریم ده...

خدایا...

دریابم...