
حس می کنم روی لبه ی تیغ پا گذاشته ام...من در اینسو و تو در آنسو...هم سخت است...هم آسان...میان ما چند قدم فاصله است؟...می دانی؟...چند قدم مانده تا رسیدن؟...اما صدای قلبت در فضای ساکن طنین می اندازد...و حس زندگی را درون من جاری می کند...آسان است...باید آسان باشد...قدمی به جلو بر میدارم...نگاهم را به تو میدوزم...تو آنجایی چند قدم جلوتر از من ایستاده ای...متکی به خودت...دست به سینه...نگاهم می کنی...ساکت و آرام و مصمم...پاهایم می سوزد...قدمی دیگر بر می دارم...همه جا تاریک است...پاهایم بیشتر می سوزد...خیلی سخت است...نگاهم را در چشمانت می دوزم...دریچه ی چشمانت باز است...در نگاهت چیزی مانند بی نهایت موج می زند...بی نهایت...برای رسیدن به بی نهایت فقط چند قدم باقیست...چند قدم کوتاه...قدمی لرزان به جلو بر می دارم...لبه ی تیغ سرد است...سرد و برنده...و پاهای ناتوان من از درد داغ...سکون فضا حس انجماد را در من بیدار می کند...کم کم از سرما می لرزم...برای لحظه ای احساس می کنم هر آن ممکن است سقوط کنم...سقوط به عمق نیستی...دستانم را دراز می کنم...اما به تو نمی رسد...نگاهم را به چشمانت می دوزم...بی پرده و عریان...در نگاهت آتش داری...افکارم را به آتش می کشی...تنم داغ می شود...باید بتوانم...باید برسم...دوباره تلاشم را از سر می گیرم...تاریک تاریک است...پاهایم مجروح شده...تنم یخ کرده...و تو میدانی فقط آغوش توست که مرا به زندگی باز می گرداند...قدمی دیگر در اوج ناتوانی و نامتعادلی...از پاهایم خون می چکد...تنم می لرزد... فضا خالی تر از همیشه است...به دنبال نگاهت می گردم...صاف در چشمانم نگاه می کنی و لبخند می زنی... دستانم را دراز می کنم...باز هم به تو نمی رسد...یک قدم...آه فقط یک قدم دیگر باقی مانده...نفسم را حبس می کنم و با شجاعت قدمی دیگر بر می دارم...یک آن مثل کودکی سر مست تاب می خورم...پاهایم تحمل وزنم را ندارد...تنم کرخت تر از همیشه است...دستانم را صلیب وار باز می کنم و می گذارم به پرواز در بیایم...در فضای خالی و تاریک...از سر تیغ به چپ متمایل می شوم...به سمت ته دره سر می خورم...آه به پرواز در می آیم...می ترسم...سرد است...پاهایم می سوزد...تاریک است...خسته ام...دست گرمی بازوان سردم را می گیرد...به پایین نگاه می کنم...خلا و تاریکی...از پاهایم خون می چکد...و به اعماق می ریزد...لباس سفیدم توی فضا تاب می خورد...جراتی به خودم می دهم و سرم را می چرخانم...آه...تویی؟!آهسته مرا بالا می کشی...و آرام در آغوشت فرو می روم...مثل پرنده ای کوچک و بی پناه در آغوشت می لرزم...نگاهم را به صورتت می دوزم...مرا نگاه نمی کنی...خط نگاهت را دنبال می کنم...به نقطه ای روشن نگاه می کنی...خواه نا خواه به آن زل می زنم...در نگاهمان بی نهایت موج می زند...با هم به اوج می رسیم...





