
هوا ابریست...سرد است...کتم را دورم می پیچم و به سمت خانه ی عزیزی به را می افتم... مدتهاست می خواستم بیایم اما هر بار به بهانه ای نمی شد...آری به بهانه ای راستش می ترسیدم...ترس که نه...نمی خواستم باور کنم...به سمتش روانه می شوم...دلم هوای عطر نفسهایش را می کند...هوای دستهایش...حضورش را کم دارم...به قبرش می رسم...در می زنم...او اینجاست...گل را روی خانه اش می گذارم...
**************
روی خاک سرد گورستان راه میروم...راهی که بی اتنها به نظر می رسد...بالای قبری می ایستم ...نگاهش می کنم...آه پس تو اینجایی...آهسته کنارت می نشینم...دسته ی گل نرگس را روی خانه ی تنت می گذارم...۳روز است که پرواز کرده ای...دست روی سنگ می کشم...آسمان ابری تر از همیشه است...بهار دارد نمودپیدا می کند...می بینی؟...سوز ملایمی می وزد...مچاله میشوم و سر را روی زانوانم می گذارم...
**************
از دور دختر جوانی را می بینم...تنهای تنهاست...دسته ی گل نرگس دردست دارد...آهسته قدم زنان به سمتی می رود نمی دانم چرا ناخودآگاه به دنبالش روانه می شوم...حرکاتش در آرامش تمام است...انگار پرواز می کند...برخلاف اکثریت مردمان در اینجا لباسی یک دست سفید به تن دارد...کنار قبری می ایستد...نگاهش را به آن می دوزد...آهسته کنار قبر می نشیند...دسته گل را روی قبر می گذارد...قبر را نوازش می کند و آهسته نجوا می کند...سرش را روز زانوانش می گذارد...نمی دانم چرا حس می کنم سردش است...می ایستم و نگاهش می کنم...سرش را بلند می کند...به سمت می می چرخد...نگاهش در نگاهم گره می خورد...
**************
حس می کنم کسی نگاهش را به من دوخته است...سرم را می چرخانم چشمم به مردی جوان می افتد...خشکش زده...مثل اینکه از خواب پریده باشد...از خودم می پرسم او اینجا چه می کند؟گنگم...ناخودآگاه از جا بلند می شوم با دقت نگاهش می کنم...به سمتش می روم...باور نمی کنم مثل رویاست...
**************
آه...اوست...اینجا چه می کند؟زیباتر از همیشه...رویایی تر از همیشه...مات هم شده ایم...بلند می شود و به سمتم می آید...یک قدم مانده که به من برسد...دستم را به سمتش دراز می کنم ...می خواهم لمسش کنم...دستم خیس می شود...آه باران!باران می آید...نگاهش به سمت آسمان می رود و زمزمه اش را می شنوم...((به خاطر بیاور زمانی که باران می بارد من نامت را تکرار می کنم))...باران شدت می گیرد...خیس شده است...انگار باران جای اشکهایمان می بارد...بوی خاک می پیچد...
***************
زن و مردی که رو در روی هم در گورستان زیر باران ایستاده اند...خیس خیس...مثل اینکه حضور هم را باور ندارند...همزمان فکر می کنند که تنها سه روز از پروازشان گذشته...آری تنها سه روز...باران شدت می گیرد زمین و درختان را می شوید...نقش شان کمرنگ می شود...انقدر که گویی از روز عزل نبوده اند...





