
صفحه ی سیاه و سفید...خانه های سیاه و سفید...مهره های سیاه و سفید...مهره های سفید مال تو...حرکت اول مال تو...یک قدم یا دو قدم؟...فرقی نمی کند مهم اول بودن توست...و دل سفیدت...مهره های سیاه مال من...سیاه مثل دلم...بگذار همین اول بازی بگویم برد و باختت مهم نیست...برای من تو برنده ای...من مدتهاست مات نگاهت شده ام...نگاه جادویی ات...
نگاهت را قبل از قدم اول به من می اندازی...دلم می لرزد...یک قدم به جلو...نفسم حبس می شود...نوبت من است...دو قدم بر می دارم...نگاهم را به چشمان جادویی ات می اندازم...نگاهت روی صفحه شطرنج است...ذهنت را می خوانم...دستت روی مهره می رود...اینبار دو قدم به جلو...نفسم را بیرون می دهم...من هم دو قدم به جلو... می دانم این بازی هم مثل بازی قبل ساعتها به طول می انجامد...مثل قبلاها...یکی از تو...یکی از من...کم کم دارد روی پیشانی بلندت عرق می نشیند...نگاهم روی پیشانی ات می خشکد...اسبت سربازم را می زند...نگاهم به صفحه دوخته می شود...ناخودآگاه لبخندی روی لبم می نشیند...اولین برد از آن توست...یاد حرف عزیزی می افتم که در گوشم آهسته می گفت: مهم این نیست که چند مهره روی صفحه از آن توست مهم این است که با همان چند مهره ی کم چگونه بازی می کنی، طوری بازی کن که برنده باشی...اگر هم باختی مردانه بباز!
امشب می خواهم مردانه بازی کنم...مردانه...زنانه یا مردانه چه فرقی دارد؟!...مهره را حرکت می دهم سربازت را با سربازم می زنم...آهسته زمزمه می کنی...گوش تیز می کنم اما نمی شنوم...شانه ام را بالا می اندازم...یعنی مهم نیست...از آن مهم نیستهایی که خیلی هم مهم است...زمان روی دور تندش می افتد...مثل اینکه پشت ماشین زمان نشسته ای...مهرهایمان یکی یکی می روند...خانه های سیاه و سفید کم کم خالی می شوند...11 مهره روی صفحه می ماند...فضا خالی از هر صداییست...فقط صدای نفسهای تو و من سکوت را می شکند...4مهره مال توست...7مهره مال من...صورتت عرق کرده...صورت من گل انداخته...داغ شده ام...دستت را حساب شده روی مهره ی وزیرت می گذاری دو قدم به راست...من محو نگاه جستجو گرت می شوم...محو اخم ریزت...زمزمه می کنم ...فیل را به چپ حرکت می دهم و اسبت را می زنم...حالا شد 3مهره از تو...7مهره از من...صورتت را با دستان نرمت پاک می کنی...دستمالی به سمتت می گیرم...لبخند محوی می زنی...دلم می لرزد...نگاهت دوباره روی صفحه ی بازی خیره می شود...نمی دانم چرا یاد شعری می افتم...
دارم از نفس می افتم...
لحظه های واپسینه...
رو به روم راه نرفته...
آخر قصه همینه...
همدم تنهایی من...
ای تو راه بی نهایت...
با سلامت جان گرفتم...
می روم با خنده هایت...
صدایت رویایم را می شکند...بلند می گویی:شاه مات!






