دست نوشته های یک ابلیس

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 02:40 AM

                          شاه مات

صفحه ی سیاه و سفید...خانه های سیاه و سفید...مهره های سیاه و سفید...مهره های سفید مال تو...حرکت اول مال تو...یک قدم یا دو قدم؟...فرقی نمی کند مهم اول بودن توست...و دل سفیدت...مهره های سیاه مال من...سیاه مثل دلم...بگذار همین اول بازی بگویم برد و باختت مهم نیست...برای من تو برنده ای...من مدتهاست مات نگاهت شده ام...نگاه جادویی ات...

نگاهت را قبل از قدم اول به من می اندازی...دلم می لرزد...یک قدم به جلو...نفسم حبس می شود...نوبت من است...دو قدم بر می دارم...نگاهم را به چشمان جادویی ات می اندازم...نگاهت روی صفحه شطرنج است...ذهنت را می خوانم...دستت روی مهره می رود...اینبار دو قدم به جلو...نفسم را بیرون می دهم...من هم دو قدم به جلو... می دانم این بازی هم مثل بازی قبل ساعتها به طول می انجامد...مثل قبلاها...یکی از تو...یکی از من...کم کم دارد روی پیشانی بلندت عرق می نشیند...نگاهم روی پیشانی ات می خشکد...اسبت سربازم را می زند...نگاهم به صفحه دوخته می شود...ناخودآگاه لبخندی روی لبم می نشیند...اولین برد از آن توست...یاد حرف عزیزی می افتم که در گوشم آهسته می گفت: مهم این نیست که چند مهره روی صفحه از آن توست مهم این است که با همان چند مهره ی کم چگونه بازی می کنی، طوری بازی کن که برنده باشی...اگر هم باختی مردانه بباز!

امشب می خواهم مردانه بازی کنم...مردانه...زنانه یا مردانه چه فرقی دارد؟!...مهره را حرکت می دهم سربازت را با سربازم می زنم...آهسته زمزمه می کنی...گوش تیز می کنم اما نمی شنوم...شانه ام را بالا می اندازم...یعنی مهم نیست...از آن مهم نیستهایی که خیلی هم مهم است...زمان روی دور تندش می افتد...مثل اینکه پشت ماشین زمان نشسته ای...مهرهایمان یکی یکی می روند...خانه های سیاه و سفید کم کم خالی می شوند...11 مهره روی صفحه می ماند...فضا خالی از هر صداییست...فقط صدای نفسهای تو و من سکوت را می شکند...4مهره مال توست...7مهره مال من...صورتت عرق کرده...صورت من گل انداخته...داغ شده ام...دستت را حساب شده روی مهره ی وزیرت می گذاری دو قدم به راست...من محو نگاه جستجو گرت می شوم...محو اخم ریزت...زمزمه می کنم ...فیل را به چپ حرکت می دهم و اسبت را می زنم...حالا شد 3مهره از تو...7مهره از من...صورتت را با دستان نرمت پاک می کنی...دستمالی به سمتت می گیرم...لبخند محوی می زنی...دلم می لرزد...نگاهت دوباره روی صفحه ی بازی خیره می شود...نمی دانم چرا یاد شعری می افتم...

دارم از نفس می افتم...

لحظه های واپسینه...

رو به روم راه نرفته...

آخر قصه همینه...

همدم تنهایی من...

ای تو راه بی نهایت...

با سلامت جان گرفتم...

می روم با خنده هایت...

صدایت رویایم را می شکند...بلند می گویی:شاه مات!

نگاهم روی صفحه ی سفید و مشکی می خشکد...آه من باختم... صدایی در گوشم می گوید:بازنده ی خوبی باش... نگاهم را به چشمانت می دوزم...چشمانت برق میزند ....برق غرور..مثل دو ستاره ی سوزان...لبخند محوی می زنم و می گویم:شاه مات!...صدای خنده ات توی فضا می پیچد...آزاد و رها...آری من شاه مات شدم...هم در بازی...هم در دلم...بلند می خندم...آزاد و رها...
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:53 AM

رویای خیس

هوا ابریست...سرد است...کتم را دورم می پیچم و به سمت خانه ی عزیزی به را می افتم... مدتهاست می خواستم بیایم اما هر بار به بهانه ای نمی شد...آری به بهانه ای راستش می ترسیدم...ترس که نه...نمی خواستم باور کنم...به سمتش روانه می شوم...دلم هوای عطر نفسهایش را می کند...هوای دستهایش...حضورش را کم دارم...به قبرش می رسم...در می زنم...او اینجاست...گل را روی خانه اش می گذارم...

                                              **************

روی خاک سرد گورستان راه میروم...راهی که بی اتنها به نظر می رسد...بالای قبری می ایستم ...نگاهش می کنم...آه پس تو اینجایی...آهسته کنارت می نشینم...دسته ی گل نرگس را روی خانه ی تنت می گذارم...۳روز است که پرواز کرده ای...دست روی سنگ می کشم...آسمان ابری تر از همیشه است...بهار دارد نمودپیدا می کند...می بینی؟...سوز ملایمی می وزد...مچاله میشوم و سر را روی زانوانم می گذارم...

                                              **************

از دور دختر جوانی را می بینم...تنهای تنهاست...دسته ی گل نرگس دردست دارد...آهسته قدم زنان به سمتی می رود نمی دانم چرا ناخودآگاه به دنبالش روانه می شوم...حرکاتش در آرامش تمام است...انگار پرواز می کند...برخلاف اکثریت مردمان در اینجا لباسی یک دست سفید به تن دارد...کنار قبری می ایستد...نگاهش را به آن می دوزد...آهسته کنار قبر می نشیند...دسته گل را روی قبر می گذارد...قبر را نوازش می کند و آهسته نجوا می کند...سرش را روز زانوانش می گذارد...نمی دانم چرا حس می کنم سردش است...می ایستم و نگاهش می کنم...سرش را بلند می کند...به سمت می می چرخد...نگاهش در نگاهم گره می خورد...

                                              **************

حس می کنم کسی نگاهش را به من دوخته است...سرم را می چرخانم چشمم به مردی جوان می افتد...خشکش زده...مثل اینکه از خواب پریده باشد...از خودم می پرسم او اینجا چه می کند؟گنگم...ناخودآگاه از جا بلند می شوم با دقت نگاهش می کنم...به سمتش می روم...باور نمی کنم مثل رویاست...

                                             **************

آه...اوست...اینجا چه می کند؟زیباتر از همیشه...رویایی تر از همیشه...مات هم شده ایم...بلند می شود و به سمتم می آید...یک قدم مانده که به من برسد...دستم را به سمتش دراز می کنم ...می خواهم لمسش کنم...دستم خیس می شود...آه باران!باران می آید...نگاهش به سمت آسمان می رود و زمزمه اش را می شنوم...((به خاطر بیاور زمانی که باران می بارد من نامت را تکرار می کنم))...باران شدت می گیرد...خیس شده است...انگار باران جای اشکهایمان می بارد...بوی خاک می پیچد...

                                          ***************

زن و مردی که رو در روی هم در گورستان زیر باران ایستاده اند...خیس خیس...مثل اینکه حضور هم را باور ندارند...همزمان فکر می کنند که تنها سه روز از پروازشان گذشته...آری تنها سه روز...باران شدت می گیرد زمین و درختان را می شوید...نقش شان کمرنگ می شود...انقدر که گویی از روز عزل نبوده اند...