
نگاهت را روی سقف میچرخانی...کم کم سقف محو می شود و تو می مانی و چشمهایش... چشمان سیاه و پر از اشکش... طاقت نمی آوری...دلت می خواهد دست دراز کنی و اشکهایش را بزدایی...اما تصویرش محو می شود...دلت برایش پر می کشد...لحظه ها کند می شود...سالها طول می کشد که جمعه برسد...هزاران سال طول می کشد تا تلفن زنگ بزند...احساس خفگی می کنی...دلت هوای شبانگاه بهاری را می خواهد و یک آسمان پر از ستاره...و یک مشت رویای رنگین...اما نه رنگین نه...رویایی رنگ چشمانش...چشمانت را باز می کنی...سستی...خودت را تا بالکن کوچکت می کشانی...آسمان پر ستاره است...دستانت را دراز می کنی تا ستاره بچینی...ستاره هایی زیبا...اما نه ستاره به چه دردت می خورد؟...یاد اشکهایش می افتی... دست دراز می کنی تا ماه را بچینی...اما امشب ماه هلال است...نه ماه نیمه نمی خواهی...یک کاملش را می خواهی...یک جوری که نو و تازه باشد...اما فکری می کنی و در دلت می گویی ماه باید از صورت لطیفش شرم کند...پس ماه هم کافی نیست...روی لبه ی بالکن می نشینی...سرد است...یاد آغوش گرمش دیوانه ات می کند...چیزی درونت فرو می ریزد...حسی شیرین و رخوت آور درونت جوانه می زند...غوطه ور از حس لطیفی...مستی از یاد کسی که چشمانش عطف تو شد با دنیای تاریکت...
دلم هوای سازم را می کند...دستانم دردناک است...اما نتها درونم می رقصند...زمزمه می کنم... تمام توان باقی مانده ام را جمع می کنم...برمیخیزم...در دلم صد بار با چشمهایش قهر می کنم... اما باز یک قدم نرفته حسش می کنم...تو اینجایی در بطن وجود من...گیتارم را بدست می گیرم...
((تمام می شوم شبی از این همه رها شدن...
از این همه سکوت تن شکن...اسیر گریه ها شدن...
ببین برای موندنت مرگ رو بهونه می کنم...
پای پیاده یک نفس کوچ شبونه می کنم...
بگو که گم نکرده ام یک آسمون نشونه ات رو...
سکوت خورشید رو ببین...نیمه شبی بدون تو...
بغض گلو بریده ام...مدام می شوم شبی...
فقط به من اشاره کن تمام می شوم شبی...
بگو که با منی هنوز...اشاره ای دوباره کن...
بمون کنار حادثه که با تو تازه تر بشوم...
سخته بدون تو دلم بگو که ساده تر بشم...
اشاره ای دوباره کن...))
دستانم می سوزد...نگاهشان می کنم غرق به خون شده اند...می خندم...بلند و دیوانه وار...گیتارم خیس است از خون...چه باک...حالا که اشک نمی ریزم...دستانم به جای چشمان درمانده ام اشک میریزند...اشکی از جنس خون...اشکهای زنی از جنس آتش...
چشمانت در خاطرم حک می شوند...سیاه و زلال...و من با نگاهی از جنس انتظار چشم به ضریح نگاهت می دوزم...
.من در تاریخ حک می شوم...فرزند حوا با اشکی از جنس خون...
خدایا...دریاب مرا...پناهم ده...





