
جعمه رسیده...امروز همان روزیست که یک هفته ی تمام در انتظارش بود...صبح بیدار شد...دیشب کابوس ندیده بود...شاد و راضی بود...چای خوشرنگی ریخت و همانطور داغ داغ نوشید...بعد هم یک نخ سیگار...در فکر بود...نگاهش یک جا بند نمی شد...سی دی مورد علاقه اش را گذاشت...صدای خواننده توی اتاق پیچید...
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم...
عقده ی دل می گشایم...گریه ی بی اختیارم...
صدای خواننده آرامش می کند...بلند می شود و جلوی آینه می رود...نگاهش را به زن توی آینه می دوزد...می داند که زیباست...موهای بلندش را شانه میزند...بغضش را قورت می دهد...
از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم...
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
نگاهش بعد از مدتی رنگ زندگی گرفته...رنگ شوق...شانه را کناری می گذارد و دوباره نگاهش را روی آینه می دوزد...به چشمهایش نگاه می کند که بعد از مدتها در ته اش نگاه شوق آلود موج می زند...به طرف کمد می رود و لباس مورد علاقه اش را بر می دارد...
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...
لباس روی تن سفیدش می لغزد...احساس می کند حالا بهتر شده...باز جلوی آینه می رود... نه مثل این که واقعا زیبا به نظر می رسد...چرخی می زند...مثل رقص...
خالی از خودخواهی من...برتر از آلایش تن...
من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...
عطرش را بر می دارد و روی تنش می پاشد...همان عطری که او دوست دارد...بوی عطرش توی فضای خالی اتاق موج می زند...حس لطیف زن بودن به سراغش می آید...
عشق صدها چهره دارد...عشق تو آینه دارش...
عشق را در چهره ی آینه دیدن دوست دارم...
آهسته لبخند می زند...لبخندی کمرنگ...سیگاری آتش می زند...روی تخت می نشیند...چای نیم خورده اش را سر می کشد...
در خموشی چشم ما را...قصه هاست...گفتگوهاست...
من تو را برجسته ی محراب دیدن دوست دارم...
من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم...
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم...
بغض سرگردان ابرم...قله ی آرامشم تو...
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
ساعتی بعد جلوی آینه بار دیگر می ایستد و حس می کند پیر شده...چروک هایی ناخواسته روی صورتش می نشیند...عصر جمعه رسیده...همان جمعه ای که از روزها پیش...ساعتها پیش منتظرش بود...همان جمعه ای که برایش هزاران نقشه ی رنگی داشت...اما نشد...او نیامد... حتی شانه هایش هم نبود...دخترکی تنها بود و کلی غم و درد و دلتنگیهای خاکستری...دخترک تنها ماند در غروب سرد جمعه...با خودش فکر کرد عجب جمعه ای...دلش شانه هایی می خواست...دستهایش در حسرت دستهایی سوخت...نگاهش به در خشکید... نگاهش یخ زد...دخترک سالها بود که مرده بود...








