دست نوشته های یک ابلیس

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:16 PM

         جمعه ی سرد

جعمه رسیده...امروز همان روزیست که یک هفته ی تمام در انتظارش بود...صبح بیدار شد...دیشب کابوس ندیده بود...شاد و راضی بود...چای خوشرنگی ریخت و همانطور داغ داغ نوشید...بعد هم یک نخ سیگار...در فکر بود...نگاهش یک جا بند نمی شد...سی دی مورد علاقه اش را گذاشت...صدای خواننده توی اتاق پیچید...

 سر به روی شانه های مهربانت می گذارم...

عقده ی دل می گشایم...گریه ی بی اختیارم...

صدای خواننده آرامش می کند...بلند می شود و جلوی آینه می رود...نگاهش را به زن توی آینه می دوزد...می داند که زیباست...موهای بلندش را شانه میزند...بغضش را قورت می دهد...

از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

نگاهش بعد از مدتی رنگ زندگی گرفته...رنگ شوق...شانه را کناری می گذارد و دوباره نگاهش را روی آینه می دوزد...به چشمهایش نگاه می کند که بعد از مدتها در ته اش نگاه شوق آلود موج می زند...به طرف کمد می رود و لباس مورد علاقه اش را بر می دارد...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...

لباس روی تن سفیدش می لغزد...احساس می کند حالا بهتر شده...باز جلوی آینه می رود... نه مثل این که واقعا زیبا به نظر می رسد...چرخی می زند...مثل رقص...

خالی از خودخواهی من...برتر از آلایش تن...

من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...

عطرش را بر می دارد و روی تنش می پاشد...همان عطری که او دوست دارد...بوی عطرش توی فضای خالی اتاق موج می زند...حس لطیف زن بودن به سراغش می آید...

عشق صدها چهره دارد...عشق تو آینه دارش...

عشق را در چهره ی آینه دیدن دوست دارم...

آهسته لبخند می زند...لبخندی کمرنگ...سیگاری آتش می زند...روی تخت می نشیند...چای نیم خورده اش را سر می کشد...

در خموشی چشم ما را...قصه هاست...گفتگوهاست...

من تو را برجسته ی محراب دیدن دوست دارم...

من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم...

چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم...

بغض سرگردان ابرم...قله ی آرامشم تو...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

ساعتی بعد جلوی آینه بار دیگر می ایستد و حس می کند پیر شده...چروک هایی ناخواسته روی صورتش می نشیند...عصر جمعه رسیده...همان جمعه ای که از روزها پیش...ساعتها پیش منتظرش بود...همان جمعه ای که برایش هزاران نقشه ی رنگی داشت...اما نشد...او نیامد... حتی شانه هایش هم نبود...دخترکی تنها بود و کلی غم و درد و دلتنگیهای خاکستری...دخترک تنها ماند در غروب سرد جمعه...با خودش فکر کرد عجب جمعه ای...دلش شانه هایی می خواست...دستهایش در حسرت دستهایی سوخت...نگاهش به در خشکید... نگاهش یخ زد...دخترک سالها بود که مرده بود...

 

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:30 PM

 دردناک

گاهی اوقات از شب متنفر می شوم...شاید چون از افکار شبانه ام میترسم و ترس مرا از پای در می آورد و رنگ تفر روی واژه های بی تقصیرم می پاشد...نمی توانم سرم را تکان بدهم... با هر تکان سنگینی افکار تلخم را بیشتر حس می کنم...بغض گلویم را می فشارد...دیوان حافظ را به سینه ام می فشارم...دعا می کنم زودتر روشنی صبح بدمد تا من کابوس نبینم...در تاریکی صدای نفس های می پیچد...نفسهایی نامرتب بدنم عرق کرده است...عرق سرد...پاهایم می لرزد...ناخودآگاه بدنم را جمع می کنم...سینه ام از فشار کتاب درد می گیرد...بغضم هر لحظه سنگینتر می شود...اشکهایم خشک شده اند...نمی آیند...صدای تیک تیک ساعت مژده ی گذر دقایق را می دهند...تصاویری از گناهانم جلوی چشمانم شکل می گیرد...شاید خاصیت وجدان خفته ی شبانگاهیست...

گناهانم زشتند...زشت تر از خودم...همه ی گناهانم دور سرم می چرخند...می خواهم پاکشان کنم...نمی شود...ابلیس خفته ام بیدار شده و تنم را پاره پاره می کند و ذهنم را از هم میدرد... درد دارد...حتی توصیفش تلخ است...تلخ مثل زهر ...ماری دور تن دردناکم می پیچد و استخوانهای مفلوکم و سردم را درهم می فشارد...

نفسم حبس می شود...

یک...دو...سه...چهار...

نمی دانم چند ثانیه...

فقط خدا می داند چقدر...

خدایا نجاتم ده...

خدای بزرگ من...

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387 ساعت 02:30 AM

                چشمهایش

نگاهت را روی سقف میچرخانی...کم کم سقف محو می شود و تو می مانی و چشمهایش... چشمان سیاه و پر از اشکش... طاقت نمی آوری...دلت می خواهد دست دراز کنی و اشکهایش را بزدایی...اما تصویرش محو می شود...دلت برایش پر می کشد...لحظه ها کند می شود...سالها طول می کشد که جمعه برسد...هزاران سال طول می کشد تا تلفن زنگ بزند...احساس خفگی می کنی...دلت هوای شبانگاه بهاری را می خواهد و یک آسمان پر از ستاره...و یک مشت رویای رنگین...اما نه رنگین نه...رویایی رنگ چشمانش...چشمانت را باز می کنی...سستی...خودت را تا بالکن کوچکت می کشانی...آسمان پر ستاره است...دستانت را دراز می کنی تا ستاره بچینی...ستاره هایی زیبا...اما نه ستاره به چه دردت می خورد؟...یاد اشکهایش می افتی... دست دراز می کنی تا ماه را بچینی...اما امشب ماه هلال است...نه ماه نیمه نمی خواهی...یک کاملش را می خواهی...یک جوری که نو و تازه باشد...اما فکری می کنی و در دلت می گویی ماه باید از صورت لطیفش شرم کند...پس ماه هم کافی نیست...روی لبه ی بالکن می نشینی...سرد است...یاد آغوش گرمش دیوانه ات می کند...چیزی درونت فرو می ریزد...حسی شیرین و رخوت آور درونت جوانه می زند...غوطه ور از حس لطیفی...مستی از یاد کسی که چشمانش عطف تو شد با دنیای تاریکت...

دلم هوای سازم را می کند...دستانم دردناک است...اما نتها درونم می رقصند...زمزمه می کنم... تمام توان باقی مانده ام را جمع می کنم...برمیخیزم...در دلم صد بار با چشمهایش قهر می کنم... اما باز یک قدم نرفته حسش می کنم...تو اینجایی در بطن وجود من...گیتارم را بدست می گیرم...

((تمام می شوم شبی از این همه رها شدن...

از این همه سکوت تن شکن...اسیر گریه ها شدن...

ببین برای موندنت مرگ رو بهونه می کنم...

پای پیاده یک نفس کوچ شبونه می کنم...

بگو که گم نکرده ام یک آسمون نشونه ات رو...

سکوت خورشید رو ببین...نیمه شبی بدون تو...

بغض گلو بریده ام...مدام می شوم شبی...

 فقط به من اشاره کن تمام می شوم شبی...

بگو که با منی هنوز...اشاره ای دوباره کن...

بمون کنار حادثه که با تو تازه تر بشوم...

سخته بدون تو دلم بگو که ساده تر بشم...

اشاره ای دوباره کن...))

دستانم می سوزد...نگاهشان می کنم غرق به خون شده اند...می خندم...بلند و دیوانه وار...گیتارم خیس است از خون...چه باک...حالا که اشک نمی ریزم...دستانم به جای چشمان درمانده ام اشک میریزند...اشکی  از جنس خون...اشکهای زنی از جنس آتش...

چشمانت در خاطرم حک می شوند...سیاه و زلال...و من با نگاهی از جنس انتظار چشم به ضریح نگاهت می دوزم...

.من در تاریخ حک می شوم...فرزند حوا با اشکی از جنس خون...

خدایا...دریاب مرا...پناهم ده...

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:33 PM

            هذیان

به دستهایت نگاه می کنی...جای بخیه هایت می سوزد مثل همان قسمت از وجودت که مدتهاست گمش کرده ای...درد داری...زجر می کشی و زیر لب با خدایت می گویی:(خدایا به کدامین گناه...)

احساس می کنی دنیا وارونه شده...شعرهایت...نوشته هایت را در گرد و غبار گم کرده ای...

دلت هوای کسی را می کند...کسی که آخرین قطعه ی معصومانه ی روحت را دزدید...آخرین ذرات انسانیتت را...و باز تو ماندی و تمام حرفهای نگفته ات...تو ماندی و انتظار...

لبهایت می سوزد...مثل آهن گداخته...هذیان می گویی...تب داری...نگاهی به صفحه ی موبایلت می اندازی...ترس...می لرزی...نامش را زمزمه می کنی...در اتاق خالیت می پیچد...چشمانت می سوزد...دعا می کنی...خدایا...اشکهایم کو؟ چرا آرامم نمی کند...دلت مرگ می خواهد... خدای من به کدامین گناه؟

زمزمه می کنی:

مرا ببخش!دستهایم را بگیر...نجاتم بده...حتی خط زمین و آسمان را گم کرده ام...شعرهایم را... نوشته هایم را...روحم را...حتی نفسهایم را...کمکم کن...یکبار برای همیشه...بمان...

رو به آسمان می کنی و با بغضی دردناکتر از همیشه و زجر آور می گویی...

خدایا دستهایم نیازمند یاریست...

لبهایم در تمنایی می سوزد...

خدایا یاریم ده...

خدایا...

دریابم...

 

 

یکشنبه 4 فروردین ماه سال 1387 ساعت 6:54 PM

سلام عزیزانم سال نو را صمیمانه تبریک می گویم.با بهترین آرزوها و تمام شادی های دنیا.

آتشکده ی دلتان سرشار از مهر اهورا باد.

این مرتبه قول شرف می دهم که همه ی مطالبم را تایپ کنم و در وبلاگ بگذارم

با احترامات