دست نوشته های یک ابلیس

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 ساعت 9:23 PM

آخر هم نفهمیدم مقصر من بودم یا اون؟! چیزی بالاتر از ادراک می خواست که من نداشتم. داشتم؟

http://www.sin-city.blogsky.com

سرد. سرد سرد سرد.

سلول های مغزم منجمد شده. صدای ترک خوردن مغزم از فشار و انقباض سرما را می شنوم. چاره ای نیست. باید اشهد را خواند. امروز هفدهم اسفند است. ۱۳ روز دیگر مانده تا کامل یخ بزند و خورد شود این مغز. وقتی خورد شود همه ی داشته ها و نداشته هایش خورد می شود. بعد از مدتی هم تجزیه می شود. احتمالا همراه تفاله ی یک فنجان چای داغ یا... . گفتم چای. یاد چند وقت پیش افتادم. زمانی که هنوز هوا اینگونه سرد نبود و اصلا حس نمی کردم یخ زدن را. چه روز های داغی بود. از شدت گرما حتی لباس نمی پوشیدم. به لختینگی خود هم می خندیدم و در دل می گفتم چقدر این گرما را دوست دارم.

۱۳ روز نحس دیگر مانده. شاید نوشتن این یادداشت در ۱۳ روز مانده به انجماد کار درستی نبود. بهتر بود فردا یا پس فردا یا بعدا این کار را می کردم. روزی مثل دوشنبه. یکشنبه. شنبه و... . جمعه ها هم سر نمی آیند. غروبش سالها طول می کشد و این خورشید بی شعور تا جمعه را می بیند هوشمندانه دلم را می فشارد. آنقدر که مغلوبم کند. اما این بار نه. اینبار نمی تواند. نتوانست!

روزها قبل. تلفن را بر می دارم. طبق معمول بعد از ۱۰ بار تلاش شماره ات را می گیرم. در دل می گویم بردار و صدایم خود را آماده می کند که . . . " برندار. مهم نیست اصلا. صدایم را کلفت می کنم و بعد چند سرفه ای منتظر می مانم." ولی موش می شوم. صدایم جیر جیر کنان می گوید: " الووو." تا می بیند یک موش پشت تلفن است جواب می دهد: " خوابم. خداحافظ " . و من چقدر حس می کنم مانند تاپاله یی به درد نخورم. تاپاله که می دانید چیست؟؟ آفتابگردان بعد از اینکه تخمه هایش را در می آورند گلش خالی می ماند و به آن می گویند تاااااپااااله. آفتابٍ گردان کجا و تاپاله کجا.

این نوشته را هم می نویسم تا بدانی بودم و اینبار زنگ نزدم. اینبار خودم را حفظ کردم از هرگونه منت و التماس که اصلا در واژه های من جا نداشت و برای تو تنها واژه هایی بودند که استفاده می کردم. اجازه بده کمی عقب تر برگردم. تا آنجا که گفتی " با من بمون همیشه " . و من فکر می کردم چه مامنی هستم برای تو. چه اسطوره ای شده ام برای تو. و شروع کردم به پس زدن همه تعلقاتم. تا آنجا که باری گفتم  " وجودم برای تنها کسی که می شناسمش " از همان حوالی بود که کم کم دوری مان شروع شد. گفته بودم دیدمت بی خیال مردم این شهر دودزده می شوم و آنچنان گرم می بوسمت که برف های کنار جوی، آب شوند. چند ثانیه قبل از اینکه این تصمیم را عملی کنم بود که فهمیدم از اینکار نفرت دارد...شاید. تا بغلش کردم نا آگاهانه گفت " کرم پودری نشوی "

نمی دانم بعد از این حرف، شاخ هایی که در آورده بودم را دید یا نه؟! اما مهم نبود. بعد از نیم ساعت گفت قرار دارد و باید برود. جلوی چشمانم سوار ماشین پسر عمویش شد و رفت. و بعد به من گفت: " ناراحت شدی؟؟ " و من با تمام وقاحت گفتم: " نه عزیزم. هیچ وقت "

http://sin-city.blogsky.com