دست نوشته های یک ابلیس

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 24 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:19 AM

http://sin-city.blogsky.com

 به هیچ کس رحم نخواهد کرد این باد همه گیر وحشی. کودکان را حتی با شدت بیشتری خواهد برد. بادی که دست در دستان آبی پرشور، خواهد شست خوبی های کمرنگ دورانمان را. درون منقلب چنگ زده را. دیدگان رحم نخواهند کرد و آنچنان از شرم این اتفاق اشک خواهند ریخت که کور شوند. دستان حلقومی را تا ته فرو خواهد برد و بغض ها را به همراه خواهد آورد. چنان که دیگر جایی در زمین نماند و از آنور آخرین سیارات شناخته شده منظومه مان، بیرون زند.

-----------------------------------------

منو ببخش. عادت کرده بودم تا اسمت رو گوشی می افته call بزنم. ایندفعه هم روی عادت call زدم اما نمی خواستم باهات حرف بزنم واسه همین بلافاصله end call رو زدم!!!!!! انگار نه انگار چند هفته ای هست که منتظر تلفنتم. و باز هم منتظر می مونم.

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 ساعت 9:23 PM

آخر هم نفهمیدم مقصر من بودم یا اون؟! چیزی بالاتر از ادراک می خواست که من نداشتم. داشتم؟

http://www.sin-city.blogsky.com

سرد. سرد سرد سرد.

سلول های مغزم منجمد شده. صدای ترک خوردن مغزم از فشار و انقباض سرما را می شنوم. چاره ای نیست. باید اشهد را خواند. امروز هفدهم اسفند است. ۱۳ روز دیگر مانده تا کامل یخ بزند و خورد شود این مغز. وقتی خورد شود همه ی داشته ها و نداشته هایش خورد می شود. بعد از مدتی هم تجزیه می شود. احتمالا همراه تفاله ی یک فنجان چای داغ یا... . گفتم چای. یاد چند وقت پیش افتادم. زمانی که هنوز هوا اینگونه سرد نبود و اصلا حس نمی کردم یخ زدن را. چه روز های داغی بود. از شدت گرما حتی لباس نمی پوشیدم. به لختینگی خود هم می خندیدم و در دل می گفتم چقدر این گرما را دوست دارم.

۱۳ روز نحس دیگر مانده. شاید نوشتن این یادداشت در ۱۳ روز مانده به انجماد کار درستی نبود. بهتر بود فردا یا پس فردا یا بعدا این کار را می کردم. روزی مثل دوشنبه. یکشنبه. شنبه و... . جمعه ها هم سر نمی آیند. غروبش سالها طول می کشد و این خورشید بی شعور تا جمعه را می بیند هوشمندانه دلم را می فشارد. آنقدر که مغلوبم کند. اما این بار نه. اینبار نمی تواند. نتوانست!

روزها قبل. تلفن را بر می دارم. طبق معمول بعد از ۱۰ بار تلاش شماره ات را می گیرم. در دل می گویم بردار و صدایم خود را آماده می کند که . . . " برندار. مهم نیست اصلا. صدایم را کلفت می کنم و بعد چند سرفه ای منتظر می مانم." ولی موش می شوم. صدایم جیر جیر کنان می گوید: " الووو." تا می بیند یک موش پشت تلفن است جواب می دهد: " خوابم. خداحافظ " . و من چقدر حس می کنم مانند تاپاله یی به درد نخورم. تاپاله که می دانید چیست؟؟ آفتابگردان بعد از اینکه تخمه هایش را در می آورند گلش خالی می ماند و به آن می گویند تاااااپااااله. آفتابٍ گردان کجا و تاپاله کجا.

این نوشته را هم می نویسم تا بدانی بودم و اینبار زنگ نزدم. اینبار خودم را حفظ کردم از هرگونه منت و التماس که اصلا در واژه های من جا نداشت و برای تو تنها واژه هایی بودند که استفاده می کردم. اجازه بده کمی عقب تر برگردم. تا آنجا که گفتی " با من بمون همیشه " . و من فکر می کردم چه مامنی هستم برای تو. چه اسطوره ای شده ام برای تو. و شروع کردم به پس زدن همه تعلقاتم. تا آنجا که باری گفتم  " وجودم برای تنها کسی که می شناسمش " از همان حوالی بود که کم کم دوری مان شروع شد. گفته بودم دیدمت بی خیال مردم این شهر دودزده می شوم و آنچنان گرم می بوسمت که برف های کنار جوی، آب شوند. چند ثانیه قبل از اینکه این تصمیم را عملی کنم بود که فهمیدم از اینکار نفرت دارد...شاید. تا بغلش کردم نا آگاهانه گفت " کرم پودری نشوی "

نمی دانم بعد از این حرف، شاخ هایی که در آورده بودم را دید یا نه؟! اما مهم نبود. بعد از نیم ساعت گفت قرار دارد و باید برود. جلوی چشمانم سوار ماشین پسر عمویش شد و رفت. و بعد به من گفت: " ناراحت شدی؟؟ " و من با تمام وقاحت گفتم: " نه عزیزم. هیچ وقت "

http://sin-city.blogsky.com

جمعه 10 اسفند ماه سال 1386 ساعت 3:44 PM

http://www.sin-city.blogsky.com

همیشه فکر می کردم میشه صادق بود. فکر می کردم صداقت و رک گویی خیلی شبیه رنگ قرمزه. رنگی که همه رنگای دنیا رو میشه توش پیدا کرد. فقط کمی صداقت می خواس که خوب...

اما الان رفته رفته به مرور گذشته که می رسم، حس می کنم دیگران آنچنانی که باید با صداقت باشن، به نظر نمی رسن! انگار تلی از درد یا دروغ یا گناه و یا هرچیز دیگه ای که می خوای اسمشو بذاری، روی صداقت نشسته.

عزیزم من فکر می کنم یه فاصله ی خیلی بزرگ بین داشته ها و عقاید ما هست که نمی ذاره نزدیک شیم. چقدر فرصت ۶ ساعته می خواستم تا همون اوایل بعضی چیزارو بهت بگم. بگم که من رفتارم به آدمیزاد نرفته. بگم من زحمت کشیدم خودمو برات پاک نگه داشتم. حداقل حرفامو بزنم. نه؟ می خواستم بگم من تنهایی رو دوست داشتم. بگم من دوست داشتنو در عین تنهایی دوست دارم. اینا همش مال اوایل ارتباطمون بود. اما الان قضیه فرق می کنه. خیلی هم فرق می کنه. با گفتن تمام با من بمان و همیشه با من بمان و برای همیشه با من بمان دیگر کار سخت شده.

تو آدم خوشحالی هستی. من اینطوری نیستم. تو می تونی خوشحالیاتو بیان کنی و من نمی تونم دردامو بگم. تو می تونی بخندی و قهقهه بزنی حتی الکی، اما من از لبخند زدن دل درد می گیرم. می بینی؟؟ خیلی هم فرق نداریم باهم!

تو که نمی دونی. بذار بگم تا بدونی. که نگی تو برام بگو...

شبهای قبل دیدار رو برات بگم. میرم میشینم جلوی آینه. نه نمی شینم. پا میشم می ایستم. تو رو جلوم تصور می کنم با تمام قدرت خیالم. حتی بوی عطرت هم فضا رو پر می کنه. بعد کارایی که بیشتر مردم هنگام دیدن عشقشون انجام می دن رو تو ذهنم مرور می کنم: "بغلش می کنم" ، " می بوسمش" ، " می گم خوش هیکل تر شدی ( با اینکه اصلا مهم نیست فقط واسه اینکه ممکنه واسه تو مهم باشه ) " ، " هر چقدر خندید به جای اخم دو برابر بیشتر می خندم‌ ".

می بینی عزیز. اینا کاراییه که تا صبح اون روز انجام می دم اما موقع دیدار نمی تونم. دیوونم نه؟؟

چقدر فکر می کردم برای این دوستی ارزش قائلیم!! براش زحمت می کشیم. از خوشی های دیگمون می زنیم چون این خوشی بالاترینشونه. اینارو واسه کی دارم می نویسم؟؟ کسی به من بگه. اینارو واسه کی دارم می نویسم؟؟ این اراجیف چیه که نوشتم؟؟

حالم خوبه. از دروغ خوشم نمیاد. از دست به سر کردن. از الافی. از اینکه ازم معذرت بخواد بدم میاد. از اینکه واسه کار نکرده معذرت بخوام بدم میاد. قبلا حتی واسه کار کرده هم معذرت نمی خواستم.کافیه حس کنی نمی تونی با من باشی. ققنوس که یادت هست. خیلی راحت می تونیم عین اون بشیم. بسوزیم و از نو متولد شیم و امیدوار باشیم که پاک موندیم برا یکی دیگه...

من فکر می کنم برای تو یه همراه معمولی و واقعا بی هیچ جذابیتی هستم. این کارتو راحت تر می کنه یا سخت تر؟ بگو تا حرفمو پس بگیرم. تازه می فهمم وقتی دکتر میگه قلبش سالمه و فقط مدتیه عاشق شده و درد قلبش از اونه یعنی چی. قبلا فکر می کردم از سیگاره!

ناپلئون ( ناپلئون )