دست نوشته های یک ابلیس

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386 ساعت 7:16 PM

این متن را از خانه ی یکی از یارانم خوبم برایتان می نویسم...در راستای یک طرفه شدن تلفن منزل تا اطلاع ثانوی کمتر برایتان می نویسم اما در اولین فرصت سه متن جدید برایتان می گذارم...با تشکر از همه ی یاران خوبم و هم وبلاگی خوبم که چراغ این کلبه را روشن نگاه می دارد

 

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386 ساعت 11:09 PM

http://sin-city.blogsky.com

 

دنیا را با تمام دستهای ساکنان درونش فرو می کنم در حلقم. چه قیامتی. چه عبارتی. قی می کنم همه واژه ها را. اتاقم با آنهمه ریزه بودنش شاهد اتفاقی بزرگ است. میان واژه های پنهان این چند روزه در دلم، آشنا می شود. می ترسد. ترک می خورد صورتش. از درون هم می شکند. ادکولنی که دوست ندارم را بزن. امشب من مستم. خمارم. آهنگی که دوست ندارم بگذار. برقص که بیزارم از رقص. لباسهایم را در بیاور. بکّن لباسهایم را. اینجا میان واژه ها و حرف های لزج تگری امشب، گرمم شده. ک ئ تنابیس .عاب صمثتبکثب بخثنکنب ثبکخ نصثبت ثصبهت ثصبد ن. غرقم امشب در حروف.

گر گرفته ام. شقیقه ام از فریادها شکاف بر می دارد. خون، تازه اش را دوست ندارم. می ترساندم. به نظاره بنشین تا خونم سفت شود. بعد برو. آسمان آبی که شب ها سیاه است. حرف آسمان را نزن. زیبا نیست شبها.  مهتاب؟؟ مهتاب هم ندارد این شب. همه اش مه گرفته. مثل اتاق. چه شبیست. چه دیوانه ایست آنکه میان این همه تنقلات ، این همه واژه، عشق را می بیند و از میان تهوع آورترین صحنه تاریخ شکل گرفته در اتاق، بیرون می کشدش. از میان تگری داغ داغ.  من اینجا در این اتاق تاریک لزج  گرم رو به سردی و لختی، دارم عوض می شوم. امشب طبیعت انسانی فراتر از انتظار خودش ظاهر می شود. میل به دریدن دارم. مانند پدرانمان در گذشته ای دور. می شناسی که. اوج گرفته قدرت دندانهای پیشین. گرسنه ام. به پهنای تمامی تاریخ می توانم گاز بزنم. به شیرینی عشق آدم و حوا امشب عشق بازی می کنم. هوا جرات ورود به اتاق را ندارد. چه گستاخانه حریم ناپلئون را می شکنی. فریاد می زنی. می خندم.  اینجاست همان آخر دنیا؟؟ ملافه سفید؟! اه ملافه ی سفیددد. اینجا غرقه به خونم. ققنوسی بیاورید. می خواهم مرا نیز آتش بزند. گر گرفته ام. گرمم است. چه گردابی پدیدار شده. خون است. لزج است. خواب نیست. شیرین است و اما خون ترش است. پاهایم شکل گرفته، روی خون مانده . من دوباره متولد می شوم. این خون دیگر پاک است. آغشته به هیچ مسئولیت و واژه ای نیست.

 

در زندگی همواره انسان هایی هستند که مسئول زندگی دیگرانند.

من مسئول زندگی کسی نیستم

من مسئول زندگی کسی نیستم

من مسئول زندگی کسی نیستم

Disk clean up

 من مسئول نیستم. من دیگر من نیستم

This file is formatted ,God''

 ( ماموریت غیر ممکن ) angel for god : God , mission impossible''

 

سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386 ساعت 00:27 AM

۷۲ ساعت تا طلوعت مانده...بزرگ شدی قهرمان...تو بزرگ شدی قهرمان و من  دارم کوچک می شوم...دارم پابه پای شمع تولدت آب می شوم...اینجا به احترام تولدت یک شمع روشن کرده ام... و در تنهایی تولدت را به خودم تبریک می گویم...بیست بار غرق سرور می شوم...بیست کبوتر را آزاد می کنم...بیست دست ناتوان را می گیرم...بیست بار خدا را شکر می کنم...بیست بار برایت دعاهای خوب می کنم...بیست گل را نمی گذارم رهگذرها بچینند...بیست گلدان را آب می دهم...بیست بار آه می کشم...بیست بار خدا را با هزار لحن مختلف در بیست حالت سبز با بیست اشک زلال صدا می زنم...

منت سر تقویم ها گذاشتی...زمستان را خجالت دادی...بهمن را سر افراز کردی...

گمان می کنم کسی هرگز تولد خود را نخواهد دید...زیبا ترین تولدها تنها آنهاییست که در خیالمان برای کسی می گیریم و یاکسی برایمان می گیرد و من تمام بهمن که  نامش مانند ساکنانش برایم مفدس است برایت در دلم پشت بوته های گل سرخ با دو قهوه ی تلخ و با شمعی که به جای من آب می شود جشن خواهم گرفت...

امشب آرزو کردم عدد ۲۲تابستانی خودم را با عدد ۵زمستانی تو جمع بزنم و آنوقت با هم جشن بگیریم...

عزیزم تولدت خیلی مبارک...

الان تو اینجا نیستی...خوش به حال دیگران که امسال دورت جمع شده اند...کاش من هم آنجا بودم بین جماعت...کاش می شد بیست بوسه روی صورت زیبایت بکارم...بیست بار در آغوشت بگیرم و در گوشت بگویم :شیرینم تولد مبارک...بیست بار دستت را بفشارم  و نگاهم را در چشمانت بدوزم...تو بخندی و من شکوفا شوم...به آنها حسودیم می شود...

شیرینم تولد خیلی خیلی مبارک...

به مناسبت تولدت گیتارم را کوک می کنم...شعری می خوانم و می نوازم...

تو ز دیار من آمدی

سکوت جانم بهم زدی

شیشه ی غم به تلنگری زدی شکست

چو نغمه ای بیش و کم زدی

به دل ریشم تو چنگ زدی

روشنی چشمون تو به دل نشست

هوای من شد هوای تو

صدای من شد صدای تو

تپیدن قلب به خاطرت

کشیدن درد برای تو

ای گل یاس سپید من

ای طلوع خورشید من

عطر تن تو به جان من چه خوش نشست

ای تو هم گریه ی دلپذیر

ای تو صفای دل اسیر

بی تو ای آیت زندگی دلم شکست

اگه نفس بود برای تو...غم هوس بود برای من

اگه عزیز بود برای تو...حرف و حدیث بود برای منتو ز دیار من آمدی

سکوت جانم بهم زدی

شیشه ی غم به تلنگری زدی شکست

چو نغمه ای بیش و کم زدی

به دل ریشم تو چنگ زدی

روشنی چشمون تو به دل نشست

هوای من شد هوای تو

صدای من شد صدای تو

تپیدن قلب به خاطرت

کشیدن درد برای تو

تولد زمستانی ات خیلی مبارک...

تقدیم با یک دنیا شور و اشتیاق

 

 

دوشنبه 1 بهمن ماه سال 1386 ساعت 9:54 PM

Http://Sin-city.blogsky.com

دیروز ها که می خواستم از تو، برای تو بنویسم ترس داشتم. ترس نه. حیا. با خودم دعوا داشتم و می گفتم اون با من نیست، منظورش من نیستم، زشته این فکر. اما باز یه چیزی می گفت: منو دوست داره.

تلاشم رو زیاد می کردم.منتظر اشاره ای پریود می شدم. تک تک لحظه ها پر بود از اشاره ها. احساس خواستن. دوست داشتن و هی افسوس خوردن. من بیزارم از قانون. از چیزهایی که ملکه ذهنم شده. حیا ، شرم ، ادب. هنوز هم بیزارم. بیزارتر از همیشه.

چند روز پیش بود که قانون های کذایی میهنی را کشتم. اهمیتی هم ندارد. من تو را بعد از انتظاری زهردار و کشنده پیدا کردم. هنگامی که اطرافیان برای این قتل ملامتم می کنند و قانون بیش از پیش فشار می آورد، در آغوشت آرام گرفته ام. مدهوشم. بوی عشقت می کشد. زنده می کند.

حالا دیگر از توام. من دیگر من نیستم. من خودم نیستم. روحم لبریز شده از حضورت. میلاد اسطوره ای جدید در ذهن پریشانم مبارک. اکنون می خواهم گفتننت، نوشتنت، بوییدنت و اگر شد بوسیدنت.

فکر کنم لازم نیست داد بزنم اما... دوستت دارم

دوشنبه 1 بهمن ماه سال 1386 ساعت 6:34 PM

زندگی جاده ی پر پیچ و خمیست که هرگز نفهمیدم در پشت هر پیچش جه چیز انتظارم را می کشد...همیشه بهترین اتفاقات زندگیم زمانی می افتد که انتظارش را ندارم...همیشه در اوج ناراحتی ها و تنهایی هایم...کسی می آید...

یاد متن دبستان می افتم...

آن مرد آمد...

آن مرد در باران آمد...

اما نه در باران نبود...

برف بود...

برف بود و تنهایی...

برف بود و عطر غم...

عطر حضورت در فضا پیچید...

تو آنجا بودی...در نقطه ی تسلیم...در اوج خواسته ها و نا خواسته ها...آرام و اصیلتر از همیشه...

تو در نقطه ی عطف زمین و آسمان...در نقطه ی آغاز  صبح...در اوج لطافت حریر گونه ی عصر های غروب آرام دریا...

بوی مهربانی میدادی...بوی لبخندهای فراموش شده...عطر تمام جنگلهای پر از یاس...

دستهایت سرشار از اعتماد و بخشش...

یاد تولدم می افتم...حس بلوغ دارم...حس پرواز...حس پر بودن از شعر و آهنگ...

تو در مغزم بیداد می کنی...من دوباره متولد می شوم...می نویسم...پر از حسی لطیف و آبی...

شانه هایت را دوست دارم...آرامش دارد...سکون دارد...باور های کهنه ام زنده می شوند...قصه های قدیمی که در زاویه های روحم پنهان شده را باور می کنم...قصه های مادربزرگ را می گویم...

نمی دانم حسی تازه دارم...اتفاقاتی که باورش سخت است درونم می افتد...

دستهایم را دراز می کنم و از آسمان ستاره می چینم...هذیان می گویم...تب دارم...خون در رگهایم داغتر از همیشه است...سبکتر از همیشه...تو در منی...

تو به من زندگی بخشیدی...

 

--------------------------------------------------------------------------------------

ورود مرد اصیل زاده را به وبلاگم تبریک می گویم...

مرد اصیل زاده تولد وبلاگی ات مبارک!