دست نوشته های یک ابلیس

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 دی ماه سال 1386 ساعت 4:28 PM

امروز زیباتر از همیشه ام...رها تر از هر زمانی...تو هستی زندگی هم هست...تو هستی تلاش هم هست لبخند هم هست...چشمانم را باز می کنم...محو اشعه های لطیف آفتاب می شوم که صورتم را نوازش می کند...می خندم...تو هستی پر رنگ تر از همیشه...تو با منی...دیشب برای بودنت کلی دعا کردم...آمدم و تو بودی...همان جای همیشگی...با همان لبهای بسته...من آمدم با یک دنیا دلتنگی...دستهایت را باز کردی و در آغوشت پنهان شدم...دستهایت را دوست دارم...شانه هایت را بیشتر...رنگ تلخ غم هایم کمرنگ می شود...اعتراف می کنم...می خندی من هم می خندم...لبخندم پاک نمی شود...باز هم می خندیم و گذشته را دوره می کنیم...هستی...هستی...می مانی...سبزم...سبزتر از همیشه...

یاد روزهایی می افتادم که نوشته ها را می  خواندی و می فهمیدی و نمی خواستی بفهمی...

یاد روزهایی که می گفتیم و می گفتیم  نگاه می کردیم زمان تمام شده بود و من می نالیدم همیشه زود دیر می شود...

دیشب شمع روشن کردم در شعله اش دعایم را جاری کردم رفت بالا ...رفت تا خدا....خدا آه مرا شنید و اجابت کرد...

همیشه رویا بودی..می دانم اینبار رویا نیستی...خود واقعیت...تو آنجا بودی...همانجا که باید از اول می بودی...

پیدایت کردم در اوج شعرهایم...تو آنجا بودی...مرا نگاه می کردی...نگاهت تلخ بود...مثل نگاه من...

آمدم...دستهایم را دراز کردم...دستهایم را گرفتی...اشک چشمانم را تار کرد...

بگذار خنده هایت رها شود...رها شد...فهمیدم زندگی همین بهانه های ساده است...بهانه های بودن...نوشتن...لبخند زدن...

چشمانم می درخشد...می خندم...دستهایم را باز می کنم و می چرخم...

تو آمدی...در اوج تفاهم ها...در اوج شعرها...در اوج دوستی ها...تو زیبا ترین هجای کلماتم شدی...

تو اینجایی در تپشهای شعرهایم...در دستانم...در چشمانم...لمست می کنم...عریان تر از همیشه...در ذهنم می نشینی و زیبایم می کنی...و من دوباره من می شوم...

لمس بودنت مبارک

شنبه 29 دی ماه سال 1386 ساعت 3:03 PM

با صدای دسته یی که از کوچه ی بن بست می گذرد از خواب می پرم...غم دنیا در دلم می ریزد...بلند می شوم...سرم گیج می رود...پنجره را باز می کنم...ظهر شده...صدای مادرم در اتاق کوچکم می پیچد...مهمان داریم...لباسم را عوض می کنم و به سالن می روم...فامیل هستند... سلامی از سر بی حوصله گی و به سمت آشپز خانه می روم...یک قهوه ی تلخ...یک نگاه به خیابان یخ زده...کمی فکر های درهم...به سوی اتاقم روانه می شوم...دلم گرفته...دفتر خاطراتم را باز می کنم یاد عاشوراهای گذشته می افتم...یاد  بهترین دوستم...یاد حال و هوای شب شام غریبان...یاد امام زاده صالح...بغضم سنگین می شود...

مریم یادت هست باهم شمع روشن می کردیم و بر دردهای خودمان می گریستیم؟

مریم یادت هست آنشب دور خودمان حلقه ای از شمع روشن کردیم؟

مریم یادت هست ؟

مریم اشکهای من یادت هست؟

مریم دلم خیلی گرفته...

تو نیستی امسال سال پنجم است که تو نیستی...

پنج سال است شام غریبان در خانه ام...تنهای تنها...

یادت هست شبهایی را باهم صبح کردیم؟

مریم امروز دلم هوای آنروزها را کرده...

مریم دلم برایت تنگ شده...

تنگتر از هر زمان دیگر...

مریم تو دیگر نیستی...

یادت نیست...

دلم هوای مزارت را کرده...

دلم ساعتها درد و دل می خواهد...

دلم دلداری های تورا می خواهد...

مریم تو کجایی؟

هرگاه به سر مزارت می آیم می دانم آنجا هم نیستی...

پس تو کجایی؟

قرارمان این نبود...قرارمان این نبود که زود بروی...

زود رفتی خیلی زود...رفیق نیمه راهم شدی...

مریم راحت شدی...و سالهاست مرا در عذاب وجدان گذاشتی...

چرا هرگز به تو نگفتم بهترین دوست منی؟

چرا؟

مریم تنها تر از همیشه ام...

بغض خفه ام می کند...باز هم اشکم نمی آید...دلم به وسعت دنیایم گرفته...امسال می روم...می روم شاید تو را آنجا پیدا کنم...در حیاط امام زاده صالح...در میان مردم...در میان شمع های روشن...

صدایت در گوشم می پیچد...

می گویی:همیشه با همیم حتی وقتی در کنار هم نیستیم...

مریم می دانم تو آنجایی...می آیم...شمعی روشن می کنم و به انتظارت می نشینم...می آیی می دانم...

همان جای همیشگی می بینمت...

دلم برایت تنگ شده...

کنار حوض امام زاده می بینمت...

صدایت می کنم...

باز بی جواب می ماند...

اما می دانم هستی...

امشب پیدایت می کنم...

جمعه 28 دی ماه سال 1386 ساعت 10:36 PM

روی صفحه تلویزیون خیره می مانم...امشب برنامه اش عجیبتر از همیشه است...روی صفحه اش عکس خوش صداترین خواننده ی دنیاست..یادم هست وقتی کوچک بودم مادرم آهنگهایش را زمزمه می کرد...حرف اوست...حرف اعتیادش به مخدر...حرف از دختر کوچکش می زنند...از پولهایی که خرج می کند...به راستی ما کی دست از کنجکاوی در زندگی دیگران بر می داریم؟... هیچوقت دوست نداشتم معروف باشم...از کنجکاوی در زندگی دیگرانی که از دور می شناسمشان متنفرم!حالا هر گونه که باشد...به آن زن نگاه می کنم...سالهاست از دور می شناسمش...آن زمانها خیلی زیبا بود...الآن چه؟چیزی از او نمانده...از چهره اش یک چیز را می خوانم...درد...!

چرا اینگونه با درد رو به رو می شویم؟

چرا زود نا امید می شویم؟

چرا می ترسم بجنگیم؟

هراس از رویارویی با حقیقت...

مرا نگاه کنن...بارها و بارها سیلی روزگار مرا به خود آورده...اما هرگز نا امید نشده ام...درد را حس کرده ام و با واقعیتها زندگی کرده ام...عمری به دنبال تلخی دویدم چون می خواستم واقعی ببینم...واقعی دیدم به قیمت حس درد...به قیمت عذاب از تفاوتها...تفاوت من و تو...تفاوت همه ی ما...

دلم هوای گیتارم را می کند...در بر می گیرمش و می نوازم...

((ای ترانه ساز تنها...

ای ستاره پوش خسته...

چرا بغض ۱۰۰ترانه توی اندوهت شکسته؟

پشت این شبای زخمی...

یه نفر نیست که بدونه...

سهم تو کنج قفس نیست...

قسمت تو آسمونه...

وقتی آغاز تو خط می زنه بودن منو ...

بذار تا برات بگم غصه ی دل سپردنو...

وقتی تو رگهای تو نبض ترانه می زنه....

دل من مال تو...نگاه تو مال منه...

نگو فرصتی نمونده واسه نفس کشیدن...

واسه عاشقونه بودن... خواب آسمونو دیدن...

نگو دیره واسه رفتن...

تو هم از جنس عبوری...

مثل آینه روبه رومی مثل یه خاطره دوری...))

امان از نقطه چین ها...حرفهای نگفته...حسهای غریب...و تمام دردهای دنیا...

تا به حال شده فکر کنی چقدر دوری؟دور از دیگران؟تا به حال شده دردهای دیگران را بگیری به جایش به همان اندازه به انها شادی ببخشی؟راستی شادی چه طعمی دارد؟چه رنگیست؟

تا به حال خوشبخت بودی؟حسش کردی؟لمسش کردی؟عطرش را بوییدی؟اصلا می دانی خوشبختی چیست؟نمی دانی؟ اما من می دانم...خوشبختی این است که در گوشه و کنار دنیا هیچکسی درد نکشد...کسی از گرسنگی نمیرد...کودکی یتیم نباشد...کسی ظلم نکند...کسی مال دیگری را نخورد...زنی از نداری تن فروشی نکند...خوشبختی همینهاست...خوشبختی یعنی همین حالا که من و تو با همیم...

بخند شیرین من...بخند...باور کن تو خوشبختی!در مقایسه با دیگرانی که هرگز نشناختی خوشبختی...به اندازه ی خودت...به اندازه ی دنیایت...

بخند...به اندازه ی اشکهای نریخته ی من بخند...

تو خوشبختی!

...

 

 

 

 

پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386 ساعت 9:03 PM

توی خیابانی سرد...در امتداد یه کوچه ی بن بست منتظر تاکسی می ایستم...خیابان امروز شلوغ است...اما تاکسی نیست تا دلت بخواهد خودرو های شخصی هست...همه رنگ...همه مدل...رانندگانی پیر و جوان...بوق های ممتد...نگاههای هرزه...نگاه در آنسوی خیابان به دو زن می افتد...دو زن؟..دقیق تر می شوم...دو دختر بچه..با خروارها آرایش...می خندند...هر ماشین که بوق می زند دلشان ضعف می رود...در آخر سوار ماشین ۲۰۶می شوند...خندان با حس برنده شدن ...خنده هایشان مرا به یاد گریه های بی اشک آخر شبم می اندازد...تاکسی خالی جلویم بوق می زند...می گویم در بست...به سرعت سوار می شوم...مجله ام را روی پاهایم می گذارم...نگاهم را به بیرون می اندازم...سرد است...فکر می کنم...یاد روزهای دبیرستان... راهنمایی... یاد پسرکی که وقتی ۱۳ساله بودم برایم نامه نوشته بود و در راه مدرسه آنرا به من سپرد...یادم است خیلی دلهره داشتم وقتی نامه را باز کردم با خواندن اولین سطرش قهقهه زدم...خوب به خاطر دارم چه نوشته بود:

به نام آفرینده ی عشق

سلامی چو بوی خوش آشنایی

می دانی فقط چشمان خمارت نیست که دلم را می لرزاند.........

به همینجا که رسیدم خندیدم...چشمان من تنها چیزی که نبود خمار!از همان لحظه عشقش را فراموش کردم...بزرگتر که شدم شاید۱۵ساله بودم...که همسایه ی دیوار به دیوارمان پسری ۱۷ساله داشت...چهره اش را خوب به خاطر دارم...یک چهره ی معمولی...در آن زمان در رویای بچه گی هایم...او شاهزاده ی سوار بر اسبم بود...او هم دل به دلم سپرد...۱سال دوست بودیم البته از راه دو... نه تلفن...نه قرار...فقط دیدار های گاه به گاه آنهم از بالکن...حتی اسمش را نمی دانستم...البته بعدها فهمیدم ...سال بعد دانشگاه قبول شد و از شهر ما کوچ کرد...اولین تجربه ی تلخ جدایی...تا مدتها در فکرش بودم...بعد هم که بزرگتر شدم و پا به دنیای بزرگی با پیچ وخمهای خطرناکش گذاشتم او را هم فراموش کردم...حالا در این نقطه و در اوج تلخی های روزگارم آرزو می کنم کاش هنوز هم آنروزها بود...عشق ساده و از راه دور...اکنون شرم از همه رخت بسته...معنای لذت هم عوض شده...طعمش مثل طعم هوس گس است...گس تر از همیشه...

صدای راننده مرا به خود می آورد

رسیدیم خانم!

پولش را می دهم و پیاده می شوم...

سرد است...

پالتو را محکمتر دور خودم می پیچم...

نگاه می کنم...

آسمان خاکستریست...

صدای خنده های آن دو دختر دورن گوشم می پیچد...

به راه می افتم...

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386 ساعت 10:54 AM

نگاهش می کنم...زیباست...زیبا تر از هر چه تا کنون دیده ام...می دانی چرا؟چون تظاهر نمی کند...به گیتارم نگاه می کنم...صدای همهمه ها در ذهنم می پیچد...صداها واضح می شود...صدای کسی در گوشم بلند تر از بقیه است...می گوید:از داریوش بخوان...دوباره به چشمانش خیره می شوم...بغض گلویم را می فشارد...خیره در چشمانش می خوانم...اما نه از داریوش...

((زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های هوی و نعره ی مستانم آرزوست))

چشمانش به اشک می نشیند...چانه اش می لرزد...

((دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست))

یاد سخنان دیگران می افتم...درباره ی او

-او ر-و-س-پ-ی ست...

-مگر نمی شناسی اش؟

-شبی....تومان...

دخترها کنارش می زنند...نادیده اش می گیرند...می دانم چه حسی درونش زنده می شود..حس طاعون داشتن...دردمندانه به ما نگاه می کرد و در نگاهش دردهایش را می دیدم...لبخند هایش برای جلب محبت دخترها...افسوس هیچکس نگاهش نمی کند...اما من نگاهش می کردم و تلاشش را می دیدم...نگاهش به من افتاد...لبخند زد...صادقانه و مهربان...در نگاهش می دیدم دنبال پناه می گردد...به رویش لبخند پاشیدم...یک لبخند واقعی...ناباورانه نگاهم کرد...گفتم: بیا کنار من بشین...بی توجه به دیگران نزدم شتافت و کنارم نشست...پرسیدم: اسمت چیست؟

گفت:واقعی اش زهرا...

خودم را معرفی کردم...کمی باهم حرف زدیم...از کنارم تکان نمی خورد حتی اطرافش را نگاه نمی کرد...ولی من نگاه می کردم...نگاهها خیره بود و غضبناک...آمیخته با ترس و تعجب...نگاهم به یکی از دخترها افتاد که در گوش دیگری نجوا می کرد و ما را نشان می داد...برخاستم...به سمتش رفتم...ترس در چشمانش پدیدار شد...رو در رویش لبخند زدم و گفتم:آنجا را می بینی؟

او را نشانش دادم...سرش را تکان داد...گفتم:تو هم مثل اویی با یک تفاوت...او خودش است ...تو تظاهر می کنی که آنگونه نیستی...

همه ی ما مثل او بودیم...شاید نه در جسم...بلکه در روح...ما تنمان را عاریه نمی دادیم اما روحمان را بارها عاریه داده بودیم...

برگشتم او کنارم نشسته بود...دستم را گرفت و گفت: کاش همه مثل تو بودند...خندیدم و گفتم:من خوب نیستم...من هم هزار رو دارم...

آنشب گذشت...ماهها و سالها نیز گذشت...اکنون نمی دانم کجاست...شاید هم دیگر نباشد...امروز به یادش آهنگ داریوش را می نوازم...

((در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

بیش از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست))

...

نگاه می کنم چشمان خیس از اشکش را می بینم...لبخند می زنم...او هم می خندد...دستهایم را می گیرد...

و امروز رو کاغذ سفیدی می نویسم ر-و-س-پ-ی و بلند می خوانم...دلم برایش تنگ می شود... دلم برای همه تنگ می شود...به آسمان نگاه می کنم ...دلم برای خودم هم تنگ می شود...

حالا منم و سکوت

حالا منم و چشمانی سرگردان

حالا منم و یک دنیا علامت سوال...

پس تو کجایی؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------

کمیسر عزیز چشمانم به وبلاگت خشک شده...چرا نمی نویسی؟این وبلاگ حضورت را کم دارد...

------------------------------------------------------------------------------------

حضور همه ی شما را کم دارم...همه ی شما که برایم می نویسید...

 

 

سه شنبه 25 دی ماه سال 1386 ساعت 5:42 PM

گاه گاه با خودم آرزو می کنم کاش هرگز اینگونه با مفهوم واژه ی پدر آشنا نشده بودم...برای من پدر یعنی بی معنی...یعنی خودخواه...یعنی ابله...تا سالها اینگونه نگاهش می کردم...مردی در نیمه ی تاریکی...نیمه ای پنهان و ترسناک...مردی که جز خودش همه را فراموش میکند و کودکان کوچکش را به چشم مزاحمانی برای زندگیه کثیفش نگاه می کند...مردی که زنباره گی و عیش را به همسر پاکدامن و فرزندانش ترجیح می دهد...وقتی برای اولین بار فیلم ((به نام پدر)) را روی صفحه تلویزیون دیدم تصور بهم ریخت...مردی که کوچکترین خراشی  به فرزند دلبندش آنگونه خوردش می کند...آنگاه با خودم گفتم:آّه پدر با ما چه کردی؟مگر ما چه کم از بازیچه های پستت داشتیم؟...یادت هست سالها حتی در حسرت سیلی تو می سوختم؟...یادت هست حتی در نهایت موفقیتهایم لبخندت را از من دریغ می کردی؟یادت هست شبی برادرم از شت تب تا صبح می سوخت و تو نبودی؟یادت هست وقتی مادرم از دردهای عصبیش فریاد می زد بازهم تو نبودی؟یادت هست دخترکت همیشه تو را غریبه می انگاشت؟نه پدر یادت نیست...اما من فراموش نکردم...اشکهای مادرم را...رنج فقر را...برادر بی خانمانم را...دردها و زخمهای دلم را...هیچ کدام را... یادت هست هرگاه به آسایشگاه می رفتم و منجی دردهای روحی دیگران می شدم در ازایش تو به من می خندیدی؟...یادت هست شبها از شدت مستی حالت خراب می شد و من بالای سرت  پرستاری می کردم؟یادت هست  برادرم یواشکی نزدم می آمد و گریه می کرد؟فهمیدی عاشق شده بود؟فهمیدی معشوقش هر لحظه کثافت کاری های تو را بهانه می کرد و برادرم را می آزرد؟نه تو هرگز وقت نداشتی که ما را ببینی...هرگز برای ما پول نداشتی...یادت هست حتی کلاسهای کنکور را اسراف می دانستی؟یادت هست برای همین آنقدر درس خواندم که با رتبه ی ۳رقمی قبول شدم؟یادت هست حتی خوشحال هم نشدی؟همیشه ما برایت ننگ بودیم...پدر از تو متنفرم...تو لایق ما نبودی...لایق داشتن فرزندانی موفق و باهوش...لایق داشتن همسری زیبا و پاکدامن...آخرین حرف را به خاطر دارم که گفتی :تو دختر من نیستی!

تو مایه ی ننگ من بودی پدر!هرگز نخواستم که باور کنم که فرزند توام...تو هرگز نفهمیدی مادر من هم مادر بود هم پدر...هرگز نفهمیدی من برای برادر کوچکم همه چیز بودم این ما نبودیم که به تو نیاز داشتیم...این تو بودی که به ما نیازمند بودی...تو هرگز نمی فهمی ما را از دست دادی تاوانش را خیلی زود می پردازی...

خیلی زود...

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386 ساعت 09:53 AM

امروز آفتابی است...درخشش برفهای زمستانی...آسمانی آبی تر از همیشه...همه ی اینها یک نکته را به خاطرم می آورد...پس از اولین بارش چشماهایمان زلال تر از همیشه است...نگاه کن خورشید چگونه جلوه فروشی می کند...نفس بکش...بگذار روحت آزاد شود...روی برفها راه میروم...صدای آخرین مقاومت برفها را زیر پاها و قدمهایم می شنود...برمیگردم و ردپایم را روی برفها می بینم...آه...پس من جسم دارم!...آری وزن هم دارم!...من زنده ام...می خندم...بلند وآسوده...صدای مادرم در پس زمینه به گوشم می رسد...((شیر یادت نرود...ماست ساده بگیر))برمی گردم و به رویش لبخند می پاشم...او هم می خندد و می گوید:مواظب خودت باش...میروم...فضای ماشین سرد است...ضبط را بلند می کنم...

رقص تعمیدی گلها خواهش نوازش توست

تاجدان تخت خورشید مست آفرینش توست

ای تو همراز اهورا چی میشه با من بسازی؟

به من شب زده شاعر دلتو از نو ببازی؟

گفتن از اسم تو زیباست هر نفس ستایش تو...

کنج آتشکده شب با غزل ستایش تو...

لبخند می زنم...صدای بوق های رانندگان بی صبر آزارم نمی دهد...در جواب بوقها می خندم...

ای از اول آشنا رو تو که روشنیه دستات...

منو مهمون کن به جشن خواب مهتابی شبهات...

امروز زیباتر از همیشه ام...زن تر از هر زمان دیگر...لبخندم واقعی تر از هر روز...به روی فروشنده لبخند می زنم...او هم می خندد...خریدها را به دستم می گیرم...میروم...صدای فروشنده به گوشم می رسد:کمک می خواهید؟

-نه...ممنون

به خانه بر می گردم..سر مست...روی صندلی کنار شومینه لم می دهم...و لبخند می زنم...آزاد و سرمست...

 

 

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386 ساعت 10:12 AM

تقصیرمن و تو نیست...عذاب وجدان بیش از این چه سودی دارد؟من و تو پرونده های همین جامعه ایم...از روز نخست به ما یاد دادند احساسات خود را مخفی کنیم گویی عاشق شدن گناه است...لمس واقعیتهایی که ممنوعه است...آنقدر گفتند و گفتند که من و تو مانند حوا کنجکاوتر از همیشه  برای کشف این واقعیتها رفتیم...واقعیتهای ممنوعه...آنقدر در پی همه ی نکته های کوچک زندگی دویدیم که از بهشت هم رانده شدیم...آیا واقعا ارزشش را داشت؟

به نظر تو ارزش یک زندگی چقدر است؟یک میلیون؟ده میلیون؟صد میلیون؟نه عزیزم با پول نمی شود سنجید...زندگی نعمت است...کاش ما یاد می گرفتیم درست از زندگی استفاده کنیم...کاش می شد به جای اینکه در لحظه های سخت دست به تیغ و قرص و هزاران راه برای خلاصی از زندگی ببریم...چند لحظه ببینیم که چگونه می توان زندگی را رنگین و ساده کرد...ما حتی فراموش کردیم که سلامت ما نیز نعمتی ست که با پول نمی شود خرید...

کاش می شد پاهایمان را به کسانی هدیه کنیم که سالهاست در حسرت راه رفتن بی ویلچر می سوزند...کاش می شد دستهایمان را به دست کسانی بدهیم که سالهاست از خاطر همه فراموش شده اند...کاش می شد کسانی را دوست داشته باشیم که مدتهاست در حسرت دلتنگی های ساده اند...باید شعرها را دوباره معنی کرد...باید دوباره بود و دوباره دید...باید دوباره متولد شد...

فقط من و تو نیستم  که از بهشت رانده شده ایم...از روز نخست مادر و پدر ما نیز رانده شده بودند...پس بهتر است یاد بگیریم زندگی کنیم زیرا مردن ساده ترین راه است اما این زندگی کردن است که جرات می خواهد...پس جسارت داشته باش و زندگی کن...اینبار روشن تر از همیشه و زیباتر از همه چیز...

زندگی کن...آزادتر از همیشه...عاشقانه زندگی کن...

 

جمعه 21 دی ماه سال 1386 ساعت 08:23 AM

می نویسم...و باز می نویسم...آخرین راه برای تهی شدن از حرفهایم را بارها می آزمایم...گاهی حتی دلم برای خودم هم می سوزد...تنهایم تنها تر از همیشه...از سکون و استیصال متنفرم...از خودم هم متنفرم...به خاطر دارم دیر زمانی یارانم با من می گفتند تو روح زندگی هستی...

کودک یک ساله ام زمانی داستان می نوشت.روزی از او پرسیدم چه می نویسی...؟گفت:داستان شهریست که روح ندارد...اما دختری می شود روح آن شهر...آن شهر منم و تو روح آن شهری...

آن زمان خوشحالتر از همیشه بودم زیرا الهامی شیرین و زندگی بخش برای یک داستان کودکانه شده بودم...دیر زمانیست که شادیه من نیز تهی شده...گاهی که نگاههای مردان را روی خودم حس می کنم به این درک می رسم که هنوز هم یک زنم...یک زن...یک شیطان مجسم...با لبخندی دلفریب و چهره ای رویایی...هرگاه از پنجره به گذر فصلها در کوچه بن بست نگاه می کنم می فهمم زنده ام اما نمی دانم چگونه؟

دیشب بعد از مدتها دست به قلم نقاشی بردم و غمهایم را روی بوم سفیدم ریختم...در آخر وقتی نگاه کردم تصویری در هم روی بوم دیدم...مثل فکرهایم...دلم تنگتر از همیشه بود...باز هم اشکهایم خشکیده بود...دیشب به احترام دلم حتی باران هم نیامد...پنجره را باز کردم و نفس کشیدم...سرما روحم را زنده کرد...نگاهم را به درخت قدیمیه کوچه دوختم...مثل همیشه بغض سنگینم را فرو دادم...

سردم است...

دلم آغوشی بی منت و هوس می خواهد تا بغض سنگینم را زار بزنم....

کاش مثل داستانهای کودکی این قصه هم پایان داشت...

روح من مدتهاست مرده پس چگونه می توانم روح سبز یک شهر باشم؟

خدایا مرا دریاب...

--------------------------------------------------------------------------------------

در پایان این بخش از یارانی که مرا همراهی می کنند تشکر می کنم...بخصوص مثلث برمودای عزیز و پارسا و آیدین

چهارشنبه 19 دی ماه سال 1386 ساعت 02:06 AM

شب در کوچه پس کوچه های فرسوده ی شهر راه میروم...نگاه به آسمان گرفته می کنم...باز راه میروم...سرد است و من بی بالا پوش...دستهای یخ زده ام را نگاه می کنم...صدای بوق ماشینی مرا به خود می آورد...بدون دیدنش راهم را عوض می کنم...دوباره سکوت در هم می شکند...باز بوق های ناممتد...خشمم را در نگاه عریانم می ریزم و می چرخم...تو آنجایی!

آه...خشمم فرو می نشیند...تو آنجا از هر واقعیتی واقعی تر...پسرک معصوم من...پسرک یک ساله ی من...پیاده می شوی...پاهایم سست می شود...برق اشک در نگاه معصومت می نشیند...به سمتم روانه می شوی...تا می شوم...میدوی...دستهای سردم را می گیری...تنم را در آغوش می کشی...من بی اراده تر از هر زمانی بغض ۴ساله ام فرو می دهم...مرا می فشاری... آهسته مرا به سمت ماشین می بری...بی هیچ حرفی...راه می افتی...سکوت...نگاه می کنم...چشمان بهاریت به خون نشسته...چانه ی کوچکت می لغزد...می چرخی و نگاهم می کنی...چشمانم از حرارت چشمانت می سوزد...پلکم سنگین می شود...نگاه به خیابان می اندازم...به سوی میعادگاه همیشگی می روی و من بی اراده تر از همیشه نگاه می کنم...صدای نفسهایمان توی ماشین می پیچد....سکوت سنگین تر از همیشه خفه ام می کند...چشمانم را می بندم...هجوم خاطرات توی ذهنم...خنده هایت...برف...صدای در مترو...نگاه هایت...لرزش خفیف تنت...

صدایت سکوت را می شکند...صدایم می کنی...لبخند روی لبانم می نشیند...یاد شعری می افتم که برایم می خواندی...

صدا کن مرا...

صدای تو خوب است...

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیب یست که در تنهایی حزن می روید...

می خندم...چشمانم را باز می کنم...نگاهت را در چشمانم می ریزی...سکون...و اشکهای تو...می سوزم...گر می گیرم...صدایت را می شنوم که می گویی:بهترین من...

بهترین؟؟؟تو چه می گویی؟؟؟من بهترینم؟؟؟یک ابلیس؟؟؟به حساب روح معصومت می گذارم و می گذرم...می گویی و می گویی و می گویی...

از خودم بیش از همیشه متنفرم...در ماشین را باز می کنم و می دوم...سر می خورم و رو برفها می نشینم...از ناتوان بودن خودم بیزارم...دستهایت دور تنم حلقه می زند...می شنوم که می گویی:چرا؟از چه فرار می کنی؟از عشق؟...بی دفاعتر از همیشه ام...می لرزم...می گویم بگذار بروم...اشکهایت روانه می شود...و من می روم...مثل سال پیش و تو چشمانت به راهم خیره می ماند...تو شکست مرا دیدی...آری...من شکست خوردم...

اینبار تو بردی...

به راستی که می گوید ابلیس همیشه برنده است؟به او بگویید حتی ابلیسها هم گاهی شکست می خورند...

 

 

 

 

   1      2    >>