امروز زیباتر از همیشه ام...رها تر از هر زمانی...تو هستی زندگی هم هست...تو هستی تلاش هم هست لبخند هم هست...چشمانم را باز می کنم...محو اشعه های لطیف آفتاب می شوم که صورتم را نوازش می کند...می خندم...تو هستی پر رنگ تر از همیشه...تو با منی...دیشب برای بودنت کلی دعا کردم...آمدم و تو بودی...همان جای همیشگی...با همان لبهای بسته...من آمدم با یک دنیا دلتنگی...دستهایت را باز کردی و در آغوشت پنهان شدم...دستهایت را دوست دارم...شانه هایت را بیشتر...رنگ تلخ غم هایم کمرنگ می شود...اعتراف می کنم...می خندی من هم می خندم...لبخندم پاک نمی شود...باز هم می خندیم و گذشته را دوره می کنیم...هستی...هستی...می مانی...سبزم...سبزتر از همیشه...
یاد روزهایی می افتادم که نوشته ها را می خواندی و می فهمیدی و نمی خواستی بفهمی...
یاد روزهایی که می گفتیم و می گفتیم نگاه می کردیم زمان تمام شده بود و من می نالیدم همیشه زود دیر می شود...
دیشب شمع روشن کردم در شعله اش دعایم را جاری کردم رفت بالا ...رفت تا خدا....خدا آه مرا شنید و اجابت کرد...
همیشه رویا بودی..می دانم اینبار رویا نیستی...خود واقعیت...تو آنجا بودی...همانجا که باید از اول می بودی...
پیدایت کردم در اوج شعرهایم...تو آنجا بودی...مرا نگاه می کردی...نگاهت تلخ بود...مثل نگاه من...
آمدم...دستهایم را دراز کردم...دستهایم را گرفتی...اشک چشمانم را تار کرد...
بگذار خنده هایت رها شود...رها شد...فهمیدم زندگی همین بهانه های ساده است...بهانه های بودن...نوشتن...لبخند زدن...
چشمانم می درخشد...می خندم...دستهایم را باز می کنم و می چرخم...
تو آمدی...در اوج تفاهم ها...در اوج شعرها...در اوج دوستی ها...تو زیبا ترین هجای کلماتم شدی...
تو اینجایی در تپشهای شعرهایم...در دستانم...در چشمانم...لمست می کنم...عریان تر از همیشه...در ذهنم می نشینی و زیبایم می کنی...و من دوباره من می شوم...
لمس بودنت مبارک





