Daisypath Anniversary Years PicDaisypathAnniversary Years Ticker شهر گناه
دست نوشته های یک ابلیس

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 21 تیر ماه سال 1387 ساعت 01:00 AM

The End

بعد از اون اتفاق حالا چند روزی هست که با خودم درگیرم. همش فکر می کنم چی شد؟ گم شد. چی شد تو یه نیم ساعت همه چی گم شد. اما بیشتر که فکر می کنم می بینم نیم ساعت نبود. به اندازه تمام مدتی که باهم بودیم گلایه داشتم. گلایه از اینکه بیشترین وقتی که واسم گذاشتی 2 ساعت بود اونم به زور. گلایه از بردن نام کسای دیگه ای که نمیشناختم...امیر و . .. . یادته. اون روز جلوی خونتون 5 ساعت نشستم. منتظرت بودم. فقط یه گیتار کم داشتم تا مثل تو فیلمای عاشقونه بزنم. بعد زنگ زدم گفتی دارم میرسم. گفتم آره من در خونتونم. بعد از دور دیدمت که داری میای با اون راه رفتن خاص خودت. اما گفته بودی خونه ای. یادمه آره. بعد خودمو زدم به ندیدن و رومو کردم اینور که بیای رد شی بری خونه تا من نگم چرا اینطوری شد. و بعد که گفتم کجایی عزیزم؟ گفتی اومدی بیرون و دیدی نیستم پا شدی رفتی خونه دوستت تو چیذر! این حرفت اونقدر خنده دار بود و غیر قابل گنجیدن که شاخ در آورده بودم. مطمئن بودم اگه کلاهمو وردارم شاخ هام می زنه بیرون.

جالب بود واسم. اولین بار پشت تلفن داشتم داد می زدم و گر گرفته بودم. اولین بار انقدر عصبانی بودم و بی خیال کسایی که تو تاکسی بودن و می خندیدن داد می کشیدم. هنوزم نمی دونم چطوری.

ابلیس عزیزم. به حق که اسم خوبی انتخاب کردی واسه خودت. همیشه منتظر بودم مرداد ماه بشه تا بتونم هدیه تولدتو بدم بهت. می خواستم سرتاسر کوچتونو پر کنم از گلای رز خشک شده. وای چه خیال خوبی بود.

یک انسان همیشه به ابلیس نیاز داره. برا تحقق اهدافی، ابلیس و راههایی که نشون میده لازمه.

الان که همه چی تموم شده می خوام به این باور برسی که تموم شد. این بار نه مثل گذشته که قهر کنیم و دوباره عاشق تر از قبل برسیم به هم. این دیگه آخرشه. آخر دنیایی که بهت گفته بودم. واقعا بودن ما عین فیلم چشمانی کاملا بسته بود. همون فیلمه که تام کروز و نیکول کیدمن بازی کردن. زمستون و خاطراتی که داشتیمم فراموش نمی کنم. از این به بعدم تو خیابونای تهران هر از گاهی به کسایی چشم می دوزم که شبیه توئن یا شاید خودتن. میگن ابلیس چند هزارتا بچه داره که کاراشو می کنن. نمی دونم. شاید تو یکی از چند هزارتا باشی. ابلیس عزیزم. دوستت دارم و خداحافظ برای همیشه.

 

 فقط یه چیزی که تو دلم مونده بود همیشه بعد بهونه هات بگم و نگفتم:

Got to play these stupid games

You're getting on my nerves, so just stay the fuck away

پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387 ساعت 8:43 PM
حس می کنم روی لبه ی تیغ پا گذاشته ام...من در اینسو و تو در آنسو...هم سخت است...هم آسان...میان ما چند قدم فاصله است؟...می دانی؟...چند قدم مانده تا رسیدن؟...اما صدای قلبت در فضای ساکن طنین می اندازد...و حس زندگی را درون من جاری می کند...آسان است...باید آسان باشد...قدمی به جلو بر میدارم...نگاهم را به تو میدوزم...تو آنجایی چند قدم جلوتر از من ایستاده ای...متکی به خودت...دست به سینه...نگاهم می کنی...ساکت و آرام و مصمم...پاهایم می سوزد...قدمی دیگر بر می دارم...همه جا تاریک است...پاهایم بیشتر می سوزد...خیلی سخت است...نگاهم را در چشمانت می دوزم...دریچه ی چشمانت باز است...در نگاهت چیزی مانند بی نهایت موج می زند...بی نهایت...برای رسیدن به بی نهایت فقط چند قدم باقیست...چند قدم کوتاه...قدمی لرزان به جلو بر می دارم...لبه ی تیغ سرد است...سرد و برنده...و پاهای ناتوان من از درد داغ...سکون فضا حس انجماد را در من بیدار می کند...کم کم از سرما می لرزم...برای لحظه ای احساس می کنم هر آن ممکن است سقوط کنم...سقوط به عمق نیستی...دستانم را دراز می کنم...اما به تو نمی رسد...نگاهم را به چشمانت می دوزم...بی پرده و عریان...در نگاهت آتش داری...افکارم را به آتش می کشی...تنم داغ می شود...باید بتوانم...باید برسم...دوباره تلاشم را از سر می گیرم...تاریک تاریک است...پاهایم مجروح شده...تنم یخ کرده...و تو میدانی فقط آغوش توست که مرا به زندگی باز می گرداند...قدمی دیگر در اوج ناتوانی و نامتعادلی...از پاهایم خون می چکد...تنم می لرزد... فضا خالی تر از همیشه است...به دنبال نگاهت می گردم...صاف در چشمانم نگاه می کنی و لبخند می زنی... دستانم را دراز می کنم...باز هم به تو نمی رسد...یک قدم...آه فقط یک قدم دیگر باقی مانده...نفسم را حبس می کنم و با شجاعت قدمی دیگر بر می دارم...یک آن مثل کودکی سر مست تاب می خورم...پاهایم تحمل وزنم را ندارد...تنم کرخت تر از همیشه است...دستانم را صلیب وار باز می کنم و می گذارم به پرواز در بیایم...در فضای خالی و تاریک...از سر تیغ به چپ متمایل می شوم...به سمت ته دره سر می خورم...آه به پرواز در می آیم...می ترسم...سرد است...پاهایم می سوزد...تاریک است...خسته ام...دست گرمی بازوان سردم را می گیرد...به پایین نگاه می کنم...خلا و تاریکی...از پاهایم خون می چکد...و به اعماق می ریزد...لباس سفیدم توی فضا تاب می خورد...جراتی به خودم می دهم و سرم را می چرخانم...آه...تویی؟!آهسته مرا بالا می کشی...و آرام در آغوشت فرو می روم...مثل پرنده ای کوچک و بی پناه در آغوشت می لرزم...نگاهم را به صورتت می دوزم...مرا نگاه نمی کنی...خط نگاهت را دنبال می کنم...به نقطه ای روشن نگاه می کنی...خواه نا خواه به آن زل می زنم...در نگاهمان بی نهایت موج می زند...با هم به اوج می رسیم...
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 02:40 AM

                          شاه مات

صفحه ی سیاه و سفید...خانه های سیاه و سفید...مهره های سیاه و سفید...مهره های سفید مال تو...حرکت اول مال تو...یک قدم یا دو قدم؟...فرقی نمی کند مهم اول بودن توست...و دل سفیدت...مهره های سیاه مال من...سیاه مثل دلم...بگذار همین اول بازی بگویم برد و باختت مهم نیست...برای من تو برنده ای...من مدتهاست مات نگاهت شده ام...نگاه جادویی ات...

نگاهت را قبل از قدم اول به من می اندازی...دلم می لرزد...یک قدم به جلو...نفسم حبس می شود...نوبت من است...دو قدم بر می دارم...نگاهم را به چشمان جادویی ات می اندازم...نگاهت روی صفحه شطرنج است...ذهنت را می خوانم...دستت روی مهره می رود...اینبار دو قدم به جلو...نفسم را بیرون می دهم...من هم دو قدم به جلو... می دانم این بازی هم مثل بازی قبل ساعتها به طول می انجامد...مثل قبلاها...یکی از تو...یکی از من...کم کم دارد روی پیشانی بلندت عرق می نشیند...نگاهم روی پیشانی ات می خشکد...اسبت سربازم را می زند...نگاهم به صفحه دوخته می شود...ناخودآگاه لبخندی روی لبم می نشیند...اولین برد از آن توست...یاد حرف عزیزی می افتم که در گوشم آهسته می گفت: مهم این نیست که چند مهره روی صفحه از آن توست مهم این است که با همان چند مهره ی کم چگونه بازی می کنی، طوری بازی کن که برنده باشی...اگر هم باختی مردانه بباز!

امشب می خواهم مردانه بازی کنم...مردانه...زنانه یا مردانه چه فرقی دارد؟!...مهره را حرکت می دهم سربازت را با سربازم می زنم...آهسته زمزمه می کنی...گوش تیز می کنم اما نمی شنوم...شانه ام را بالا می اندازم...یعنی مهم نیست...از آن مهم نیستهایی که خیلی هم مهم است...زمان روی دور تندش می افتد...مثل اینکه پشت ماشین زمان نشسته ای...مهرهایمان یکی یکی می روند...خانه های سیاه و سفید کم کم خالی می شوند...11 مهره روی صفحه می ماند...فضا خالی از هر صداییست...فقط صدای نفسهای تو و من سکوت را می شکند...4مهره مال توست...7مهره مال من...صورتت عرق کرده...صورت من گل انداخته...داغ شده ام...دستت را حساب شده روی مهره ی وزیرت می گذاری دو قدم به راست...من محو نگاه جستجو گرت می شوم...محو اخم ریزت...زمزمه می کنم ...فیل را به چپ حرکت می دهم و اسبت را می زنم...حالا شد 3مهره از تو...7مهره از من...صورتت را با دستان نرمت پاک می کنی...دستمالی به سمتت می گیرم...لبخند محوی می زنی...دلم می لرزد...نگاهت دوباره روی صفحه ی بازی خیره می شود...نمی دانم چرا یاد شعری می افتم...

دارم از نفس می افتم...

لحظه های واپسینه...

رو به روم راه نرفته...

آخر قصه همینه...

همدم تنهایی من...

ای تو راه بی نهایت...

با سلامت جان گرفتم...

می روم با خنده هایت...

صدایت رویایم را می شکند...بلند می گویی:شاه مات!

نگاهم روی صفحه ی سفید و مشکی می خشکد...آه من باختم... صدایی در گوشم می گوید:بازنده ی خوبی باش... نگاهم را به چشمانت می دوزم...چشمانت برق میزند ....برق غرور..مثل دو ستاره ی سوزان...لبخند محوی می زنم و می گویم:شاه مات!...صدای خنده ات توی فضا می پیچد...آزاد و رها...آری من شاه مات شدم...هم در بازی...هم در دلم...بلند می خندم...آزاد و رها...
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:53 AM

رویای خیس

هوا ابریست...سرد است...کتم را دورم می پیچم و به سمت خانه ی عزیزی به را می افتم... مدتهاست می خواستم بیایم اما هر بار به بهانه ای نمی شد...آری به بهانه ای راستش می ترسیدم...ترس که نه...نمی خواستم باور کنم...به سمتش روانه می شوم...دلم هوای عطر نفسهایش را می کند...هوای دستهایش...حضورش را کم دارم...به قبرش می رسم...در می زنم...او اینجاست...گل را روی خانه اش می گذارم...

                                              **************

روی خاک سرد گورستان راه میروم...راهی که بی اتنها به نظر می رسد...بالای قبری می ایستم ...نگاهش می کنم...آه پس تو اینجایی...آهسته کنارت می نشینم...دسته ی گل نرگس را روی خانه ی تنت می گذارم...۳روز است که پرواز کرده ای...دست روی سنگ می کشم...آسمان ابری تر از همیشه است...بهار دارد نمودپیدا می کند...می بینی؟...سوز ملایمی می وزد...مچاله میشوم و سر را روی زانوانم می گذارم...

                                              **************

از دور دختر جوانی را می بینم...تنهای تنهاست...دسته ی گل نرگس دردست دارد...آهسته قدم زنان به سمتی می رود نمی دانم چرا ناخودآگاه به دنبالش روانه می شوم...حرکاتش در آرامش تمام است...انگار پرواز می کند...برخلاف اکثریت مردمان در اینجا لباسی یک دست سفید به تن دارد...کنار قبری می ایستد...نگاهش را به آن می دوزد...آهسته کنار قبر می نشیند...دسته گل را روی قبر می گذارد...قبر را نوازش می کند و آهسته نجوا می کند...سرش را روز زانوانش می گذارد...نمی دانم چرا حس می کنم سردش است...می ایستم و نگاهش می کنم...سرش را بلند می کند...به سمت می می چرخد...نگاهش در نگاهم گره می خورد...

                                              **************

حس می کنم کسی نگاهش را به من دوخته است...سرم را می چرخانم چشمم به مردی جوان می افتد...خشکش زده...مثل اینکه از خواب پریده باشد...از خودم می پرسم او اینجا چه می کند؟گنگم...ناخودآگاه از جا بلند می شوم با دقت نگاهش می کنم...به سمتش می روم...باور نمی کنم مثل رویاست...

                                             **************

آه...اوست...اینجا چه می کند؟زیباتر از همیشه...رویایی تر از همیشه...مات هم شده ایم...بلند می شود و به سمتم می آید...یک قدم مانده که به من برسد...دستم را به سمتش دراز می کنم ...می خواهم لمسش کنم...دستم خیس می شود...آه باران!باران می آید...نگاهش به سمت آسمان می رود و زمزمه اش را می شنوم...((به خاطر بیاور زمانی که باران می بارد من نامت را تکرار می کنم))...باران شدت می گیرد...خیس شده است...انگار باران جای اشکهایمان می بارد...بوی خاک می پیچد...

                                          ***************

زن و مردی که رو در روی هم در گورستان زیر باران ایستاده اند...خیس خیس...مثل اینکه حضور هم را باور ندارند...همزمان فکر می کنند که تنها سه روز از پروازشان گذشته...آری تنها سه روز...باران شدت می گیرد زمین و درختان را می شوید...نقش شان کمرنگ می شود...انقدر که گویی از روز عزل نبوده اند...

 

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:16 PM

         جمعه ی سرد

جعمه رسیده...امروز همان روزیست که یک هفته ی تمام در انتظارش بود...صبح بیدار شد...دیشب کابوس ندیده بود...شاد و راضی بود...چای خوشرنگی ریخت و همانطور داغ داغ نوشید...بعد هم یک نخ سیگار...در فکر بود...نگاهش یک جا بند نمی شد...سی دی مورد علاقه اش را گذاشت...صدای خواننده توی اتاق پیچید...

 سر به روی شانه های مهربانت می گذارم...

عقده ی دل می گشایم...گریه ی بی اختیارم...

صدای خواننده آرامش می کند...بلند می شود و جلوی آینه می رود...نگاهش را به زن توی آینه می دوزد...می داند که زیباست...موهای بلندش را شانه میزند...بغضش را قورت می دهد...

از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

نگاهش بعد از مدتی رنگ زندگی گرفته...رنگ شوق...شانه را کناری می گذارد و دوباره نگاهش را روی آینه می دوزد...به چشمهایش نگاه می کند که بعد از مدتها در ته اش نگاه شوق آلود موج می زند...به طرف کمد می رود و لباس مورد علاقه اش را بر می دارد...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...

لباس روی تن سفیدش می لغزد...احساس می کند حالا بهتر شده...باز جلوی آینه می رود... نه مثل این که واقعا زیبا به نظر می رسد...چرخی می زند...مثل رقص...

خالی از خودخواهی من...برتر از آلایش تن...

من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...

عطرش را بر می دارد و روی تنش می پاشد...همان عطری که او دوست دارد...بوی عطرش توی فضای خالی اتاق موج می زند...حس لطیف زن بودن به سراغش می آید...

عشق صدها چهره دارد...عشق تو آینه دارش...

عشق را در چهره ی آینه دیدن دوست دارم...

آهسته لبخند می زند...لبخندی کمرنگ...سیگاری آتش می زند...روی تخت می نشیند...چای نیم خورده اش را سر می کشد...

در خموشی چشم ما را...قصه هاست...گفتگوهاست...

من تو را برجسته ی محراب دیدن دوست دارم...

من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم...

چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم...

بغض سرگردان ابرم...قله ی آرامشم تو...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

ساعتی بعد جلوی آینه بار دیگر می ایستد و حس می کند پیر شده...چروک هایی ناخواسته روی صورتش می نشیند...عصر جمعه رسیده...همان جمعه ای که از روزها پیش...ساعتها پیش منتظرش بود...همان جمعه ای که برایش هزاران نقشه ی رنگی داشت...اما نشد...او نیامد... حتی شانه هایش هم نبود...دخترکی تنها بود و کلی غم و درد و دلتنگیهای خاکستری...دخترک تنها ماند در غروب سرد جمعه...با خودش فکر کرد عجب جمعه ای...دلش شانه هایی می خواست...دستهایش در حسرت دستهایی سوخت...نگاهش به در خشکید... نگاهش یخ زد...دخترک سالها بود که مرده بود...

 

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:30 PM

 دردناک

گاهی اوقات از شب متنفر می شوم...شاید چون از افکار شبانه ام میترسم و ترس مرا از پای در می آورد و رنگ تفر روی واژه های بی تقصیرم می پاشد...نمی توانم سرم را تکان بدهم... با هر تکان سنگینی افکار تلخم را بیشتر حس می کنم...بغض گلویم را می فشارد...دیوان حافظ را به سینه ام می فشارم...دعا می کنم زودتر روشنی صبح بدمد تا من کابوس نبینم...در تاریکی صدای نفس های می پیچد...نفسهایی نامرتب بدنم عرق کرده است...عرق سرد...پاهایم می لرزد...ناخودآگاه بدنم را جمع می کنم...سینه ام از فشار کتاب درد می گیرد...بغضم هر لحظه سنگینتر می شود...اشکهایم خشک شده اند...نمی آیند...صدای تیک تیک ساعت مژده ی گذر دقایق را می دهند...تصاویری از گناهانم جلوی چشمانم شکل می گیرد...شاید خاصیت وجدان خفته ی شبانگاهیست...

گناهانم زشتند...زشت تر از خودم...همه ی گناهانم دور سرم می چرخند...می خواهم پاکشان کنم...نمی شود...ابلیس خفته ام بیدار شده و تنم را پاره پاره می کند و ذهنم را از هم میدرد... درد دارد...حتی توصیفش تلخ است...تلخ مثل زهر ...ماری دور تن دردناکم می پیچد و استخوانهای مفلوکم و سردم را درهم می فشارد...

نفسم حبس می شود...

یک...دو...سه...چهار...

نمی دانم چند ثانیه...

فقط خدا می داند چقدر...

خدایا نجاتم ده...

خدای بزرگ من...

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387 ساعت 02:30 AM

نگاهت را روی سقف میچرخانی...کم کم سقف محو می شود و تو می مانی و چشمهایش... چشمان سیاه و پر از اشکش... طاقت نمی آوری...دلت می خواهد دست دراز کنی و اشکهایش را بزدایی...اما تصویرش محو می شود...دلت برایش پر می کشد...لحظه ها کند می شود...سالها طول می کشد که جمعه برسد...هزاران سال طول می کشد تا تلفن زنگ بزند...احساس خفگی می کنی...دلت هوای شبانگاه بهاری را می خواهد و یک آسمان پر از ستاره...و یک مشت رویای رنگین...اما نه رنگین نه...رویایی رنگ چشمانش...چشمانت را باز می کنی...سستی...خودت را تا بالکن کوچکت می کشانی...آسمان پر ستاره است...دستانت را دراز می کنی تا ستاره بچینی...ستاره هایی زیبا...اما نه ستاره به چه دردت می خورد؟...یاد اشکهایش می افتی... دست دراز می کنی تا ماه را بچینی...اما امشب ماه هلال است...نه ماه نیمه نمی خواهی...یک کاملش را می خواهی...یک جوری که نو و تازه باشد...اما فکری می کنی و در دلت می گویی ماه باید از صورت لطیفش شرم کند...پس ماه هم کافی نیست...روی لبه ی بالکن می نشینی...سرد است...یاد آغوش گرمش دیوانه ات می کند...چیزی درونت فرو می ریزد...حسی شیرین و رخوت آور درونت جوانه می زند...غوطه ور از حس لطیفی...مستی از یاد کسی که چشمانش عطف تو شد با دنیای تاریکت...

دلم هوای سازم را می کند...دستانم دردناک است...اما نتها درونم می رقصند...زمزمه می کنم... تمام توان باقی مانده ام را جمع می کنم...برمیخیزم...در دلم صد بار با چشمهایش قهر می کنم... اما باز یک قدم نرفته حسش می کنم...تو اینجایی در بطن وجود من...گیتارم را بدست می گیرم...

((تمام می شوم شبی از این همه رها شدن...

از این همه سکوت تن شکن...اسیر گریه ها شدن...

ببین برای موندنت مرگ رو بهونه می کنم...

پای پیاده یک نفس کوچ شبونه می کنم...

بگو که گم نکرده ام یک آسمون نشونه ات رو...

سکوت خورشید رو ببین...نیمه شبی بدون تو...

بغض گلو بریده ام...مدام می شوم شبی...

 فقط به من اشاره کن تمام می شوم شبی...

بگو که با منی هنوز...اشاره ای دوباره کن...

بمون کنار حادثه که با تو تازه تر بشوم...

سخته بدون تو دلم بگو که ساده تر بشم...

اشاره ای دوباره کن...))

دستانم می سوزد...نگاهشان می کنم غرق به خون شده اند...می خندم...بلند و دیوانه وار...گیتارم خیس است از خون...چه باک...حالا که اشک نمی ریزم...دستانم به جای چشمان درمانده ام اشک میریزند...اشکی  از جنس خون...اشکهای زنی از جنس آتش...

چشمانت در خاطرم حک می شوند...سیاه و زلال...و من با نگاهی از جنس انتظار چشم به ضریح نگاهت می دوزم...

.من در تاریخ حک می شوم...فرزند حوا با اشکی از جنس خون...

خدایا...دریاب مرا...پناهم ده...

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:33 PM

به دستهایت نگاه می کنی...جای بخیه هایت می سوزد مثل همان قسمت از وجودت که مدتهاست گمش کرده ای...درد داری...زجر می کشی و زیر لب با خدایت می گویی:(خدایا به کدامین گناه...)

احساس می کنی دنیا وارونه شده...شعرهایت...نوشته هایت را در گرد و غبار گم کرده ای...

دلت هوای کسی را می کند...کسی که آخرین قطعه ی معصومانه ی روحت را دزدید...آخرین ذرات انسانیتت را...و باز تو ماندی و تمام حرفهای نگفته ات...تو ماندی و انتظار...

لبهایت می سوزد...مثل آهن گداخته...هذیان می گویی...تب داری...نگاهی به صفحه ی موبایلت می اندازی...ترس...می لرزی...نامش را زمزمه می کنی...در اتاق خالیت می پیچد...چشمانت می سوزد...دعا می کنی...خدایا...اشکهایم کو؟ چرا آرامم نمی کند...دلت مرگ می خواهد... خدای من به کدامین گناه؟

زمزمه می کنی:

مرا ببخش!دستهایم را بگیر...نجاتم بده...حتی خط زمین و آسمان را گم کرده ام...شعرهایم را... نوشته هایم را...روحم را...حتی نفسهایم را...کمکم کن...یکبار برای همیشه...بمان...

رو به آسمان می کنی و با بغضی دردناکتر از همیشه و زجر آور می گویی...

خدایا دستهایم نیازمند یاریست...

لبهایم در تمنایی می سوزد...

خدایا یاریم ده...

خدایا...

دریابم...

 

 

یکشنبه 4 فروردین ماه سال 1387 ساعت 6:54 PM

سلام عزیزانم سال نو را صمیمانه تبریک می گویم.با بهترین آرزوها و تمام شادی های دنیا.

آتشکده ی دلتان سرشار از مهر اهورا باد.

این مرتبه قول شرف می دهم که همه ی مطالبم را تایپ کنم و در وبلاگ بگذارم

با احترامات

 

جمعه 24 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:19 AM

http://sin-city.blogsky.com

 به هیچ کس رحم نخواهد کرد این باد همه گیر وحشی. کودکان را حتی با شدت بیشتری خواهد برد. بادی که دست در دستان آبی پرشور، خواهد شست خوبی های کمرنگ دورانمان را. درون منقلب چنگ زده را. دیدگان رحم نخواهند کرد و آنچنان از شرم این اتفاق اشک خواهند ریخت که کور شوند. دستان حلقومی را تا ته فرو خواهد برد و بغض ها را به همراه خواهد آورد. چنان که دیگر جایی در زمین نماند و از آنور آخرین سیارات شناخته شده منظومه مان، بیرون زند.

-----------------------------------------

منو ببخش. عادت کرده بودم تا اسمت رو گوشی می افته call بزنم. ایندفعه هم روی عادت call زدم اما نمی خواستم باهات حرف بزنم واسه همین بلافاصله end call رو زدم!!!!!! انگار نه انگار چند هفته ای هست که منتظر تلفنتم. و باز هم منتظر می مونم.