اعتراف میکنم مدتهاست مرده ام...مدتهاست...میفهمی؟
رویاهایم مرده اند...تخیلم یخ زده...
ابلیس بدون آتش که ابلیس نیست...فقط یک انسان است...میبینی؟یک دختر تنها و حسرت زده...
تیغ را برمیدارم...نگاه میکنم دستانم سفید و زیبا هستند هنوز...دستانی که میتوانستند هنوز هم مامن دستان تو باشند...چقدر آرزوهایم کوچک بودند...و حسرتهایم کوچکتر...حسرت بوی تو...نوازشت...لبهایت...تنت...خودت...مال من نشد...من تشنه میمیرم...تشنه ی تو...
حسرت آغوش تو...آغوشی که به من ندادی اش... از ترس بود؟از سرمای من بود؟از هر چه بود دریغش کردی از من...اشک میریزم از تنهایی حتی کسی نیست که جنازه ام را جمع کند...از تنها مردن میترسم مرد عاشقم اما نیستی...
تیغ را روی دستان سردم میکشم...خون می پاشد روی صفحه ی تایپم...رنگش دلپذیر است اما میترسم...از خون میترسم...من هیچوقت شجاع نبودم...میخواهم در پس وبلاگم برای اولین بار برایت واقعی حرف بزنم...بگو میشنوی...
عزیزترینم من باختم...دارم مردانه میبازم میبینی؟...خیلی خسته ام...بازی را به تو میبخشم...بازی کن بدون من...بدون حضور کمرنگ من...خبتهای مرا ببخش مرد کوچولوی من...کوچکتر از تو بودم و هستم...تو جای من بازی کن روی زمین...زمین خدا مال تو...بخند لجباز من...بخند...بخند به اشکهایم...میبینی؟
میدانی سالهاست خودم نیستم...حالا دیگر اصلا نیستم...عشقم نیست منهم نیستم...تمام شده ام...باخته ام...من نیستم میبینی؟
دخترک شاد و خندان آنروزهای زمستانی مرده است...جایش زنی افسرده و غمگین گرفته است که از دستان جادویی اش به جای واژه خون میچکد...چقدر دلم گرفته است...میدانی دوستم درنا همیشه میگفت:تو من را یاد گرگ و میش صبح می اندازی...حالا من واقعا در گرگ و میش میمیرم...نمیشد تنها نباشم؟تو کنارم بایستی.دستان سردم را بگیری؟این هم از سرم زیاد است؟
اعتراف میکنم عشقم...من عذابت میدادم که بگویی عاشقم هستی...بگویی دوستت دارم و در آغوشم بگیری و بفشاری بدون ترس...ببوسی ام اما با عشق و از سر تشنگی عشق...دعوایم کنی...حتی اگر قهر هم میکردی باز هم میدانستم واقعا هستم...اما فقط نگاه میکردی...چقدر از تو متنفر میشدم...میرفتم باز تو بودی و عذابم میدادی...برمی گشتم دردم آرام بگیرد نگاه میکردی ...باز هم میرفتم و آزارت میدادم به امید ذره ای عشق نشان نداده...اما برمیگشتی و سکوت میکردی...
باز رفتم...بزرگ و عاقل در آستانه ی ۲۵سالگی ام...فکر کردم دیدم معنای زندگی ام را ۵سال پیش جایی در کهریزک سرد در روز تولدت جا گذاشته ام...خاطرت هست؟همان لحظه ای که با ناراحتی به آسمان نگاه میکردی...همانجا جا ماند...تمام نا تمام من با تو تمام میشد...اما نا تمام بودم هنوز...برگشتم مصمم و راسخ برای بودن...بود شدن...اما در بسته بود...نگاه کردم...اوج نگاهم به بن بست خورد...در زدم...التماس کردم...اشک ریختم...جیغ زدم...تنها ماندم...تنهای تنها...و الان اینجایم... تنها و سرد کنار پنجره با خون و اشک...
عزیز من ابلیست مدتهاست مرده...در تنهاییهایش...در ضربان قلبت زنده میمانم...اما من نیستم...قول بده باز هم بخندی...از همان لبخندهای شیرینت...من عاشق خنده هایت بودم میدانستی؟
عاشقت بودم...عاشق تک تک سلولهایت...هنوزم هستم اما نمیدانم آن دنیا هم عشق با من می ماند یا نه...خدا کند بماند...خدا کند اگر نماند منهم نمانم...خدا کند تاریکی نباشد...از تاریکی در عین زیبایی اش میترسم...از بس در آن تنها ماندم...
خسته ام عشقم...خسته ی خسته...درد دارم...میترسم نتوانم تمامش کنم...
میدانم معشوق جدیدت از من متنفر است...سلامم را به او برسان...بگو من نیستم تا به من حسرت زده حسودی کند...بگو یک خواب بودم...بگو کابوس بودم...بگو از من نترسد...من رویایی بیش نبوده ام...
دیگر دارم تمام میشوم...تمام میشوم...
خوانگهدار عزیزم...
فراموش نکن دوستت داشتم...خیلی زیاد....
سراب رد پای تو
کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم
که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هرشب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی
تو آهنگ سکوت تو
به دنبال یک تسکینم
صدایی تو جهانم نیست
فقط تصویر میبینم
یک حسی از تو در من هست
که میدونم تورو دارم
واسه برگشتنت هر شب
درارو باز میزارم
سراب رد پای تو
کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم
که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هرشب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی
..پایان..







