بعد ظهر است...عجب هوای سردی...روی تخت فلزی تک نفره و کوچکی دراز کشیده است...حوصله ندارد پتو روی خودش بکشد... مثل جنین خودش را جمع کرده...سوز بدی می آید اما حس برخواستن ندارد...خسته است... اما چاره چیست؟...بدنش بوی عرق می دهد...فضای اتاق از ماندگی اشباع شده است...کنار میز زیر سیگاریی پر از ته سیگار خودنمایی می کند...صدای رادیوی همسایه کناری آزار دهنده است...پرده ها اتاق چیت گلدار و رنگ رو رفته و دوده گرفته ایست...ملافه ها چروک و چرک...پتوی سوراخ و بد رنگی روی تخت خود نمایی می کند...دنده به دنده می شود...تخت ناله ای می کند ...صدای موبایلش صدای رادیوی همسایه را کمرنگ می کند...با رخوت و سستی گوشی را بر می دارد...
-الو...سلام
-برنامه امشب چه ساعتی؟
-باشه
-حتما
-تا امشب...
گوشی را می گذارد و نفسی بیرون می دهد...از جا بر میخیزد...با خودش فکر می کند هوا سرد است...چطوری می تواند از حمام مشترک سه طبقه استفاده کند؟...آنهم در این سرما...شانه ای بالا می اندازد...حوله و وسایلش را برمیدارد و از در بیرون میرود...از پله ها پایین میرود...در خانه ی پایین را می کوبد...نگاهش را به در زنگ زده و رنگ رو رفته می دوزد...صدای پایی می آید...نفسش را قورت می دهد...صافتر می ایستاد...پیرزن بد اخلاقی در را باز می کند...چادر نازک گلداری به سر دارد...نمی داند چه مشکلی است که هیچوقت نمی تواند چشمانش را به پیرزن بداخلاق صاحب خانه بدوزد...سرش را مثل گربه کج می کند و به نرمی می گوید:
-خانوم می توونم کلید حموم را بگیرم؟
زنک نگاه بدی می کند و غر غری می کند و کلید را به دستش می دهد...در آخرین لحظه که تصمیم می گیرد شرش را کم کند می گوید:
-اجاره خوونه دو روز از وقتش گذشته...یادت نره فردا اجاره ندی باید جلو و پلاست رو توو خیابون بریزی...
پشتش تیر می کشد و باز بیشتر گردن کج می کند...به سختی می گوید:
-چشم صبح یادم نمیره...
زنک در را محکم رویش می بندد...نفس حبس شده اش را بیرون می دهد و راهش را می کشد و می رود...در زنگ زده ی حمام به سختی باز می شود...با خودش می گوید:مرده شور این زندگی رو ببرن...
توی حمام می چپد...آب سرد است تند تند خودش را می شوید...یاد حرف مادرش می افتد(( گربه شور نکن دختر جون))محکمتر سرش را می شوید...انگار می خواهد افکارش را هم بشوید...حمامش تمام می شود...تند تند خود را خشک می کند...لباسش را روی تن نمناکش می پوشد و با سرعت از حمام به طرف طبقه ی بالا می خزد...خیلی سرد است...استخوانهایش می لرزد...با سرعت توی خانه می رود و در را پشتش می بندد...باز هم باد سرد از درزها توی می آید...اما باز بهتر از بیرون است...
حوله اش را از وسایل بیرون می کشد و دور موهای بلند و خیسش می پیچد...به ساعت نگاه می کند...هنوز وقت هست...سراغ دراور زوال در رفته اش میرود...درب دراور با صدای جگر خراشی باز می شود...فکر می کند:این بیچاره هم مثل من روزهای آخر را می گذراند...لباس قرمزی را بیرون می کشد...با دقت لباس را روی تخت پهن می کند...رو به روی آینه ی کوچک و شکسته می نشیند... نفس حبس شده ا را رها می کند و به خودش زل می زند...
فضای مهمانی از دود اشباع است...حس خفقان می کند...صدای موسیقی از همه جا احاطه اش کرده است..میان سالن نیمه تاریک چشمش به زنی می افتد...قامت بلند زن توجه اش را جلب می کند...زن با موسیقی آرام می رقصد...تنها...زن می چرخد و لباس قرمزش مثل گل به دور پاهایش می پیچد...در ذهنش نام گل را به او می دهد...یاد کتاب شازده کوچولو می افتد...فکر می کند:مثل گل سرخ شازده کوچولو...به اطراف نگاه می کند...چشمش به دسته گل سرخی رو میز بزرگ وسط سالن...دست دراز می کند و شاخه ای میچیند...به سمت زن میرود...موهای بلند و سیاه زن به یلدا می ماند...پوست سفیدش زیر نور کمرنگ میدرخشد...حس می کند چقدر چرخش لطیف موهای لختش را دوست دارد...گل را جلو ی صورت زن میگیرد...با لحنی شیفته می گوید:
-گل برای گل...
زن نگاهش را به او میدوزد...در چشمانش غمی مبهم موج میزند...دلش از غم زن و نگاه جادویی اش فرو میریزد...انگار زمان متوقف می شود...آرام دست زن را میگیرد و به سمت خود میکشد...زن مثل پر به سمتش متمایل می شود...موسیقی انگار از دلش بر می آید...به آرامی زن را در آغوش می کشد و باهم میرقصند...آرام و بی دغدغه..انگار سالهاست بدون وقفه میرقصند...
The lady in red is dancing with me
زنی در لباس قرمز با من میرقصد
Cheek to cheek
در آغوش هم
There's nobody here
هیچکس اینجا نیست
It's just you and me
فقط من و تو اینجا هستیم
It's where I wanna be
اینجا جاییست که من میخواستم باشم
But I hardly know this beauty by my side
اما به سختی زیبایی که کنار من است را میشناسم
Ill never forget the way you look tonight
من هرگز طرز نگاه امشب تورا فراموش نمی کنم
ناخودآگاه صورتش راجلو میبرد و سعی میکند زن را ببوسد...نگاه زن یخ میزند و با صدایی کوکی می گوید:نرخم شبی 50تومنه!
یخ میکند...پاهایش کم کم شل میشود...قلب نازکش ترک بر میدارد...بغض می کند...دست زن را میگیرد و به دنبال خود میکشد به سمت اتاقهای بالا...بغضش سنگین تر میشود...با صعود از هر پله حس می کند نفسش تنگتر میشود...به زور خودش را توی اتاق می کشد...در اتاق دست زن را رها می کند...به سمت کشوی میز میرود...بسته ای را بر می دارد و به سمت زن میگیرد...زن ترسان نگاهش می کند...با بغض به زن می گوید:بگیر!مال تو...
زن امتناع می کند...نگاهش انگار غمگینتر شده...بغضی ناگفتنی گلویش را میفشارد!آهسته بسته را روی تخت می گذارد و به زن می گوید:مال تو!پول است...
به سرعت از در خارج میشود...حتی اسم زن را نپرسیده بود انگار خوب او را میشناخت...مطمئن بود اسمش گل است...
دوباره از راه پله ی سرد با لباس نازکش بالا میرود...بسته ای در دستانش سنگینی می کند...انبار نگران غر غرها صاحب خانه نیست...در اتاقش را با آهسته ترین حالت ممکن می گشاید و خودش را با لباس روی تخت میاندازد... بسته را باز میکند...پول!!...با خودش میگوید:چقدر زیاد...
ناخودآگاه لبخند میزند...به شاخه ی گل نگاه می کند...چهره ی مرد جوان در ذهنش می آید...لبخندش محو میشود...حس می کند مرد را میشناخته...آن چهره ی شاهزاده مانند را...دلش میگیرد...از کیفش سیگاری در می آورد و روشن می کند...کینه توزانه به آسمان زمستانی زل میزند...انگار دلش از آسمان هم گرفته...
با خودش می گوید:یعنی او الآن کجاست؟؟
آنقدر آنجا روی تخت مینشیند که صبح را از پنجره می بیند...ساعت 8صبح نشده کسی در میزند...باز نکرده میداند صاحب خانه ی عبوسش است...در را باز میکند...اینبار انگار به جای اینکه بدهکار باشد طلبکار است...پیرزن است با همان چادر گلدار و نگاه کنجکاو!...حالش دارد بهم میخورد...با نفرت به زنک زل میزند...قبل از اینکه زنک چیزی بگوید بلند فریاد میزند:من امروز این خراب شده رو تحویلت میدم!!
و در را با قدرت تمام روی صورت زنک میبندد!!منتظر میماند صدای ناله و نفرینها زنک گوش فلک را کر کند!اما صدایی نمی آید...بیشتر صبر میکند...متعجبتر میشود...به سمت تختش میرود...از زیر تخت دو ساک کهنه اش را بیرون میکشد...تمام خرت و پرتها را به سختی در ساکها جا میدهد...دوباره صدای در می آید...اینبار عصبانی و بلند فریاد میزند:گفتم میرم!این خراب شده هم ارزونیه خودت!
دوباره صدای در می آید!...غر غر کنان به سمت در میرود...در را با حرص باز می کند...ماتش میبرد... شاهزاده اش روبه رویش لبخند زنان ایستاده...گل سرخی را به سمتش میگیرد و با همان لحن شیفته می گوید:گل برای گل!
دستش را دراز می کند و گل را میگیرد...
شاهزاده با لبخند می گوید :حاضر شو...می خواهیم برویم...
من من کنان می پرسد:کجا؟؟
-هرجایی غیر از اینجا...
هردو لبخند میزنند...دستش را دراز میکند...شاهزاده دستش را میگیرد و ثانیه ای بعد آنها رفته اند و همه ی خاطرات بد پاک شده اند...









