دست نوشته های یک زن یا شاید یک ابلیس...

معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 اسفند ماه سال 1387 ساعت 01:06 AM

 

بعد ظهر است...عجب هوای سردی...روی تخت فلزی تک نفره و کوچکی دراز کشیده است...حوصله ندارد پتو روی خودش بکشد... مثل جنین خودش را جمع کرده...سوز بدی می آید اما حس برخواستن ندارد...خسته است... اما چاره چیست؟...بدنش بوی عرق می دهد...فضای اتاق از ماندگی اشباع شده است...کنار میز زیر سیگاریی پر از ته سیگار خودنمایی می کند...صدای رادیوی همسایه کناری آزار دهنده است...پرده ها اتاق چیت گلدار و رنگ رو رفته و دوده گرفته ایست...ملافه ها چروک و چرک...پتوی سوراخ و بد رنگی روی تخت خود نمایی می کند...دنده به دنده می شود...تخت ناله ای می کند ...صدای موبایلش صدای رادیوی همسایه را کمرنگ می کند...با رخوت و سستی گوشی را بر می دارد...

-الو...سلام

-برنامه امشب چه ساعتی؟

-باشه

-حتما

-تا امشب...

گوشی را می گذارد و نفسی بیرون می دهد...از جا بر میخیزد...با خودش فکر می کند هوا سرد است...چطوری می تواند از حمام مشترک سه طبقه استفاده کند؟...آنهم در این سرما...شانه ای بالا می اندازد...حوله و وسایلش را برمیدارد و از در بیرون میرود...از پله ها پایین میرود...در خانه ی پایین را می کوبد...نگاهش را به در  زنگ زده و رنگ رو رفته می دوزد...صدای پایی می آید...نفسش را قورت می دهد...صافتر می ایستاد...پیرزن بد اخلاقی در را باز می کند...چادر نازک گلداری به سر دارد...نمی داند چه مشکلی است که هیچوقت نمی تواند چشمانش را به پیرزن بداخلاق صاحب خانه بدوزد...سرش را مثل گربه کج می کند و به نرمی می گوید:

-خانوم می توونم کلید حموم را بگیرم؟

زنک نگاه بدی می کند و غر غری می کند و کلید را به دستش می دهد...در آخرین لحظه که تصمیم می گیرد شرش را کم کند می گوید:

-اجاره خوونه دو روز از وقتش گذشته...یادت نره فردا اجاره ندی باید جلو و پلاست رو توو خیابون بریزی...

پشتش تیر می کشد و باز بیشتر گردن کج می کند...به سختی می گوید:

-چشم صبح یادم نمیره...

زنک در را محکم رویش می بندد...نفس حبس شده اش را بیرون می دهد و راهش را می کشد و می رود...در زنگ زده ی حمام به سختی باز می شود...با خودش می گوید:مرده شور این زندگی رو ببرن...

توی حمام می چپد...آب سرد است تند تند خودش را می شوید...یاد حرف مادرش می افتد(( گربه شور نکن دختر جون))محکمتر سرش را می شوید...انگار می خواهد افکارش را هم بشوید...حمامش تمام می شود...تند تند خود را خشک می کند...لباسش را روی تن نمناکش می پوشد و با سرعت از حمام به طرف طبقه ی بالا می خزد...خیلی سرد است...استخوانهایش می لرزد...با سرعت توی خانه می رود و در را پشتش می بندد...باز هم باد سرد از درزها توی می آید...اما باز بهتر از بیرون است...

حوله اش را از وسایل بیرون می کشد و دور موهای بلند و خیسش می پیچد...به ساعت نگاه می کند...هنوز وقت هست...سراغ دراور زوال در رفته اش میرود...درب دراور با صدای جگر خراشی باز می شود...فکر می کند:این بیچاره هم مثل من روزهای آخر را می گذراند...لباس  قرمزی را بیرون می کشد...با دقت لباس را روی تخت پهن می کند...رو به روی آینه ی کوچک و شکسته می نشیند... نفس حبس شده ا را رها می کند و به خودش زل می زند...


فضای مهمانی از دود اشباع است...حس خفقان می کند...صدای موسیقی از همه جا احاطه اش کرده است..میان سالن نیمه تاریک چشمش به زنی می افتد...قامت بلند زن توجه اش را جلب می کند...زن با موسیقی آرام می رقصد...تنها...زن می چرخد و لباس قرمزش مثل گل به دور پاهایش می پیچد...در ذهنش نام گل را به او می دهد...یاد کتاب شازده کوچولو می افتد...فکر می کند:مثل گل سرخ شازده کوچولو...به اطراف نگاه می کند...چشمش به دسته گل سرخی رو میز بزرگ وسط سالن...دست دراز می کند و شاخه ای میچیند...به سمت زن میرود...موهای بلند و سیاه زن به یلدا می ماند...پوست سفیدش زیر نور کمرنگ میدرخشد...حس می کند چقدر چرخش لطیف موهای لختش را دوست دارد...گل را جلو ی صورت زن میگیرد...با لحنی شیفته می گوید:

-گل برای گل...

زن نگاهش را به او میدوزد...در چشمانش غمی مبهم موج میزند...دلش از غم زن و نگاه جادویی اش فرو میریزد...انگار زمان متوقف می شود...آرام دست زن را میگیرد و به سمت خود میکشد...زن مثل پر به سمتش متمایل می شود...موسیقی انگار از دلش بر می آید...به آرامی زن را در آغوش می کشد و باهم میرقصند...آرام و بی دغدغه..انگار سالهاست بدون وقفه میرقصند...

The lady in red is dancing with me

زنی در لباس قرمز با من میرقصد

Cheek to cheek

در آغوش هم

There's nobody here

هیچکس اینجا نیست

It's just you and me

فقط من و تو اینجا هستیم

It's where I wanna be

اینجا جاییست که من میخواستم باشم

But I hardly know this beauty by my side

اما به سختی زیبایی که کنار من است را میشناسم 

 Ill never forget the way you look tonight

من هرگز طرز نگاه امشب تورا فراموش نمی کنم

 ناخودآگاه صورتش راجلو میبرد و سعی میکند زن را ببوسد...نگاه زن یخ میزند و با صدایی کوکی می گوید:نرخم شبی 50تومنه!

یخ میکند...پاهایش کم کم شل میشود...قلب نازکش ترک بر میدارد...بغض می کند...دست زن را میگیرد و به دنبال خود میکشد به سمت اتاقهای بالا...بغضش سنگین تر میشود...با صعود از هر پله حس می کند نفسش تنگتر میشود...به زور خودش را توی اتاق می کشد...در اتاق دست زن را رها می کند...به سمت کشوی میز میرود...بسته ای را بر می دارد و به سمت زن میگیرد...زن ترسان نگاهش می کند...با بغض به زن می گوید:بگیر!مال تو...

زن امتناع می کند...نگاهش انگار غمگینتر شده...بغضی ناگفتنی گلویش را میفشارد!آهسته بسته را روی تخت می گذارد و به زن می گوید:مال تو!پول است...

به سرعت از در خارج میشود...حتی اسم زن را نپرسیده بود انگار خوب او را میشناخت...مطمئن بود اسمش گل است...


دوباره از راه پله ی سرد با لباس نازکش بالا میرود...بسته ای در دستانش سنگینی می کند...انبار نگران غر غرها صاحب خانه نیست...در اتاقش را با آهسته ترین حالت ممکن می گشاید و خودش را با لباس روی تخت میاندازد... بسته را باز میکند...پول!!...با خودش میگوید:چقدر زیاد...

ناخودآگاه لبخند میزند...به شاخه ی گل نگاه می کند...چهره ی مرد جوان در ذهنش می آید...لبخندش محو میشود...حس می کند مرد را میشناخته...آن چهره ی شاهزاده مانند را...دلش میگیرد...از کیفش سیگاری در می آورد و روشن می کند...کینه توزانه به آسمان زمستانی زل میزند...انگار دلش از آسمان هم گرفته...

با خودش می گوید:یعنی او الآن کجاست؟؟

آنقدر آنجا روی تخت مینشیند که صبح را از پنجره می بیند...ساعت 8صبح نشده کسی در میزند...باز نکرده میداند صاحب خانه ی عبوسش است...در را باز میکند...اینبار انگار به جای اینکه بدهکار باشد طلبکار است...پیرزن است با همان چادر گلدار و نگاه کنجکاو!...حالش دارد بهم میخورد...با نفرت به زنک زل میزند...قبل از اینکه زنک چیزی بگوید بلند فریاد میزند:من امروز این خراب شده رو تحویلت میدم!!

و در را با قدرت تمام روی صورت زنک میبندد!!منتظر میماند صدای ناله و نفرینها زنک گوش فلک را کر کند!اما صدایی نمی آید...بیشتر صبر میکند...متعجبتر میشود...به سمت تختش میرود...از زیر تخت دو ساک کهنه اش را بیرون میکشد...تمام خرت و پرتها را به سختی در ساکها جا میدهد...دوباره صدای در می آید...اینبار عصبانی و بلند فریاد میزند:گفتم میرم!این خراب شده هم ارزونیه خودت!

دوباره صدای در می آید!...غر غر کنان به سمت در میرود...در را با حرص باز می کند...ماتش میبرد... شاهزاده اش روبه رویش لبخند زنان ایستاده...گل سرخی را به سمتش میگیرد و با همان لحن شیفته می گوید:گل برای گل!

دستش را دراز می کند و گل را میگیرد...

شاهزاده با لبخند می گوید :حاضر شو...می خواهیم برویم...

من من کنان می پرسد:کجا؟؟

-هرجایی غیر از اینجا...

هردو لبخند میزنند...دستش را دراز میکند...شاهزاده دستش را میگیرد و ثانیه ای بعد  آنها رفته اند و همه ی خاطرات بد پاک شده اند...

چهارشنبه 15 آبان ماه سال 1387 ساعت 04:37 AM

 wheelchair 

هوای آسایشگاه سنگین و ساکن است...سکوت همه جا را فرا گرفته است...اتاق بوی عرق و بوی سیگار مانده در فضا موج می زند...بوی ماندگی و دم...تختهای کنار هم...روتختی های خاکستری که بوی آمونیاک می دهند...پرده ی گلدار قدیمی رنگ رو رفته و دود گرفته...صدای آهنگی از رادیوی اتاق بغل می آید و سکوت کمی ترک بر می دارد...مردی روی صندلی چرخدار کنار پنجره نشسته است...نگاهش سرد است و خیره...نگاهش رو به پنجره ی کوچک آسایشگاه است...بیرون پاییز غوغا به راه انداخته است...هوا سوز بدی دارد...نگاه مرد ثابت است...انگار زندگی در چشمانش جریان ندارد...لبهایش ترک خورده است...انگار سالهاست لبانش نه آب دیده است نه لبخند...چشمانش از انتظار خسته می شود...پلکهایش را روی هم می گذارد...منتظر است...منتظر کسی که اسمش را در دلش بهار گذاشته است...شاید به خاطر چشمان بهاری اش...شاید به خاطر عطر تنش...گوش تیز می کند...صدای تیک تیک ساعت سکوت اتاق را زیر ضرباتش می گیرد...با خودش فکر می کند امروز جمعه است...حتما می آید...مثل هر جمعه...هوای دم کرده را به زور به درون ریه هایش می فرستد و دوباره چشم می گشاید...ساعت قدیمی را نگاه می کند...ساعت 10صبح است...روحش سنگین است...می رود توی رویاهایش...ای کاش ها جلویش سبز می شوند...رژه می روند...

ای کاش...

ای کاش...

ای کاش...

صدای تق تق خفیفی سکوت را می شکند...صدای شکستن سکوت همه جا را پر می کند...صدای قدمهای منظم و نرمیست که نزدیک می شود...نزدیکتر...قلبش ضربان می یابد...تند تند می زند...انگار می خواهد از سینه اش بیرون بزند...بوی عطری در فضا می پیچد...با اشتیاق عطر را به سینه اش می کشد...سینه اش آتش می گیرد از تلاشش برای تنفس عطر...صدای قدمها متوقف می شود...چشمانش را از شدت هیجان می بندد...صدای باز شدن در می آید و قژ قژ همیشگی لولایش...نوری که چشمان بسته اش را لمس می کند...هوا بوی طراوت می گیرد...چشمانش را باز می کند...دختری در درگاه ایستاده است...یک جعبه شکلات در دست دارد...آه بهار است...چشمان دخترک می خندد...هوا آفتابی می شود...بهار می گوید:سلام...

چه موسیقی دل انگیزیست صدایش...نتهایی هماهنگ و نرم...از شوق می لرزد...

بهار می گوید:دعوتم نمی کنی؟

لبهایش میلرزند...اما صدایی خارج نمی شود...بهار داخل می آید...بی حرف به سراغ پنجره میرود...پرده ها را کنار می زند...

مرد گرمش می شود...صورت بی رنگش گل می اندازد...بهار لای پنجره را باز می کند...بوی تازگی توی فضا با بوی بهار مخلوط می شود...به سختی به طرف بهار می چرخد...بهار می خندد...رها و شاد...خنده هایش مرد را مست می کند...نیاز آلود نگاهش می کند...بهار شکلاتی بر می دارد و زر ورقش را باز می کند...می آید نزدیک تر...و باز نزدیکتر ...قلب مرد از سینه اش می خواهد بیرون بیاید...چشمان بهار مقاومتش را میشکند...انگار خدا در چشمان بهار لانه دارد...نگاهش را از بهار می دزدد...بهار شکلات را نزدیک لب هایش می آورد...تلاش می کند دستان بهار را نبوسد...شکلات با لبانش مماس می شود...طعم شیرینی شکلات و تلخی عشق را مزه مزه می کند...بهار خیلی نزدیک است ...موهایش از زیر روسری اش بیرون لغزیده....نرم است مثل حریر...از هیجان می لرزد...گرمای تن را حس می کند...ضربان قلب بیچاره ی خودش را می شنود...بهار کمی جلوتر می آید...آه خیلی نزدیک است...حس استیصال بیچاره اش می کند...بهار با دستمالی دور دهانش را پاکمی کند...لبهایش از تماس با دستان لطیف و کوچک بهار می سوزد...سوزش نیاز...بهار عقب می رود...روی صندلی قدیمی مینشیند و از کیفش کاستی در می آورد...می گوید:این برای توست...کاست را درون ضبط می گذارد...دکمه را می زند...صدای موسیقی می پیچد...بهار شکلات دیگری روی تختش می گذارد...می گوید:بعد از نهار بخور...

بر می خیزد...از در بیرون می رود...لحظه ی آخر می چرخد موها بلندش در فضای اطافش موج می زند...لبخندی میزند و می گوید:تا جمعه ی بعد...

انگار بهار هم از خداحافظی بیزار است... مرد چشمان را می بندد...لحظه ای بعد جای بهار در درگاه خالیست...خواننده از ته دل می خواند انگار او هم حال روز مرد را می داند...

نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو
چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو
پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام

خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام
توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق برای زنده موندنی
میدونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها
کاش میشد با یه اشاره ی تو ازاد میشدم
با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن
پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم
ناجی ترانه ها منو به واژه ها ببر
این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش
نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو
چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو
پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام

خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام
توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق برای زنده موندنی

دوباره سکون اتاق را پر می کند...نگاهش را به بیرون می دوزد...7روز دیگر باز بهار می آید...دلش گرفته است...بی بهار است...بی بهانه است...چشم انتظار است...دفعه بعد حتما به او می گوید...

آسمان را نگاه می کند...ابریست...اشکهایش رها می شود...مثل باران...

سه شنبه 7 آبان ماه سال 1387 ساعت 00:55 AM

بانوی پاییز 

باران می بارد...باغ چهره ی پاییزی اش را نشان می دهد...رنگ در رنگ...دختر بچه ای کنار درخت بید روی زمین خیس نشسته است...موهای طلایی رنگش خیس شده...پوست سفیدش از خیسی برق می زند...لباس آبی رنگش گلی و خیس است...انگار روی زمین خیس باغ دنبال چیزی می گردد...چشمانش پر از کنجکاوی است...دستهای کوچکش یخ بسته است...پرنده ای کوچک بالای سر دخترک روی درخت بید نشسته و آواز ملایمی می خواند...دخترک سرش را بالا می کند و به پرنده نگاه می کند...ناخودآگاه بر می خیزد و دقیق تر نگاهش می کند...صدای زنی در فضا می پیچد...نام دخترک در فضای پاییزی باغ می پیچد...دخترک به طرف خانه به راه می افتد...در باغ صدای باران می آید...برگها زیر باران برق می زنند...پرنده هنوز می خواند...

باران می بارد...باز پاییز مهمان باغ است...نقشهایی جدید...بوی مست کننده ی خاک خیس...و دختر نوجوانی که در آلاچیق کوچک باغ نشسته است...کتابی رو پاهایش باز است...او کتاب را نمی بیند...موهای طلایی رنگش کوتاه و مرتب تا گوشش پایین آمده...صورت سفیدش در نور پردازی پاییزی روشنتر به نظر می آید...لباس سبزس طراوت دخترک را به رخ باغ میکشد...چشمانش پر از شیطنت است...نگاهش به جایی در دوردست خیره است...در نقطه ای دور دست پسرکی در ایوان خانه ی همسایه نشسته است...نگاهش را به دور دست دوخته است...لبخند زیبایی روی لبهای دخترک می نشیند...پرنده ای بالای آلاچیق نشسته...پرنده می خواند...لبخند دخترک پررنگتر می شود...صدایی دخترک را به خود می خواند...دخترک کتاب را می بندد...برمی خیزد و به دنبال صدا می رود...پرنده هنوز می خواند...

باران می بارد...پاییز جلوه ای دیگر را نشان می دهد...تلفیقی از هزاران رنگ...جشن مست کننده ی خاک خیس...صدای آواز پرنده ای در صدای باران مخلوط می شود ...زیر درخت بید پیر باغچه زن جوانی به درخت تکیه داده است...موهای بلند طلایی اش دور بدن نازک را گرفته است...چشمانش زیبایی باغ را کمرنگتر کرده است... درشت و آهو وش...به رنگ برگهای هزار رنگ...لباس قرمزی به تن دارد...باران لباسش را به تنش چسبانده...خیس است...خیس و منتظر...صدای خش خش برگها مژده ی پایان انتظار را می دهد...مرد جوانی با گامهای بلندش به سمت دخترک می اید...نگاه دخترک می خندد...خورشید از نگاهش شرم کرده است...به سمت مرد می رود و خودش را در آغوش مرد جوان پنهان می کند...باران موهای طلایی اش را خیس کرده است...مرد سر دختر جوان را بالا می گیرد و نگاهش را به چشمان خورشید وش دخترک می دوزد...لبانشان در هم گره می خورد...لحظه ای بعد مرد جوان خودش را کنار می کشد...انگار رشته عشقشان را می گسلد...به سرعت از دخترک فاصله می گیرد...و با قدمهایی تند دور می شود...دخترک به دنبالش می دود اما او نمی بیند...نه نگاه دخترک را...نه دویدنش را...حتی صدایش را نمی شنود...دختک به زمین می خورد...بر می خیزد...مرد رفته است...اشک و باران صورت دختر را می شوید...دختر مغرورانه بر می خیزد...موهایش را مهار می کند و به راه می افتد...در جهتی مخالف...پرنده هنوز می خواند...

باران می بارد...پاییز است...چون تابلویی بدیع...باغ انگار جشن گرفته است...پرنده ای با جفتش روی شاخه های بید مجنون می خواند...زیر آلاچیق زنی به زیبایی خورشید ایستاده است...مردی در کنارش ایستاده است...زن در لباس سپید عروسی می درخشد...لبخند روی لبانش جادوییست...موهای طلایی رنگش...پوست سفیدش... چشمان هزار رنگش...همه و همه باغ را به مبارزه دعوت می کند...داماد لبخندی زیبا می زند...نگاهش را به نو عروسش می دوزد...نگاه زن با او نیست به جای دیگری خیره شده است...در دور دست مردی ایستاده...زن همسرش را می نگرد...داماد دست زن را می گیرد و باهم می روند...پرنده ها هنوز می خوانند...

باران می بارد...پاییز است...هزاران رنگ...هزارن طرح...هزاران یاد و خاطره... زنی از پشت پنجره به باغ نگاه می کند...ژاکت مشکی رنگش را محکمتر دور میپیچد...گوش تیز می کند...صدای پرنده نمی آید...فقط صدای باران است...زن دقیقتر نگاه می کند...دختری درون باغ میرقصد...و برگهای پاییزی دورش می رقصند...صدای پرنده ای می آید که آواز را از سر گرفته است...زن دقیقتر می شود...ناگهان یخ می زند...دختر جوان را می شناسد...آن موهای طلایی را...آن نگاه خورشید آسا را...ان چشمان آهو وش را...نگاهش را به قاب پشت سرش می دوزد...دختری دورن قاب به او زل زده...گوشه ی قاب را روبان سیاهی زینت داده است...زن هراسان دوباره به باغ خیره می شود...هیچکس در باغ نیست...پرنده ای نمی خواند...چقدر باغ پاییزی بی حضور دخترک خالیست....


در اینجا ورود پسر آدم را به وبلاگم به همه تبریک می گویم. 

پسر آدم به وبلاگ من خوش آمدی.  

البته به وبلاگ خودت. 

قربانت 

((دختر حوا))

دوشنبه 22 مهر ماه سال 1387 ساعت 4:02 PM

همین امشب فقط 

درب آسانسور باز می شود دخترک توی آسانسور شیک می خزد...دورتا دور آسانسور پر از آینه است... دختر نگاهش را به خودش می دوزد...موهای نرم و روشنش را زیر شال سبزش مرتب می کند...لبان گلگونش را غنچه می کند و با چشمان روشنش برای فردی خیالی غمزه می آید...لبخند از سر رضایت می زند و دکمه ی شماره ی 3 را می زند و به انتظار می ایستد...درب باز می شود به روبه رو نظری می افکند...درب رو به روی آسانسور باز است...خرامان خرامان به طرف در می رود...صدای پاشنه های کفشش روی سنگها غوغا می کند...بوی عطرش جلوتر از خودش به داخل خانه می وزد...مردی به پیشوازش می آید...چشمان مرد سیاه است...سیاه و مهربان...لبخندی ملایم چهره ی مرد جوان را روشن کرده است...نگاهش را به دخترک دوخته است...دخترک از نگاه پرهیز می کند و با خود می گوید: نه...ما فقط دوست هستیم نه بیشتر...نه نگاهش نکن...نگذار بیشتر از این ظالم شود...

یادش می آید قبلها مرد جوان خیلی ظالم بود حتی نگاهش...اما امشب چه شده بود؟چه بر سر صیادش آمده بود؟اکنون بیشتر شبیه صید بود تا صیاد...

سلام پسر به خود آوردش...سرش را بلند کرد و گفت: سلام...با حرکتی دل پسند شالش را پایین انداخت...دل کوچک مرد جوان تپید و اندیشید چقدر دلش برای بودن دخترک تنگ شده بود...با هم به اتاق کوچک و دلبازی می روند...دختر با آرامش و غمزه آلود مانتوی مشکی اش را در می آورد...لباس ساده و زیبایش پدیدار شد...شلوار جین تنگش و پیراهنی به رنگ موهای زیتونی رنگ و بلندش... موهای لطیف و لخت و براقش روی شانه های برهنه اش می لغزید...مرد جوان تاب نیاورد و به بهانه ی وسایل پذیرایی از اتاق بیرون رفت...دخترک مثل گربه نرم به طرف کتابخانه اتاق خزید و نگاهش را به کتابها دوخت...شاید می خواست از طریق کتابهای پسر به جواب دست یابد...نگاهش کنجکاو بود...پسر با وسایل پذیرایی وارد شد و دخترک برای سرپوش گذاشتن به احساسش موضوع کتابها را بیهوده وسط کشید...مرد با سختی به سوالات جواب می داد... در نهایت روی تخت کوچک گوشه ی اتاق نشست و دختر هم که ادامه ی بحث را بی فایده دید کنار مرد روی تخت ولو شد...صورت مرد هنوز مهربان بود...نگاهش نوازشگر و دوستانه...دختر هنوز گیج بود...قوه ی تشخیصش کار نمی کرد... آیا تظاهر بود؟آیا دلتنگی های 6ماهه پس از فرار محترمانه ی دخترک دل مرد را به رحم آورده بود؟شاید هم روی دیگر وجودش که همیشه از دختر پنهان بود؟هیچکس نمی دانست...

ساعتی گذشت...صدای موسیقی توی فضا پیچیده بود...صدای گرم خواننده و اشعار دلنشینش دل هر سنگ دلی را به تپش وا می داشت...روی تخت کنار هم لمیده بودند...نور فضا کم بود...هر دو گاهی می خندیدند...گاهی بحث می کردند...گاهی سکوت بینشان پیش می آمد و در ادامه ی سکوت دختر سر بحثی دیگر را می گشود...شاید اینگونه می خواست بر اضطراب و افکار پریشان و دل ساده اش سر پوش دوستی بگذارد...مرد جوان بیشتر شنوده بود و لیوان دختر را پر می کرد و صبر می کرد دختر با دستان سفید و کوچکش پسته های تازه را پوست بکند و بعد از مدتی به پسته ها شبیخون می زد...دختر با خنده می گفت:ای پیشی بدجنس همه اش را خوردی؟!

جواب دختر را با لبخندی مهربان و نگاهی شیطان می داد...دل دخترک از نگاهش می لرزید...موسیقی دلخواه دختر صدایش توی اتاق پیچید...

دختر فکر کرد:فقط توی موسیقی با من هم عقیده است...چه تفاهم دلچسبی...

توی 10ماهی که همدیگر را می شناختند همیشه دختر از موسیقیهایی که باهم گوش می دادند لذت برده بود...توی چند دیداری که داشتند همیشه تقریبا با هم همعقیده بودند...همینطور توی فیلمهایی که دوست داشتند...

صدای خواننده افکارش را پاره کرد...

همین امشب فقط...امشب فقط هم بغض من باش..

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش...

در آوار همه آینه ها تکرار من باش...

همین امشب کلید قفل این زندون تن باش...

نگاهش روی چشمان مرد ثابت ماند...لحظات کند شد...چیزی در نگاه آن چشم سیاه بود که ماتش می کرد...چیزی مثل دوست داشتن و دلتنگی...تپش قلب کوچکش شدت گرفت...کم سرخ شد...نه از شرم بلکه از شوق فهمیدن سوالی که همیشه توی ذهنش جولان می داد...نگاه دختر او را آرام آرام لو می داد و مرد از نگاهش سیر نمی شد...

 رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت...بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان...ای درد و درمان...ای سخت و آسان...آغازو پایان...

ببار ای ابرکم بر من ببارو تازه تر شو...

ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو...

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره...

اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو...

لبهای مرد رو لبهای کوچکش چسبید و دخترک همه چیز را فراموش کرد...ناراحتیها...افکارش... دلتنگیهایش...حرفهای نگفته اش...در ذهنش فقط چشمان سیاه مرد و نگاهش جولان می داد...و در ذهن مرد فقط نگاه زیبا و چشمان روشن دخترک حک شده بود...

رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت...بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان...ای درد و درمان...ای سخت و آسان...آغازو پایان...

دستان مرد دختر را در آغوش کشید و لبهاشان گویی برای همیشه در هم گره خورده بود...مست بودند...مست از وصال...

امشب ببین که دست من عطر تورو کم میاره...

امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره...

صدا صداست...صدای من...به وسعت یکی شدن...

بیا بیا...شکن شکن...بیا به جنگ تن به تن...

ببار ای ابرکم بر من ببارو تازه تر شو...

ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو...

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره...

اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو...

رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت...بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان...ای درد و درمان...ای سخت و آسان...آغازو پایان...

یکی شدند...به تکامل رسیدند...من را از میان بردند...هرچه بود ما بود...

کنار هم روی تخت کوچک برهنه دراز کشیده بودند و پسر دستش را زیر سر دختر گذاشت و او را به سمت خود کشید...دختر با آرامش در میان آغوش پسر فرو رفت...نفسهایشان آرامتر شده بود...عطر تنشان با هم در آمیخته بود...

موقع خداحافظی نگاه پسر حتی مهربانتر از پیش بود...بی حرف دختر را در آغوش گرفت و با ملایمت بوسه ای روی صورتش کاشت...چه بوسه ی مهربانی...دختر را بدرقه کرد و دختر رفت...

به محض اینکه دختر به خانه رسید...خودش را روی تخت انداخت و بی کابوس تا صبح خوابید...

چند هفته بعد

دختر روی تختش خاطراتش را با پسر مرور می کرد...تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت...یک بوق خورد و پسر گوشی را برداشت...

دختر نفس عمیقی کشید و گفت:

د-سلام

پ-سلام خوبی؟

-مرسی تو خوبی پیشی؟

-ای بدک نیستم...

دختر مکثی کرد و با ترس گفت:

-ژوبین؟

-جانم؟

-دلم برایت تنگ شده...دیشب ایجا باران می بارید...

پسرک ناخودآگاه لبخندی روی لبانش شکل بست و نفسی از آسودگی کشید و گفت:

-دل منهم برایت تنگ شده...رها؟

دختر هم لبخند میزد...با شعف گفت:

-جانم؟راست می گویی؟

-امشب داشتم ابی گوش می کردم...

-جدی؟چه آهنگی؟

-آهنگ عطر تو...

دختر تظاهر به ناراحتی و قهر کرد و با غمزه گفت:

-بدونه من؟!یادت باشد هااا!

-اتفاقا با تو...چون تو در من بودی و فکرت توی ذهنم بود...رها باید بروم بعدا صحبت می کنیم...

دختر مات شده بود و با گیجی خداحافظی کرد...

گوشی را گذاشت و ناگهان اشکهایش روانه شد...نه از غم...از شوق...از شوق شنیدن حرفهایی که مدتهاست منتظرش بود...فال حافظی گرفت...هنوز فال را نخوانده بود که اشکهایش امان را از او گرفت...

در جایی دورتر ژوبین روی پله ی جلوی خوابگاه با صورتی سرخ نشسته بود و چشم به ماه دوخته بود...سرخ از هیجان و سرمستی...به سخت از جا برخاست و به اتاقش رفت و صدای آهنگ را خیلی بلند کرد...در نتهای آهنگ رها را جستجو می کرد...بغضی در گلویش موج میزد... و اشکهایش روان شد...

یکشنبه 24 شهریور ماه سال 1387 ساعت 4:21 PM

                                                              عروس گمشده

                                         ساعت دوازده و 10 دقیقه شب...

دختری تنها در پیاده روی تاریک ایستاده...قیافه اش بهم ریخته است...هوا دم دارد...قطرات درشت عرق از سر رو رویش می چکد...گنگ به اطرافش نگاه می کند...انگار هنوز نمی داند چگونه به اینجا آمده...کمی اطراف را نگاه می کند...اسم کوچه را نگاه می کند...سیزدهم!؟

نه باز یادش نمی آید...کمی به مغز فشار می آورد...نه!به خاطر نمی آورد اینجا کجاست... فکر می کند شاید راه را گم کرده است...کمی که می گذرد به این نتیجه می رسد یادش نمی آید از کجا به اینجا آمده است...بدتر از آن حتی یادش نمی آید کیست!یادش می آید برای پختن کیک اسفنجی چقدر تخم مرغ لازم است...اما یادش نمی آید خود کیست...

کوچه خلوت است...نگاهی به اطرافش می اندازد...متوجه می شود کیف دستی همراهش است...مانند کسانی که گنج کشف کرده اند لبخند می زند...خودش را تشویق می کند...فقط باید درش را باز کند آنوقت...دستانش می لرزند...زیپ کیف را باز می کند و دستانش را با عجله در کیف کوچک مشکی می گرداند...

ساعت دوازده و 10دقیقه شب...

مردی روی صندلی نشسته است...چشمان منتظرش ثانیه شمار ساعت دیواری خیره مانده است...نگاهش را به پنجره می دوزد...به سختی از جا بر می خیزد و به سمت پنجره گام بر می دارد...از پنجره کوچک اتاق به بیرون نگاه می کند...زنی در کنار پیاده رو ایستاده است...قلبش فرو میریزد...از شباهت او با کسی....چهره ی زن زیاد مشخص نیست...به نظر هراسان می آید...خودش را با عجله به سمت در می کشاند و خارج می شود...

   

دستش به جسمی چرمی بر خورد می کند...لبخند می زند...جسم را بیرون می کشد...کیف پول مارکداری بیرون می آید...با عجله درش را باز می کند...گواهینامه ای را بیرون می کشد...چشمش را روی عکس و مشخصات می گرداند...از خوش می پرسد یعنی این منم؟ ...جوابش را نمی داند...دوباره دست در کیفش می کند...شیئی زیر دستانش می لغزد ...آنرا بیرون می کشد...یک آینه ی کوچک است...باترس نگاهش را به دختر توی آینه می دوزد...کمی نگاه می کند...یک جفت چشم روشن در آینه پدیدار می شود...چشمانی پر از ترس...صدایی او را به خود می آورد...می چرخد...

   

مرد در را باز می کند و قدمی به بیرون می گذارد...زن پشتش به اوست...پاهای ناتوانش را روی زمین می کشد...زن ناگهان می چرخد و به او زل می زند...مرد مات چشمان ترسان زن می شود...مرد با ناتوانی قدمی دیگر به سمت زن بر می دارد...زن قدمی به عقب بر می دارد...مرد ترس و استیصال زن را حس می کند...آرام می گوید:تو کی هستی؟

لبان زن تکان می خورد اما صدایی از آن خارج نمی شود...مرد باز هم گامی به جلو برمیدارد و چهره ی زن واضحتر می شود...مرد مات نگاهش را به زن می دوزد...زن می لرزد...مرد می خواهد حرف بزند...اما تلاشش بی فایده است...مغزش کار نمی کند...قدمی دیگر بر میدارد...زن بیشتر می لرزد...مرد به سختی می گوید:تو...

و زن از حال می رود...

    

تنش خسته است...معده اش می سوزد...چشمانش را به سختی می گشاید...آفتاب روی چهره ی خسته اش افتاده است...به زور خودش را بالا می کشد و به اطراف نگاه می کند... کسی در اتاق نیست...اتاق زیبا و راحتیست...از خود می پرسد اینجا کجاست؟...به مغزش فشار می آورد...یادش نمی آید...نگاهش به عکس میخکوب می شود...عکس زنی در لباس عروسی...به سختی بلند می شود و به طرف عکس می رود...چهره ی درون عکس آشناست...یادش می آید...دختر توی آینه...با عجله به طرف آینه می رود...دختر توی آینه غریبه است...زل می زند و نگاهش می کند...غریبه موهای بلند دارد...خیلی بلند و بهم ریخته...از روی میز برس را بر می دارد و موهایش را شانه می زند...دوباره نگاه می کند...به نظر می رسد همان زن توی عکس است...نا خود آگاه لبخند می زند...کسی نامی را بر زبان می آورد...نام ناآشناییست...با دقت گوش می دهد...مردی می گوید:

-رها جان؟رها جان بیدار شدی؟

کسی جواب نمی گوید...با خودش فکر می کند لابد با من است...سعی می کند پاسخ بگوید...آرام می گوید :بله بیدار شدم...

صدایش برای خودش هم نا شناخته است...مرد دوباره می گوید:رها جااااان؟

سینه اش را صاف می کند و بلند می گوید : بله بیدار شدم...

طنین صدایش درون فضا می پیچد...اینبار زیاد صدایش غریبه نیست...

 

مرد میز صبحانه را چیده است...همان طور که در طی چند سال اخیر میچیده است... همانطور که سالهاست میز را برای دو نفر میچید...صدای لطیفی از پشت سرش می گوید: -صبح بخیر

 می چرخد و نگاهش می کند...از روز اول هیچ فرقی نکرده است...همانطور معصوم...همانطور شاداب...سالها از روز اول می گذرد...سالها از روز عروسی می گذرد...از همان موقع که گم شده بود...

با خودش فکر می کند...او چقدر پیر شده و این زن چقدر شاداب مانده...

فنجانها را از چای پر می کند و جلویش می گذارد...می پرسد:

-چای با شکر؟

او لبخند می زند و می گوید:بعله با شیر!

مرد فکر می کند هنوز هم مثل همان موقع هاست...لبخندش را روی زن می پاشد...زن هم معصومانه لبخند می زند...

دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387 ساعت 05:05 AM

          گناه

روی کاناپه ی چرمی دراز کشیده ام...پنجره ها باز است...هوای داغ مرداد ماه توی اتاق میخزد...همه جا تاریک است...هوا دم دارد...شمع رو به رویم تحلیل می رود...آخرین تلاشش را برای اثبات عاشقی به رخ میکشد...روی پهلو می چرخم...نگاهم را به آخرین قوای شمع می دوزم...آهسته خاموش می شود...دستانی آرام روی تنم میخزد...و دور کمرم حلقه می زند...کسی مرا به خودش می فشارد...نفسهای گرمش به گردنم می خورد...دستان نیرو مندش مرا بیشتر در خود میفشارد...نفسم حبس میشود...لبهای گرمش روی گونه های عریانم مینشیند...لبخند می زنم...سرم میچرخد...لبهایش داغ است...مثل آهن گداخته...گر میگیرم...حسی در من متولد میشود...آمیخته ام با گناه و لذت...آهی از لذت می کشم و بیشتر غرق گناه می شود...نفسهایش تنم را می سوزاند...چشمانم را می بندم...حس کودکی را دارم که با لباسهای عاریه ی مادرش به مهمانی میرود...حس پرنده ای بدون بال که می خواهد برای اولین بار پرواز کند...حس کودکی که پای تخته میرود اما چیزی به خاطر نمی آورد...دستهایی تنم را کشف می کند...عریان می کند...روحم هم عریان میشود...آرام آرام و با لذت...تنم خیس از عرق است...چشمانم را بیشتر می فشارم... دستهایش روی موهای بلندم میلغزد...آه...حس زیبای زن بودن تسخیرم می کند...لبهایش جای جای تن سردم را میسوزاند... زیبایی را حس می کنم...زیبا شده ام...فشاری به تنم می آید...کامل میشوم...مثل هر چیز کامل دنیا...نفسهایمان بیشتر در هم گره میخورد...صدایش سکوت را می شکند...نامم را زمزمه می کند...مانند خادم پرستشگاه که نام الهه ی پرستشگاه را با عجز و نیاز زمزمه میکند...چشمانم را نیمه باز می کنم...نگاهش را در چشمانم میریزد...پر از لذت و نیاز است...تنم در تنش میپیچد...چرخ و فلک تندتر می شود...می چرخد و می چرخد...به اوج میرسد...ناگهان خاموش می شود...همه چیز متوقف می شود...حتی زمان...و من پرواز می کنم...اشکهای نامرعیم رو صورتم سر می خورد...مرا به خودش می فشارد و آرام در گوشم زمزمه می کند:دوستت دارم...حس رخوت درونم رخنه می کند...نگاهم را به شمع خاموش می دوزم....بوسه هایش را روی موهایم می کارد...حس تکامل می کنم...من فرزند حوا هستم...عریان و رها...من متولد شده ام...هوا گرم است...تنم خیس...روحم آرام...ناگهان همه جا روشن میشود...صدای کولر در سکوت میپیچد...بیرون را مینگرم...شب است...چشمانم را میبندم...من هستم و شب...لبخند میزنم...می خندم آزادانه و بدون ف-ی-ل-تر و پر گناه...گناه زن بودن...

         

پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387 ساعت 02:16 AM

       تمام

زندگی یه ریسک بزرگه...شایدم یه بازی...قوانینشم ما درست می کنیم...ما باید و نباید رو به وجود می یاریم...خودمون کابوس می سازیم...و خودمون زندگی می بخشیم...من ابلیس این منطقه ام!به خواست خودم ابلیس شدم!اینجارو ساختم...توی اینجا راهت دادم و توی افکارم شریکت کردم...اما حالا این بازی تمام شد!پایان تو!پایان عشقت!پایان راه!

تو هرگز نفهمیدی من قلبی ندارم!پس از ذهنم هم حذفت میکنم!

پایان تو!

کوچولوی من!

پایان!

تو هم ابلیس شدی!
باختی!
پایان بازی!

بازیگر خوبی نبودی!

--------------------------------------------------------------------------------------

این وبلاگ همچنان باز است!
دوباره آپ می شود!
فعلا

پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387 ساعت 8:43 PM

                 لبه ی تیغ

حس می کنم روی لبه ی تیغ پا گذاشته ام...من در اینسو و تو در آنسو...هم سخت است...هم آسان...میان ما چند قدم فاصله است؟...می دانی؟...چند قدم مانده تا رسیدن؟...اما صدای قلبت در فضای ساکن طنین می اندازد...و حس زندگی را درون من جاری می کند...آسان است...باید آسان باشد...قدمی به جلو بر میدارم...نگاهم را به تو میدوزم...تو آنجایی چند قدم جلوتر از من ایستاده ای...متکی به خودت...دست به سینه...نگاهم می کنی...ساکت و آرام و مصمم...پاهایم می سوزد...قدمی دیگر بر می دارم...همه جا تاریک است...پاهایم بیشتر می سوزد...خیلی سخت است...نگاهم را در چشمانت می دوزم...دریچه ی چشمانت باز است...در نگاهت چیزی مانند بی نهایت موج می زند...بی نهایت...برای رسیدن به بی نهایت فقط چند قدم باقیست...چند قدم کوتاه...قدمی لرزان به جلو بر می دارم...لبه ی تیغ سرد است...سرد و برنده...و پاهای ناتوان من از درد داغ...سکون فضا حس انجماد را در من بیدار می کند...کم کم از سرما می لرزم...برای لحظه ای احساس می کنم هر آن ممکن است سقوط کنم...سقوط به عمق نیستی...دستانم را دراز می کنم...اما به تو نمی رسد...نگاهم را به چشمانت می دوزم...بی پرده و عریان...در نگاهت آتش داری...افکارم را به آتش می کشی...تنم داغ می شود...باید بتوانم...باید برسم...دوباره تلاشم را از سر می گیرم...تاریک تاریک است...پاهایم مجروح شده...تنم یخ کرده...و تو میدانی فقط آغوش توست که مرا به زندگی باز می گرداند...قدمی دیگر در اوج ناتوانی و نامتعادلی...از پاهایم خون می چکد...تنم می لرزد... فضا خالی تر از همیشه است...به دنبال نگاهت می گردم...صاف در چشمانم نگاه می کنی و لبخند می زنی... دستانم را دراز می کنم...باز هم به تو نمی رسد...یک قدم...آه فقط یک قدم دیگر باقی مانده...نفسم را حبس می کنم و با شجاعت قدمی دیگر بر می دارم...یک آن مثل کودکی سر مست تاب می خورم...پاهایم تحمل وزنم را ندارد...تنم کرخت تر از همیشه است...دستانم را صلیب وار باز می کنم و می گذارم به پرواز در بیایم...در فضای خالی و تاریک...از سر تیغ به چپ متمایل می شوم...به سمت ته دره سر می خورم...آه به پرواز در می آیم...می ترسم...سرد است...پاهایم می سوزد...تاریک است...خسته ام...دست گرمی بازوان سردم را می گیرد...به پایین نگاه می کنم...خلا و تاریکی...از پاهایم خون می چکد...و به اعماق می ریزد...لباس سفیدم توی فضا تاب می خورد...جراتی به خودم می دهم و سرم را می چرخانم...آه...تویی؟!آهسته مرا بالا می کشی...و آرام در آغوشت فرو می روم...مثل پرنده ای کوچک و بی پناه در آغوشت می لرزم...نگاهم را به صورتت می دوزم...مرا نگاه نمی کنی...خط نگاهت را دنبال می کنم...به نقطه ای روشن نگاه می کنی...خواه نا خواه به آن زل می زنم...در نگاهمان بی نهایت موج می زند...با هم به اوج می رسیم...

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 02:40 AM

                          شاه مات

صفحه ی سیاه و سفید...خانه های سیاه و سفید...مهره های سیاه و سفید...مهره های سفید مال تو...حرکت اول مال تو...یک قدم یا دو قدم؟...فرقی نمی کند مهم اول بودن توست...و دل سفیدت...مهره های سیاه مال من...سیاه مثل دلم...بگذار همین اول بازی بگویم برد و باختت مهم نیست...برای من تو برنده ای...من مدتهاست مات نگاهت شده ام...نگاه جادویی ات...

نگاهت را قبل از قدم اول به من می اندازی...دلم می لرزد...یک قدم به جلو...نفسم حبس می شود...نوبت من است...دو قدم بر می دارم...نگاهم را به چشمان جادویی ات می اندازم...نگاهت روی صفحه شطرنج است...ذهنت را می خوانم...دستت روی مهره می رود...اینبار دو قدم به جلو...نفسم را بیرون می دهم...من هم دو قدم به جلو... می دانم این بازی هم مثل بازی قبل ساعتها به طول می انجامد...مثل قبلاها...یکی از تو...یکی از من...کم کم دارد روی پیشانی بلندت عرق می نشیند...نگاهم روی پیشانی ات می خشکد...اسبت سربازم را می زند...نگاهم به صفحه دوخته می شود...ناخودآگاه لبخندی روی لبم می نشیند...اولین برد از آن توست...یاد حرف عزیزی می افتم که در گوشم آهسته می گفت: مهم این نیست که چند مهره روی صفحه از آن توست مهم این است که با همان چند مهره ی کم چگونه بازی می کنی، طوری بازی کن که برنده باشی...اگر هم باختی مردانه بباز!

امشب می خواهم مردانه بازی کنم...مردانه...زنانه یا مردانه چه فرقی دارد؟!...مهره را حرکت می دهم سربازت را با سربازم می زنم...آهسته زمزمه می کنی...گوش تیز می کنم اما نمی شنوم...شانه ام را بالا می اندازم...یعنی مهم نیست...از آن مهم نیستهایی که خیلی هم مهم است...زمان روی دور تندش می افتد...مثل اینکه پشت ماشین زمان نشسته ای...مهرهایمان یکی یکی می روند...خانه های سیاه و سفید کم کم خالی می شوند...11 مهره روی صفحه می ماند...فضا خالی از هر صداییست...فقط صدای نفسهای تو و من سکوت را می شکند...4مهره مال توست...7مهره مال من...صورتت عرق کرده...صورت من گل انداخته...داغ شده ام...دستت را حساب شده روی مهره ی وزیرت می گذاری دو قدم به راست...من محو نگاه جستجو گرت می شوم...محو اخم ریزت...زمزمه می کنم ...فیل را به چپ حرکت می دهم و اسبت را می زنم...حالا شد 3مهره از تو...7مهره از من...صورتت را با دستان نرمت پاک می کنی...دستمالی به سمتت می گیرم...لبخند محوی می زنی...دلم می لرزد...نگاهت دوباره روی صفحه ی بازی خیره می شود...نمی دانم چرا یاد شعری می افتم...

دارم از نفس می افتم...

لحظه های واپسینه...

رو به روم راه نرفته...

آخر قصه همینه...

همدم تنهایی من...

ای تو راه بی نهایت...

با سلامت جان گرفتم...

می روم با خنده هایت...

صدایت رویایم را می شکند...بلند می گویی:شاه مات!

نگاهم روی صفحه ی سفید و مشکی می خشکد...آه من باختم... صدایی در گوشم می گوید:بازنده ی خوبی باش... نگاهم را به چشمانت می دوزم...چشمانت برق میزند ....برق غرور..مثل دو ستاره ی سوزان...لبخند محوی می زنم و می گویم:شاه مات!...صدای خنده ات توی فضا می پیچد...آزاد و رها...آری من شاه مات شدم...هم در بازی...هم در دلم...بلند می خندم...آزاد و رها...

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:53 AM

رویای خیس

هوا ابریست...سرد است...کتم را دورم می پیچم و به سمت خانه ی عزیزی به را می افتم... مدتهاست می خواستم بیایم اما هر بار به بهانه ای نمی شد...آری به بهانه ای راستش می ترسیدم...ترس که نه...نمی خواستم باور کنم...به سمتش روانه می شوم...دلم هوای عطر نفسهایش را می کند...هوای دستهایش...حضورش را کم دارم...به قبرش می رسم...در می زنم...او اینجاست...گل را روی خانه اش می گذارم...


روی خاک سرد گورستان راه میروم...راهی که بی اتنها به نظر می رسد...بالای قبری می ایستم ...نگاهش می کنم...آه پس تو اینجایی...آهسته کنارت می نشینم...دسته ی گل نرگس را روی خانه ی تنت می گذارم...۳روز است که پرواز کرده ای...دست روی سنگ می کشم...آسمان ابری تر از همیشه است...بهار دارد نمودپیدا می کند...می بینی؟...سوز ملایمی می وزد...مچاله میشوم و سر را روی زانوانم می گذارم...


از دور دختر جوانی را می بینم...تنهای تنهاست...دسته ی گل نرگس دردست دارد...آهسته قدم زنان به سمتی می رود نمی دانم چرا ناخودآگاه به دنبالش روانه می شوم...حرکاتش در آرامش تمام است...انگار پرواز می کند...برخلاف اکثریت مردمان در اینجا لباسی یک دست سفید به تن دارد...کنار قبری می ایستد...نگاهش را به آن می دوزد...آهسته کنار قبر می نشیند...دسته گل را روی قبر می گذارد...قبر را نوازش می کند و آهسته نجوا می کند...سرش را روز زانوانش می گذارد...نمی دانم چرا حس می کنم سردش است...می ایستم و نگاهش می کنم...سرش را بلند می کند...به سمت می می چرخد...نگاهش در نگاهم گره می خورد...


حس می کنم کسی نگاهش را به من دوخته است...سرم را می چرخانم چشمم به مردی جوان می افتد...خشکش زده...مثل اینکه از خواب پریده باشد...از خودم می پرسم او اینجا چه می کند؟گنگم...ناخودآگاه از جا بلند می شوم با دقت نگاهش می کنم...به سمتش می روم...باور نمی کنم مثل رویاست...


آه...اوست...اینجا چه می کند؟زیباتر از همیشه...رویایی تر از همیشه...مات هم شده ایم...بلند می شود و به سمتم می آید...یک قدم مانده که به من برسد...دستم را به سمتش دراز می کنم ...می خواهم لمسش کنم...دستم خیس می شود...آه باران!باران می آید...نگاهش به سمت آسمان می رود و زمزمه اش را می شنوم...((به خاطر بیاور زمانی که باران می بارد من نامت را تکرار می کنم))...باران شدت می گیرد...خیس شده است...انگار باران جای اشکهایمان می بارد...بوی خاک می پیچد...


زن و مردی که رو در روی هم در گورستان زیر باران ایستاده اند...خیس خیس...مثل اینکه حضور هم را باور ندارند...همزمان فکر می کنند که تنها سه روز از پروازشان گذشته...آری تنها سه روز...باران شدت می گیرد زمین و درختان را می شوید...نقش شان کمرنگ می شود...انقدر که گویی از روز عزل نبوده اند...

 

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:16 PM

         جمعه ی سرد

جعمه رسیده...امروز همان روزیست که یک هفته ی تمام در انتظارش بود...صبح بیدار شد...دیشب کابوس ندیده بود...شاد و راضی بود...چای خوشرنگی ریخت و همانطور داغ داغ نوشید...بعد هم یک نخ سیگار...در فکر بود...نگاهش یک جا بند نمی شد...سی دی مورد علاقه اش را گذاشت...صدای خواننده توی اتاق پیچید...

 سر به روی شانه های مهربانت می گذارم...

عقده ی دل می گشایم...گریه ی بی اختیارم...

صدای خواننده آرامش می کند...بلند می شود و جلوی آینه می رود...نگاهش را به زن توی آینه می دوزد...می داند که زیباست...موهای بلندش را شانه میزند...بغضش را قورت می دهد...

از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

نگاهش بعد از مدتی رنگ زندگی گرفته...رنگ شوق...شانه را کناری می گذارد و دوباره نگاهش را روی آینه می دوزد...به چشمهایش نگاه می کند که بعد از مدتها در ته اش نگاه شوق آلود موج می زند...به طرف کمد می رود و لباس مورد علاقه اش را بر می دارد...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...

لباس روی تن سفیدش می لغزد...احساس می کند حالا بهتر شده...باز جلوی آینه می رود... نه مثل این که واقعا زیبا به نظر می رسد...چرخی می زند...مثل رقص...

خالی از خودخواهی من...برتر از آلایش تن...

من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...

عطرش را بر می دارد و روی تنش می پاشد...همان عطری که او دوست دارد...بوی عطرش توی فضای خالی اتاق موج می زند...حس لطیف زن بودن به سراغش می آید...

عشق صدها چهره دارد...عشق تو آینه دارش...

عشق را در چهره ی آینه دیدن دوست دارم...

آهسته لبخند می زند...لبخندی کمرنگ...سیگاری آتش می زند...روی تخت می نشیند...چای نیم خورده اش را سر می کشد...

در خموشی چشم ما را...قصه هاست...گفتگوهاست...

من تو را برجسته ی محراب دیدن دوست دارم...

من تورا بالاتر از من...برتر از من دوست دارم...

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم...

چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم...

بغض سرگردان ابرم...قله ی آرامشم تو...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

ساعتی بعد جلوی آینه بار دیگر می ایستد و حس می کند پیر شده...چروک هایی ناخواسته روی صورتش می نشیند...عصر جمعه رسیده...همان جمعه ای که از روزها پیش...ساعتها پیش منتظرش بود...همان جمعه ای که برایش هزاران نقشه ی رنگی داشت...اما نشد...او نیامد... حتی شانه هایش هم نبود...دخترکی تنها بود و کلی غم و درد و دلتنگیهای خاکستری...دخترک تنها ماند در غروب سرد جمعه...با خودش فکر کرد عجب جمعه ای...دلش شانه هایی می خواست...دستهایش در حسرت دستهایی سوخت...نگاهش به در خشکید... نگاهش یخ زد...دخترک سالها بود که مرده بود...